در دوران کودکی، هر از گاهی که مادر دستم را میگرفت و برای خرید به شهر میبرد، شهر و مساحتش برایم بسیار بزرگ بود. مادر عاشق پیادهگردی بود و به هیچ وجه حاضر نبود برای بس و تکسی پول بپردازد. دنبال مادر میدویدم و از خستهگی از پا میافتادم و در پایان، با انبوهی از خریطههای سودا به خانه برمیگشتیم. وقتی پدر به ما نگاه میکرد، با لبخندی میگفت: «دور دنیا را قدم زدید؟» اما حالا دور دنیا برای مادر فقط هفت متر است؛ هفت متر!
پنجم فبروری ۲۰۲۴، خبر ابتلای مادر به «آلزایمر» به من رسید. مادر سکته مغزی کرده بود و کسی را نمیشناخت. آن زمان در ایران بودم؛ کارگری سرگردان. به وطن برگشتم. وقتی به خانه رسیدم، یکییکی همه را در آغوش گرفتم. نوبت مادر رسید. او در گوشه دهلیز، زیر صندلی، آرام و بیصدا نشسته بود. پاهایش دیگر توان بلند شدن نداشتند. در سکوت خودش بود و دیدن من، پس از سفری نسبتاً طولانی، هیچ هیجانی برایش نداشت. این همان مادری بود که هر بار از مسافرت به خانه برمیگشتم، نمیگذاشت به آسانی از آغوشش جدا شوم؛ همان مادری که وقتی یک ساعت بیرون میرفتم، چشم به در میماند. مادر را چه شده بود؟ مادر زنده بود؟
همانجا بود که فهمیدم آلزایمر میتواند اینقدر ویرانگر باشد. بله، مادر مرا فراموش کرده بود. در برابرش زانو زدم، دستانش را گرفتم، به چشمانش نگاه کردم و با لبخندی تلخ گفتم: «سلام مادر، مرا شناختی؟» مادر حرفی نزد. بغض گلویم را فشرد و چشمانم اختیار خود را از دست دادند. سرم را به آغوشش گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم. به یاد بخشی از فیلم «جدایی نادر از سیمین» افتادم: اگر او نمیفهمد که من فرزندش هستم، من که میفهمم او مادرم است!
شاعر نبودم که شعر بسرایم. در دل، شعر «هذیان» از کاوه جبران را خوانده بودم:
آغوش تو حقیقت دنیا و زندهگیست
نمیدانم چه شد. مادر چند کلمه حرف زد: «این چرا گریه میکند؟» چه میدانم… شاید آلزایمر هم نمیتوانست کاری کند که گریه فرزند در آغوش مادر، بیمفهوم بماند.
سختترین قسمت زوال عقل، از دست دادن مادرم نبود؛ دیدن از دست رفتن خودش بود. وقتی مادر را نزد متخصص مغز و اعصاب بردیم، داکتر گفت: «ناراحتی بزرگی سبب شده که سکته مغزی کند. معمولاً بیمار در پی سکته مغزی یا فلج میشود یا به زوال عقل مبتلا میگردد. آلزایمر درمان ندارد. حافظه مادر از دست رفته و روزبهروز بدتر میشود؛ تا جایی که دیگر حتا نمیتواند حرف بزند، غذا بخورد یا بدنش را تکان بدهد.»
در این لحظه، به معنای واقعی کلمه، شکسته بودم. برای لحظهای مادر را از شبکه ذهن و خاطراتم گذراندم؛ زنی از جنس مهربانی، همت و بردباری که حالا به باد فراموشی سپرده شده بود. او دوازده فرزند را بزرگ کرده بود. مادر در تمام عمرش برای فرزندانش خون دل خورده بود؛ همان فرزندانی که حالا میزبان «آلزایمر» مادر شده بودند.
داستان زندهگی مادر، آنگونه که خودش قصه میکرد، برای من شبیه افسانهها بود. وقتی ازدواج کرده بود، فقط پانزده سال داشت. همسرش تازه مادرش را از دست داده بود و سه برادر و دو خواهر بر دوشش مانده بودند. مادر برای همه آنها مادری کرده بود. همینطور پنج پسر و شش دختر را صاحب خانه و بخت کرده بود. چه کسی فکرش را میکرد که «سیل فراموشی» از راه برسد و همه اینها را با خودش ببرد؟ از مادر جز جسم، چه چیزی باقی نمانده بود؟
در روزهای آخر، با غمها کنار آمده بودیم. مادر را به دست جریان محتوم سپرده بودیم. روزبهروز خلقوخویش دگرگون میشد و دلتنگی را در آغوش میگرفت. داد و بیداد میکرد و گریه امانش نمیداد. مادر کلاً آدم دیگری شده بود.
در نخستین روزهای بیماری، همه با چشم ترحم به او مینگریستند؛ اما «آلزایمر» رفتهرفته مادر را در وضعیتی قرار داده بود که دیگر تا خرخره به تنگ آمده بودیم. هر یک ساعت بعد، فراموش میکرد که تازه حمام کرده است. شروع میکرد به گریه و گفتن حرفهای عجیبوغریب؛ مثل اینکه «مورچهها جانم را میخورند، موهایم کثیف شده، تنم میخارد و… .» با این حال، مجبور میشدیم هر یک ساعت یکبار حمامش بدهیم. مادر زمانی دست از گریه میکشید که موهایش هنوز خشک نشده بود.
حمام دادن و گریههای مادر، همه خانواده را رنج میداد. هرچه روزها بیشتر میگذشت، مادر بیشتر خاموش میشد؛ تا اینکه دیگر هوش یاریاش نکرد بگوید قضای حاجت دارد. تلخترین قسمت بیماری مادر همینجا بود. پدر، که وفادارترین رفیق زندهگیاش بود، بسترش را از مادر جدا ساخته بود.
مادر که لحظهای تحمل کثافت را نداشت، دیگر نمیتوانست خودش را جمعوجور کند. یک روز تابستانی، وقتی از بیرون خانه برگشتم، مادر را در جای همیشهگیاش، گوشه دهلیز، یافتم. نزدش رفتم و بوی بدی را حس کردم. متوجه شدم مدفوع از پاچههای مادر سر زده بود. برای لحظهای اختیار احساساتم را از دست دادم. داد و بیداد کردم و هرچه سر راهم آمد، شکستم و سپس با تمام توان گریه کردم. نمیتوانستم مادر را در آن حالت ببینم. کاری نمیشد کرد؛ هیچکس مقصر نبود. هرکس در حد توان خویش متوجه مادر بود و بیش از آن نمیشد با شومی «آلزایمر» جنگید.
دَور دنیا هفت متر
از اتاقی که مادر در آن میخوابید تا دهلیز، و از دهلیز تا حمام، فقط هفت متر بود. تمام دنیا برای مادر به همین اندازه خلاصه شده بود. هر روز صبح زود بیدار میشد و شبیه کودکی که راه رفتن بلد نیست، چهار دستوپا خود را به دهلیز میرساند. منتظر مینشست تا نخستین کسی را که میبیند، صدا بزند و بگوید: «آب بده، حمام میکنم.» سپس تلوتلوخوران به سمت حمام میرفت و… دنیای بیکران مادر به هفت متر خلاصه شده بود.
گاهی او را بیرون میبردیم؛ اما گویا هیچ مسافتی به اندازه همان «هفت متر» به مادر آرامش نمیداد. آلزایمر تا آخرین روزهای زندهگی مادر، نهتنها هوشش، بلکه دنیای بیوسعتش را نیز از او گرفته بود. اگر دنیای آدمی به «هفت متر» خلاصه شود، میشود آن را با ماهیای مقایسه کرد که از اقیانوسی به یک برکه آورده شده است؟ آلزایمر صیاد شده بود، مادر ماهی و هفت متر، تُنگ.






