در سه سال گذشته، دهها نشست و برنامه سیاسی از سوی شهروندان افغانستان در تبعید برگزار شده است؛ از برلین و فرانکفورت گرفته تا لندن، بروکسل و وین. عنوانها اغلب آشنا و امیدوارکنندهاند: «گفتمان ملی»، «آینده افغانستان»، «عدالت برای زنان» و «همگرایی سیاسی». اما با وجود شباهت در محتوا و شعارها، آجنداها، ترکیب سخنرانان، مهمانان و حتا نمادهای سیاسی این برنامهها اغلب در رقابت و تقابل با یکدیگر قرار دارند. گویی هر نشست، بیشتر از آنکه در پی شکلدادن به افقی مشترک باشد، تلاش میکند روایت، حلقه و پرچم خودش را از دیگران جدا و برجسته نشان دهد.
البته شدت و شکل این وضعیت در همهجا یکسان نیست. در اروپا، بهدلیل تراکم بیشتر مهاجران، سابقه طولانیتر سیاست تبعیدی و امکان گستردهتر گردهماییهای جمعی، نشستهای سیاسی افغانستان پررنگتر دیده میشوند. در ایالات متحده اما، بهویژه پس از خروج امریکا از افغانستان، نوعی خستهگی سیاسی نسبت به افغانستان شکل گرفته است؛ فضایی که در آن، فشارهای معیشتی مهاجران، پراکندهگی جغرافیایی و کاهش توجه نهادهای سیاستگذاری باعث شده این نشستها محدودتر و پراکندهتر باشند. گویی افغانستان در بخشی از فضای سیاسی واشنگتن به پروندهای تبدیل شده که روی آن نوشتهاند: «لطفاً دوباره باز نشود.»
با این حال، نفسِ کنفرانس و گردهمایی سیاسی پدیدهای بیاهمیت نیست. بخشی از سیاست معاصر جهان دقیقاً در همین فضاها شکل گرفته است؛ از کنفرانس صلح پاریس و یالتا گرفته تا دیتون، کمپ دیوید و بن. تاریخ سیاست بارها نشان داده که گاهی نظمهای سیاسی، پیش از آنکه در میدان اجرا شوند، در اتاقهای مذاکره و نشستهای سیاسی شکل میگیرند.
منظور از «سیاست کنفرانسی» در این نوشته، نوعی سیاستورزی در تبعید است که در آن، کنفرانس، پنل، بیانیه و گردهمایی به ابزار اصلی تولید معنا، نمایش نمایندهگی و طرح آینده سیاسی تبدیل میشود. این نوع سیاستورزی، در بهترین حالت، میتواند بستری برای گفتوگو، هماهنگی و شکلگیری نقشه راه مشترک باشد؛ اما در غیاب پیگیری، سازماندهی و ارتباط واقعی با جامعه، ممکن است به «کنفرانسبازی» و بازتولید نمادین سیاست فروکاسته شود.
در مورد افغانستان، کنفرانسها اغلب با نوعی بدبینی عمومی همراه بودهاند. شاید دلیلش این باشد که بسیاری از این برنامهها، با وجود شعارهای بزرگ، در عمل خروجی مشخص یا اثر سیاسی پایداری نداشتهاند. در حالیکه یک نشست سیاسی، برای آنکه بخشی از یک روند واقعی باشد، باید چیزی فراتر از سخنرانی و حضور نمادین تولید کند؛ باید بتواند ایده سیاسی خلق نماید، میان نیروها هماهنگی ایجاد کند، نقشه راه مشترک بسازد و رابطهای زنده با جامعه و تحولات میدانی برقرار سازد.
با این همه، نفسِ سخن گفتن درباره افغانستان در شرایطی که فضای عمومی داخل کشور زیر ترس و سرکوب قرار گرفته، ارزشمند است. هر فرد یا جریانی که اجازه نمیدهد مساله افغانستان کاملاً از حافظه سیاسی جهان حذف شود، بخشی از حافظه زنده این جامعه را حفظ میکند. هدف این نوشته نیز نفی همه این تلاشها نیست؛ بلکه دقیقاً به این دلیل که این فضاها مهماند، باید جدی گرفته شوند.
استدلال اصلی این نوشته آن است که بخش بزرگی از این برنامهها را هنوز نمیتوان «روند سیاسی» نامید. بسیاری از آنها بیشتر رویدادهایی پروژهمحورند که، بهجای سازماندهی سیاسی، تولید راهبرد و ارتباط پایدار با جامعه داخل افغانستان، در چارچوب رقابت برای دیدهشدن، حفظ جایگاه سیاسی و دسترسی به منابع عمل میکنند. برگزارکنندهگان این نشستها، با وجود تولید مداوم بیانیه و گفتمان، هنوز نتوانستهاند از سطح «کنفرانسبازی» عبور کرده و به نیرویی منسجم با ایدهای مشترک برای آینده افغانستان تبدیل شوند.
تمرکز این نوشته عمدتاً بر نشستها و کنفرانسهایی است که در کشورهای غربی، بهویژه اروپا و امریکای شمالی، از سوی بخشی از جامعه و نخبهگان افغانستان در تبعید برگزار میشوند؛ بنابراین، بحث آن را نمیتوان به همه اشکال کنش سیاسی و مدنی شهروندان افغانستان تعمیم داد.
کنفرانسبازی و بحران روند
انتظار میرفت کنشگران سیاسی افغانستان در تبعید، با استفاده از ظرفیت نشستها و تجربه سیاست کنفرانسی، بتوانند در قالب روندی منظم و پیوسته، برای آینده سیاسی افغانستان به نوعی نقشه راه مشترک دست یابند. اما در عمل، بسیاری از این نشستها بیشتر شبیه پروژههای کوتاهمدتی باقی ماندهاند که با پایان برنامه، بودجه و عکسهای یادگاری، تاثیر سیاسیشان نیز پایان مییابد.
در بسیاری موارد، با چرخهای تکرارشونده روبهرو هستیم: نشستی برگزار میشود، چند سخنران صحبت میکنند، بیانیهای منتشر میشود و سپس همهچیز تا برنامه بعدی خاموش میشود. گویی سیاست هم وارد مدل subscription شده باشد؛ هر چند ماه یک نشست تازه، چند شعار تازه و دوباره سکوت. در چنین وضعیتی، حضور و اعلام موضع وجود دارد، اما پیگیری، سازماندهی و برنامهریزی درازمدت کمتر دیده میشود.
آلمان در سالهای اخیر به یکی از مراکز اصلی نشستهای سیاسی افغانستان در تبعید تبدیل شده است. در شهرهایی مانند برلین و فرانکفورت، گروهها و جریانهای مختلف اغلب برنامههای خود را جدا از یکدیگر برگزار میکنند. گاهی حتا در فاصله چند روز، چندین کنفرانس با عنوانها و شعارهای متفاوت برگزار میشود که هرکدام سخنرانان و حلقههای سیاسی خاص خود را دارند. در بسیاری موارد، رقابت اصلی نه بر سر تولید ایده سیاسی تازه یا ایجاد هماهنگی پایدار، بلکه بیشتر بر سر جلب اشتراککنندهگان بیشتر، دعوت چهرههای مشهورتر، انتخاب هتل لوکستر و نمایش موفقتر برنامه است.
این وضعیت فقط به آلمان محدود نیست. وقتی به لندن، بروکسل و حتا ایالات متحده نگاه میکنیم، بیشتر با مجموعهای از نشستهای پراکنده روبهرو میشویم تا یک شبکه هماهنگ سیاسی. در نتیجه، سیاست تبعیدی افغانستان هنوز بیشتر شبیه مجموعهای از صداهای پراکنده است تا یک پروژه سیاسی منسجم.
رقابت برای نمایندهگی و بازگشت چهرههای قدیمی
یکی از عمیقترین بحرانهای نشستهای تبعیدی، مساله نمایندهگی است. تقریباً همه جریانها ادعا میکنند که صدای مردم افغانستاناند، اما کمتر روشن میشود این نمایندهگی دقیقاً از کجا آمده است. دختری که امروز در هرات از آموزش محروم شده، جوان بیکاری که در بدخشان آیندهای برای خود نمیبیند، یا جوانی در بامیان که همزمان با فقر، سرکوب سیاسی و تبعیض مذهبی روبهروست، آیا واقعاً احساس میکنند نشستهای لندن و برلین صدای آنها را بازتاب میدهند؟ یا فقط هر چند ماه یکبار، سرنوشتشان در سالنهای آرام اروپا، با ترجمه همزمان و پنلهای «آینده افغانستان» مورد بحث قرار میگیرد؛ همان آیندهای که خودشان فعلاً حتا اجازه نزدیک شدن به آن را ندارند.
همچنان، بازگشت مداوم چهرههای قدیمی نیز بحران اعتماد را عمیقتر کرده است. بسیاری از شهروندان، چه در داخل و چه در خارج، امروز همان افرادی را دوباره پشت تریبون میبینند که در دو دهه گذشته بخشی از ساختار قدرت بودند؛ چهرههایی که در ذهن بخش بزرگی از جامعه با فساد، انحصار، ناکارآمدی و در نهایت فروپاشی پیوند خوردهاند. بر علاوه، مساله فقط بازگشت چهرههای قدیمی نیست؛ مساله نبود یک ایده سیاسی روشن برای آینده است. تنها مخالفت با طالبان مشروعیت تولید نمیکند. جامعه امروز افغانستان، بهویژه نسل جوان، فقط ضدطالبان بودن را کافی نمیداند؛ بلکه میپرسد: بعد از طالبان چه؟ چه نوع نظامی؟ چه نوع رابطهای میان دین و دولت؟ چه راهحلی برای مساله قومیت، عدالت انتقالی و تمرکز قدرت وجود دارد؟
مشکل اینجاست که بسیاری از نشستها هنوز بیشتر در مرحله «نفی طالبان» باقی ماندهاند تا تولید یک تخیل سیاسی مشترک برای آینده، و سیاستی که فقط بر نفی استوار باشد، دیر یا زود شبیه انسانی میشود که سالهاست درباره ساختن خانه حرف میزند، اما هنوز حتا نقشه یک اتاق را هم روی کاغذ نکشیده است. بدتر اینکه گاهی میان ساکنان احتمالی همان خانه هم هنوز توافق وجود ندارد که اصلاً چه کسی کلید را نگه دارد، و آیا دوباره همان آدمهای قبلی قرار است مدیریت خانه را بهدست بگیرند یا نه؟
نماد و قومیت
یکی از حساسترین مسایل در نشستهای تبعیدی، حضور پنهان و آشکار شکافهای قومی است. در ظاهر، تقریباً همه از وحدت ملی، مدارا و همدیگرپذیری سخن میگویند؛ اما در عمل، ترکیب سخنرانان، شبکههای دعوت و حلقههای نزدیک به برگزارکنندهگان نشان میدهد که قومیت هنوز از سیاست تبعیدی حذف نشده است. همان رقابتها و بیاعتمادیهایی که زمانی در کابل و ارگ جریان داشت، امروز گاهی با لباس شیکتر و لهجه متفاوتتر در سالنهای برلین و لندن بازتولید میشود.
موضوع نمادها نیز این بحران را آشکارتر میسازد. در بسیاری از نشستها، بیرق سهرنگ جمهوری پیشین و سرود ملی حضور پررنگ دارند. برای بخشی از برگزارکنندهگان، این نمادها نشانه مقاومت در برابر طالباناند؛ اما برای بخشی از جامعه، این نمادها دیگر بار عاطفی و مشروعیت پیشین خود را ندارند. بیرق، سرود ملی و حتا قانون اساسی جمهوری، برای همه الزاماً یادآور «ملت» و همبستهگی ملی نیستند؛ برای بسیاری، این نمادها بیشتر خاطره نظامی را زنده میکنند که در آخرین روزهای عمرش، شبیه ساختمانی بود که چراغهایش هنوز روشن، اما تقریباً کسی دیگر حاضر نبود مسوولیت نگهداری آن را بر عهده بگیرد.
به همین دلیل، مساله فقط دفاع یا مخالفت با یک بیرق مشخص نیست؛ بلکه این است که آیا در این فضاها اساساً امکان پذیرش روایتها و نمادهای متفاوت وجود دارد یا نه؟ همینجا «کنفرانسبازی» دوباره خود را نشان میدهد. بسیاری از این نشستها، با وجود سخن گفتن مداوم از وحدت و آینده مشترک، هنوز نتوانستهاند بر سر ابتداییترین مسایل نمادین و هویتی به حداقلی از تفاهم برسند. در نتیجه، کنفرانسها گاهی بیشتر به محل مدیریت اختلافها تبدیل میشوند تا تولید یک پروژه سیاسی مشترک.
گفتوگو یا اجرای نمادین گفتوگو؟
بسیاری از نشستها نام «گفتمان» را با خود حمل میکنند، اما روشن نیست که واقعاً تا چه اندازه گفتوگو در آنها وجود دارد. در برخی برنامهها، بخش پرسش و پاسخ یا اصلاً وجود ندارد، یا آنقدر محدود و کنترلشده است که بیشتر شبیه عبور از یک بازرسی امنیتی میشود تا مشارکت آزاد فکری. گاهی سخنرانان پشت تریبون از آزادی بیان، نقدپذیری و دموکراسی سخن میگویند، اما ساختار خود نشست اجازه نقد جدی نمیدهد. این همان جایی است که دموکراسی بیچاره، مثل مهمانی ناخوانده پشت در سالن میماند.
شاید به همین دلیل باشد که بخش مهمی از این نشستها را بهسختی بتوان «گفتمان» نامید. در معنای واقعی، گفتمان زمانی شکل میگیرد که افراد نهفقط حق سخن گفتن، بلکه امکان نقد، مخالفت، به چالش کشیدن سخنرانان و حتا تغییر دادن مسیر بحث را داشته باشند. اما بسیاری از نشستهای تبعیدی، بیشتر به بازتولید مواضع از پیش تثبیتشده شباهت دارند؛ فضایی که در آن، نتیجهگیریها تقریباً پیش از آغاز برنامه معلوم است و نقش حضار بیشتر شبیه تایید محترمانه چیزهایی است که از قبل تصمیم گرفته شدهاند. گاهی واژه «گفتمان» در بعضی برنامهها بیشتر شبیه یک دکور روشنفکرانه است تا فضایی واقعی برای شنیدن نظر متفاوت.
این وضعیت فقط یک مشکل مدیریتی نیست؛ مستقیماً به همان بحران «کنفرانسبازی» برمیگردد. وقتی کنفرانسها بیشتر به رویدادهای نمایشی و تکرار مواضع تبدیل شوند تا بخشی از یک روند سیاسی زنده، طبیعی است که گفتوگو نیز جای خود را به اجرای نمادین گفتوگو بدهد. در چنین فضایی، هدف اصلی دیگر تولید ایده سیاسی تازه یا رسیدن به تفاهم جمعی نیست؛ بلکه بیشتر مدیریت تصویر، حفظ جایگاه و بازتولید مواضع آشناست.
دو افغانستان؛ یکی در داخل، یکی در کنفرانسها
یکی از پیچیدهترین بحرانهای سیاست تبعیدی افغانستان، فاصله تدریجی آن با زندهگی روزمره داخل کشور است. بسیاری از نشستها با نام مردم افغانستان برگزار میشوند، اما همیشه روشن نیست که مردم داخل کشور تا چه اندازه خود را در این فضاها بازمییابند. مشکل فقط جغرافیا نیست؛ مساله، تفاوت تجربه زیسته است. زندهگی در تبعید، بهتدریج زبان، دغدغهها و حتا ریتم سیاسی متفاوتی تولید میکند.
در غرب، سیاست اغلب در قالب کنفرانس، پنل، بیانیه، شبکهسازی و دادخواهی جریان دارد؛ اما در داخل افغانستان، سیاست بیشتر به مساله بقا تبدیل شده است. کسی که در کابل نگران کار، امنیت یا هزینه نان فرداست، لزوماً جهان را با همان مفاهیمی نمیبیند که در پنلهای چندساعته «آینده افغانستان» مطرح میشود. فاصله فقط میان دو مکان نیست؛ میان دو نوع زندهگی و دو تجربه متفاوت از واقعیت است.
وقتی سیاست بیشتر در سالنهای کنفرانس جریان پیدا کند، این خطر وجود دارد که برگزارکنندهگان آرامآرام بیشتر با خودشان گفتوگو کنند تا با جامعه داخل افغانستان. بسیاری از نشستها، با وجود نیت خوب، بیشتر به فضاهایی تبدیل شدهاند که در آن نخبهگان مهاجر یکدیگر را قانع میکنند، نه مردم داخل کشور را. همینجا یکی دیگر از بحرانهای روند سیاسی آشکار میشود. گاهی آدم احساس میکند بعضی برنامهها بیشتر از آنکه برای ارتباط با داخل افغانستان طراحی شده باشند، برای این طراحی شدهاند که اشتراککنندهگان مطمین شوند هنوز «فعال سیاسی» محسوب میشوند.
اما مساله زمانی جدی میشود که این فاصله به بحران درک واقعیت تبدیل گردد. اگر سیاست تبعیدی نتواند ارتباط زنده، منظم و واقعی با داخل افغانستان حفظ کند، بهتدریج بیشتر بازتاب خاطرات گذشته، رقابتهای مهاجران و دغدغههای طبقه تبعیدی خواهد شد تا نیازهای واقعی جامعه داخل کشور. خطر اصلی این است که «افغانستان واقعی» کمکم جای خود را به «افغانستان ذهنی تبعید» بدهد؛ کشوری که بیشتر در حافظه، نوستالژی و پنلها وجود دارد تا در زندهگی روزمره مردمی که هنوز در داخل کشور ماندهاند.
زنان در پنل، زنان در حاشیه
در بسیاری از نشستهایی که درباره حقوق زنان و آینده افغانستان برگزار میشوند، خودِ مساله حضور زنان به یک تناقض تبدیل شده است. با وجود آنکه «حقوق زنان» محور اصلی بسیاری از برنامههاست، حضور زنان گاهی محدود یا بیشتر نمادین است؛ گویی حضور چند زن در پنل، خودبهخود قرار است نشانه مشارکت واقعی و برابری سیاسی باشد. در چنین فضاهایی، زنان اغلب بیشتر موضوع بحثاند تا بخشی واقعی از فرایند تصمیمگیری و شکلدهی سیاست.
این تناقض زمانی آشکارتر میشود که زنان معمولاً در پنلهای مرتبط با «حقوق زنان» حضور دارند، اما در بحثهای کلانتر درباره امنیت، ساختار قدرت، اقتصاد، دیپلماسی یا آینده نظام سیاسی، همچنان مردان نقش اصلی را حفظ میکنند. گویی سیاست اصلی هنوز جای دیگری تعریف میشود و سهم زنان بیشتر توضیح دادن رنج زنان است تا مشارکت برابر در تعریف آینده سیاسی کشور.
اما مساله فقط حذف یا حضور نمادین زنان نیست. در میان بخشی از نخبهگان و فعالان زن افغانستان در تبعید نیز شکافها، رقابتها و بیاعتمادیهای جدی وجود دارد. در کنار این، تناقض مهم دیگری نیز وجود دارد که کمتر درباره آن صریح صحبت میشود. بخشی از افرادی که در نشستها از حقوق زنان و برابری سخن میگویند، در عمل هنوز نگاه عمیقاً برابرخواهانهای نسبت به زنان ندارند. برای بعضیها، مساله حقوق زنان بیشتر بخشی از زبان سیاسی قابلقبول در فضای غربی است تا یک باور واقعی اجتماعی و سیاسی. به همین دلیل، حمایت از زنان گاهی فقط تا جایی ادامه پیدا میکند که ساختار سنتی قدرت مردانه را به چالش نکشد. در نتیجه، حتا در بخشی از سیاست تبعیدی که مدام از آزادی و برابری سخن میگوید، زنان هنوز گاهی ناچارند برای «حضور واقعی» بجنگند، نه فقط برای حضور در عکس دستهجمعی پایان کنفرانس.
در نهایت، کنفرانس و گردهمایی سیاسی ذاتاً پدیدهای منفی نیست و حتا میتواند بخشی مهم از شکلگیری گفتوگو، هماهنگی و تخیل سیاسی برای آینده باشد. نزدیک به پنج سال از بازگشت طالبان میگذرد، اما سیاست تبعیدی افغانستان هنوز نتوانسته از مرحله پراکندهگی، رقابتهای نمادین و نشستهای جداگانه عبور کند و به یک روند سیاسی منسجم با ایدهای روشن برای آینده تبدیل شود. در این مدت، کنفرانسها، بیانیهها و گردهماییهای زیادی برگزار شدهاند، اما حاصل آن هنوز بیشتر بازتولید پراکندهگی سیاسی و رقابت بر سر نمایندهگی بوده است تا شکلگیری یک افق مشترک و روند سیاسی پایدار برای آینده افغانستان.
خطر اصلی فقط پراکندهگی نیست؛ عادت کردن به پراکندهگی است. زمانی که سیاست تبعیدی، بهجای تولید ایده، سازماندهی و ارتباط واقعی با جامعه داخل افغانستان، بیشتر صرف مدیریت تصویر، رقابت برای دیدهشدن و تکرار مواضع آشنا شود، کنفرانسها نیز آرامآرام از ابزار سیاست به جانشین سیاست تبدیل میشوند. شاید بزرگترین بحران امروز این باشد که بخشی از سیاست تبعیدی افغانستان هنوز بیشتر درباره «حضور داشتن» است تا «تغییر ایجاد کردن». در حالیکه افغانستانِ داخل کشور، هر روز زیر فشار فقر، سرکوب، مهاجرت و ناامیدی تغییر میکند، بخشی از سیاست در تبعید هنوز در رفتوآمد میان سالنهای کنفرانس، پنلهای تکراری و بیانیههای مشابه باقی مانده است.
بدون ایده سیاسی روشن، پذیرش واقعی تفاوتها و پیوند زنده با جامعه داخل افغانستان، حتا پرشورترین نشستها نیز ممکن است در نهایت فقط به بخشی از آرشیف سیاست تبعیدی تبدیل شوند؛ آرشیفی پر از عکسها، پنلها و شعارهایی که بیشتر از آنکه آینده را تغییر دهند، حافظه تکرار بحران را ثبت میکنند.






