همهساله در اول می، روز جهانی کارگر، احزاب چپ و همه جریانهای سیاسی مدعی دفاع از طبقه کارگر – حتا اگر در زمانهای دیگر خوابشان برده و پیوندشان با واقعیت را از دست داده باشند – بهیکبارهگی بیدار شده و اعلامیه و پیامهای تبریکی صادر میکنند. اعلامیههای آنان به حدی بوی کهنهگی و فرسودهگی میدهد که کمترین شوق و انگیزهای به شما دست نمیدهد تا چند دقیقهای را صرف آنها کنید. چون با یک نگاه سرسری کل محتوای آن را میتوانید بفهمید و حتا نیازی به مرور آنها نمیبینید. روز جهانی کارگر تنها در این حد برای این احزاب و جریانهای سیاسی اهمیت دارد و بس. اما حتا اگر این مناسبت صرفاً نقش نمادین هم داشته باشد، دستکم این مزیت را دارد که احزاب و جریانهای سیاسی چپ را از خواب خرگوشی بیدار میکند تا در حد توان ناچیزشان تحرکی از خود نشان دهند. افزون بر این، اتحادیههای کارگری، که زمانی قلب پرشور سیاست کمونیستی به حساب میآمدند، نیز از رمق افتاده و تنها در مناسبتهای خاصی از جمله اول می سروکله آنها را میتوان دید که با راهاندازی راهپیماییها و آکسیونهایی اعلام حضور میکنند.
این حضور بیرمق احزاب سیاسی چپگرا و اتحادیههای کارگری، که بیانگر زمینگیرشدن سیاست چپ پیر در هر دو عرصه تئوری و پراتیک است، این تصور را در ذهنیت عامه و حتا جامعه تحصیلیافته ایجاد کرده که چیزی بهنام مبارزه طبقاتی به تاریخ پیوسته است و دیگر موضوعیت ندارد. اما آنگونه که در ادامه سعی میکنم نشان دهم، بدترین اشتباه سیاسی زمانی رخ خواهد داد که تصور کنید مبارزه طبقاتی وجود ندارد و یا فاقد اهمیت سیاسی است.
در زمانه کنونی چه ضرورتی به دفاع از مبارزه طبقاتی وجود دارد؟ این پرسش مهمی است که چپگرایان باید به آن پاسخ دهند. اگر منظور ما از مبارزه طبقاتی همانی است که چپ پیر مدعی آن است، شکی وجود ندارد که مدتهاست از دور خارج شده و دلبستن به آن توهم احمقانهای بیش نیست. مبارزه طبقاتی در دستگاه فکری چپ پیر یک رویکرد تقلیلگرایانه ارتجاعی در برخورد با واقعیت است، که مبارزات قشرهای میانی از جمله زنان را نادیده گرفته و یا کماهمیت جلوه میدهد. این خوانش از مبارزه طبقاتی بر محوریت طبقه کارگر صنعتی میچرخد؛ طبقهای که به باور چپ پیر باید رهبری انقلاب سوسیالیستی را بر عهده بگیرد. در شرایط کنونی اما طبقه کارگر صنعتی دیگر نمیتواند از عهده رهبری این انقلاب بربیاید. چون ما در عصر سرمایهداری صنعتی نیستیم، مثل دوران مارکس.
در سرمایهداری پساصنعتی کار غیرمادی نقش هژمونیک دارد و کار مادی با آنکه ناپدید نشده و همچنان قدرتنمایی میکند، مثل دوره مارکس از جایگاه برتر در شیوه تولید سرمایهداری برخوردار نیست. وقتی کار غیرمادی در جامعه نقش غالب داشته باشد، استثمار دیگر محدود به ۸ ساعت کار در روز نیست و همهگیر میشود. وقتی استثمار به سراسر جامعه گسترش یافته باشد، مبارزه طبقاتی نیز محدود در کارخانهها یا مزارع دهقانی باقی نمانده و همه عرصههای زندهگی را در بر میگیرد. این گستردهگی و پهنشدهگی مبارزه هم میتواند چالشساز باشد و هم مزیتهای خودش را دارد. چالشساز به این دلیل است که مبارزه طبقاتی مرکززدایی شده و فاقد تمرکز سازمانی میشود. مبارزه در حالی که وجود دارد به دلیل مولکولی شدن نامرئی میشود و این تصور را ایجاد میکند که مبارزه طبقاتی وجود ندارد. در گذشته، چون مبارزه طبقاتی در مکانهای مشخصی مثل کارخانه صنعتی با رهبری عمودی و سلسلهمراتبی تمرکز داشت، بهتر دیده میشد. اما همین ساختار عمودی و سلسلهمراتبی سازمان سیاسی طبقه کارگر یا احزاب سیاسیای که ادعای رهبری این طبقه را داشتند، بحرانساز و فاجعهآور بود، هم برای کمونیسم و هم برای این احزاب سیاسی که خود را «انقلابی» و «کارگری» و «کمونیست» میدانستند. این ساختار رهبری عمودی که تئوری سازمان لنین نیز در رشد و تقویت آن نقش بسیار مهمی بازی کرد، زمینهساز استالینیسم، مائوئیسم و دیگر ایسمهای مبتنی بر کیش شخصیت و دیکتاتوری فردی شد و در نهایت، سوسیالیسم واقعی که نوعی از سرمایهداری بود، در رقابت با گونههای دیگر سرمایهداری که انعطافپذیری و هوشیاری استراتژیک بیشتری داشتند، از پا درآمد.
مزیت تمرکززدایی از مبارزه طبقاتی در زمانه ما اما این است که دیگر کافی نسبت به سبک سازمانی نمایندهگیپذیر و عمودی بدبینی وجود دارد و مبارزه بیشتر شکل افقی و کمونیستی به خود گرفته است. زمان لازم است تا این نوع مبارزه خودش را بیشتر جمعوجور کرده و به آن سطح از پختهگی برسد تا بتواند جاگزین کامل رهبری عمودی شده و امر مشترک پایدار ایجاد کند. چالش کلان این است که این امر مشترک را چگونه ایجاد کنیم تا پایدار بماند و پس از مدتی دچار فروپاشی نشود.
بنابر آنچه گفته آمدیم، ازآنجا که در سرمایهداری معاصر استثمار نه تنها کاهش نیافته بلکه عمیقتر و پیچیدهتر و چندلایهتر شده است، طبعاً مبارزه در برابر آن نیز به همان میزان عمیق و چندلایه است و به این دلیل نمیتواند فاقد اهمیت سیاسی باشد. اگر مبارزه طبقاتی، چه در قالب جنبشهای دهقانی، اعتصابهای کارگری و راهپیماییهای دادخواهانه به سبک عمودی و چه در شکل و شمایل جنبشهای افقی و پادنمایندهگی نبود، جامعه انسانی به این سطح از توسعه اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نمیرسید. امروزه نیز اگر مبارزه فرودستان برای دسترسی به حقوق اساسیشان – حتا اگر از سطح محلی و کوچک فراتر نرفته و به یک خواست همهشمول و سراسری بدل نشود – وجود نداشته باشد، «جهان دیگری ممکن است» هرگز ممکن نخواهد شد.
خوانش کاریکاتوری از مبارزه طبقاتی
چپ شوونیست در افغانستان که به شدت در مساله زبان حساس است، وقتی بحث دفاع از زبان فارسی در برابر زیادهخواهی شوونیسم پشتون مطرح میشود، با خشم و عصبانیت تمام به شما حمله میکند که چرا با طرح مسایل فرعی «مبارزه طبقاتی» را کمرنگ جلوه میدهید؟ شما خیلی ساده متهم به «خیانت به مارکسیسم» و تبارگرایی و زبانبازی میشوید. اما این خوانش از مبارزه طبقاتی ربط زیادی به مارکسیسم ندارد. لنین بهعنوان یکی از مارکسیستهای اصیل، در اوج مبارزات طبقاتی، اصولیترین و درستترین برخورد را با مساله زبان و ناسیونالیسم میکند. او با آنکه یک روستبار است، تمامقد در برابر شوونیسم روس میایستد و از حق ملتها برای تعیین سرنوشتشان دفاع میکند. میگویند در بحثی روی مساله ملی وقتی استالین از برتری ملت روس بر ملتهای دیگر دفاع میکند، لنین با کنایه عمیق و معنادار به استالین میگوید روس منم اما تو روستر از من به نظر میآیی. یعنی با همه ادعاهای آزادیخواه و انقلابی بودنت، هنوز یک گرجی برده شوونیسم روس هستی و این بردهگی به حدی عمیق در تو نفوذ کرده که با دفاع از برتری ملت روس بر دیگر ملتها حتا نمیدانی هنوز آزاد نشدهای و شوربختانه به این بردهگی افتخار میکنی.
کارنامه فاجعهبار استالین در تقویت شوونیسم روس، پس از مرگ لنین، نشان میدهد که او چقدر درست میگفت و ای کاش که در آن دوره حساس و سرنوشتساز نمیمرد و فرصتی برای مهار استالین پیدا میکرد. لنین بهتر از هر کس دیگری پی برده بود که شوروی در جهت درست تاریخ در حرکت نیست. او در آخرین کنگره حزب کمونیست شوروی در زمان حیاتش با صراحت تمام گفته بود که شک دارد شوروی را کمونیستها رهبری میکنند، بلکه آنان رهبری میشوند. این همان لنین کمونیستِ اصیل است، مارکسیست تمامعیاری که هنوز برای ما مرجع تئوریک به حساب میآید.
چپهای شوونیست افغانستان اما با آنکه در هر مسالهای مرتب به لنین ارجاع میدهند، اینجا طوری خودشان را به کوچه حسن چپ میزنند که گویی فردی مثل لنین را با آنهمه شهرت و شناخت کمونیستی اصلاً نمیشناسند. چپ شوونیست در بحث مساله زبان خود را به هزار در و دیوار میزند تا نشان دهد که مساله زبان یک «بحث فرعی» است و با تحقق سوسیالیسم به آن نقطه پایان گذاشته میشود؛ پس باید بیخیال این بحث فرعی شوید و تمام انرژی خودتان را وقف مبارزه طبقاتی مقدس کنید!
باری، مبارزه طبقاتی را باید از یک رویکرد تقلیلگرایانه و خشک و فرسوده به بحثی فراگیر، همهشمول و زنده تغییر داد. انتظار نمیرود که این بهروزرسانی را چپ پیر انجام دهد. چون نه ظرفیت این کار را دارد و نه ارادهای برای آن. مبارزه طبقاتی باید به یک بحث ضروری بدل شود؛ و این کار ممکن نیست مگر با نقد رادیکال گذشته و حال جریانهای سیاسی چپ پیر، که مبارزه طبقاتی را حق انحصاری خودشان دانسته و منتقدان را به نادیده گرفتن و یا کماهمیت جلوه دادن آن متهم میکنند. با این حال، مبارزه طبقاتی مورد نظر آنان تنها در حد صدور یک اعلامیه و یا پیام تبریکی در روز جهانی کارگر فشرده میشود و دیگر نام و نشانی از این دوستان کارگردوست ما نمیتوانید پیدا کنید.



