تعریف قومی از جنگ افغانستان باید با درنظرداشت باریکی وضعیت فعلی، مطابق به چنین تعریفی راهکار ارایه کند. در غیر آن محتوایش مشخص نیست و دقیقاً معلوم نیست که چه چیزی را میخواهد به دست بیاورد. مهمتر اینکه، میتواند به عدم همبستهگی در وضعیت کنونی و به نفع طالبان تمام شود.
حامیان این روایت حداقل به این رویکرد باید برنامه داشته باشند و اگر در حرفشان جدی هستند، هدف نهایی آن را به همه تعریف کنند. «بحث قومی» را در حالت جنگ مطرح کردن به سادهگی حالت عادی نیست، به مراتب بیشتر چالشبرانگیز است و مدیریت عواقب آن دشوار. در حالت عادی شاید تفاوت قومی در سیاست مطرح شود و اشخاصی از آن به گونه ابزار کار بگیرند، مشروط به اینکه به خشونت نینجامد؛ اما در حالت جنگ، پیامدهای آن به مراتب غیرقابل پیشبینی است. در جامعهای که با خشونت خو گرفته است، یک گفتمان ظاهراً مسالمتآمیز، به آسانی میتواند پایش به خشونت بکشد.
بر فرض اینکه طرح «بحث قومی» در کارش جدی است (که به نظر نمیرسد باشد)، باید این بحث را به «راهبرد» تبدیل کند و سویههای عملی برای آن بسنجد. اگر چنین شود، اینجا به برخی جزئیات و پیامدهای احتمالی چنین راهبردی خواهم پرداخت.
برای اجراییسازی نسبتاً منسجم روایت قومی از جنگ، حامیان این روایت باید مشخص کنند که کدام قوم قرار است از موضعی که به آن منسوب است، کوتاه بیاید.
در ضمن، راههای رسیدن به چنین غایتی باید با شیوههای قهری شناسایی شود؛ چون جنگ، اغلب منطقی فراتر از کاربرد قوه قهریه نمیشناسد.
از جمله پیامدهای احتمالی، سرکوب جناح مخالف مستلزم آن است که گروه پیروز در فردای پیروزی به عملیسازی خواستهایش اقدام کند. از سیاستهای قابل تصور در چنین حالت، قتل عام، کوچ اجباری یا نظارت شدید از اعمال اعضای قوم مخالف است، تا زمانی که خطر امنیتی از جانب این قوم برطرف شود.
علاوه بر مشکلهای قانونی چنین رویکردی، تصور آن نه تنها از دید اخلاقی عمیقاً نگرانکننده است؛ بلکه حذف فیزیکی یا نظارت از قوم منکوب از سیاست، فرهنگ و اقتصاد شاید مدتها زمان و هزینه انسانی و اقتصادی نیاز داشته باشد، بدون هیچ تضمینی تا به مرامش دست یابد.
در نزاع بین کردها و حکومتهای ترکیه، ایران و سوریه، فلسطینیها و اسرائیلیها در کرانه باختری و غزه، کشمیریها و حکومت هند، تبتیها و حکومت چین و منازعات مشابه، دیده میشود که چنین سیاستی میتواند دههها طول بکشد، به زشتترین سرکوبها بینجامد، بخش بزرگی از هزینه سیاسی و اقتصادی جامعه را به خود معطوف کند، سطح ارزشها را پایین بیاورد، به تحریف تاریخ دامن بزند و همچنان از شدتش کاسته نشود. حکومت نیرومندی مثل امریکا پس از چند صد سال تلاش، نتوانسته است تنش گروهی ناشی از سرکوب امریکاییهای بومی را کاملاً از خاطرهها بزداید و حکومت بریتانیا هنوز در کسب رضایت اقوام ایرلندی و اسکاتلندی مشکل دارد.
مصالحه با قوم منکوب پس از تعریف گروهی از جنگ، نیز بعید است که استعداد تلافیجویی در اعضای این قوم را برای همیشه از میان بردارد.
شاید در بیجنجالترین برایند، بحث قومی ظرفیتهای جداییطلبی را در گوشهوکنار یک کشور رشد دهد. در بستر افغانستان، این خود میتواند به عنصر مستقل در جنگ تبدیل شود که از انسجام در جنگ با طالبان خواهد کاست.
در سودان چنین نزاعی بعد از دههها خشونت و کشتار، به تأسیس سودان جنوبی انجامید. اما اکنون دوام خشونت در سودان جنوبی نشان میدهد که حاکم بودن منطق جنگ در آنجا استعداد رسیدن به صلح را شاید عمیقتر از آنچه با راهکارهای سیاسی قابل حل باشد، خشکانده است. آنهایی که دیروز برای جدایی از خارطوم بر ضد عمرالبشیر میجنگیدند، امروز بین خود میجنگند.
انتهای منطق تعریف قومی از جنگ، حذف فیزیکی یکی از اقوام درگیر است. باید در میدان جنگ عمداً یا به تدریج قوم یا اقوام متحد و مخالف را در حرف و عمل تعریف کنیم، تفاوتهای ضمنی را به تفاوتهای اصلی تبدیل کنیم و افراد منسوب به قوم مخالف را یا باید قتل عام کنیم، یا شدیداً سرکوب یا حداقل برای برطرف ساختن خطر امنیتی، به مکانهای مشخص انتقال دهیم.
اینها خیالپردازی نه، بلکه پیامدهای احتمالی گفتمانهای ظاهراً بیضرر امروزی است که مرزهای گروهی را میخواهد به روایت مسلط در جنگ تبدیل کند.
از بحث قومی با درنظرداشت وضعیت جنگی اغلب خشونت و سرکوب قوم مخالف میتواند مطلوب باشد. چنین رویکردی در نهایت باید به حذف چشمگیر یکی از اقوام یا قومهای مخالف بینجامد تا پیروزی یک قوم (یا قومهای متحد) تضمین شود. آسان است تصور شود که چنین مرامی از چه سطحی از خشونت و وحشت باید بگذرد تا به هدفش نایل آید.
رفتار کورکورانه و چشم را بستن و حرفی را فقط برای حرف زدن تکرار کردن، راهبرد نیست؛ بلکه رویکرد ناسنجیده است. هر حرفی در وضعیت بحرانی سنگینی به خصوص مییابد و برای آن احتیاط لازم است، یا صداقت؛ اگر احتیاط در کار نیست، حداقل در قبال پیامدها باید صادق بود.
اگر طرفهایی که امروز از روی ناامیدی و تلخکامی در تلاش چاق کردن مرزهای قومی در جنگاند، خواهان چنین پیامدی نیستند یا پیامدهای آن را به خوبی نمیتوانند پیشبین باشند، باید در چنین رویکردی تجدید نظر کنند؛ چون حرف امروز میتواند به عمل فردا تبدیل شود. حتا تصور هزینه اخلاقی چنین سرنوشتی برای کشوری مثل افغانستان، عمیقاً غمانگیز است.
افزون بر این، شاید هدف تعریف قومی از جنگ، فشار اخلاقی بالای اعضای یک گروه خاص باشد که این هم کارساز نیست. بر فرض اینکه بخشی از یک قوم بنا بر تعلق گروهی از طالبان دفاع میکند، بعید است با فشار اخلاقی از موضعش کنار بکشد. در ضمن، آن بخشی که با طالبان همسو نیست، قبلاً هم برای موضعگیریاش به فشار اخلاقی نیاز نداشته است. فشار اخلاقی اگر یک دستاورد داشته باشد، این است که گروه دومی را منزویتر کند و به گروه اولی نزدیکتر. فایده این فشار، نصیب طالبان خواهد شد؛ چون حمایت اجتماعیشان را فراگیرتر خواهند کرد.
شاید انگیزه دیگر برای قومیسازی جنگ، رفتار عاطفی و عقدهگشایی نسبت به قومی باشد که تصور میرود اعضای آن با طالبان همسویی دارند؛ کاری که چندان برپایه تدبیر سیاسی صورت نمیگیرد. برای گذار مستقل از بحران کنونی عیار کردن راهکارها در همه جزئیات با مقتضیات عقلی و اخلاقی حیاتی است. برای یکبار در تاریخش هم که شده، افغانستان باید به جهان ثابت کند که توانایی رسیدن به ثبات را به گونه مستقل دارد. در غیر آن، مرامی که آن را از جامعه مورد نظر طالبان متمایز بسازد، چندان روشن نخواهد بود.
در ضمن، جامعه افغانستان نشان داده است که در یک سطحی با قوه اجرایی اسلام افراطی سازگار است. برای ایجاد «چتر فراگیر» در جناح مخالف طالبان، نیاز است تا دروازه به روی برگشت احتمالی هواداران امروزی طالبان باز نگه داشته شود که از زیادهرویهای آنان در مناطق تحت کنترولشان به ستوه آمدهاند. طرد کردن اعضای یک قوم چنین امکانی را در نطفه خفه خواهد کرد.
برجسته ساختن مرزهای قومی در وضعیت جنگی به معنای مولفهای را بر سایر مولفهها اضافه کردن است. قبلاً اگر اعضای جامعه نسبت به نظام جمهوری به عنوان موافق یا مخالف شناخته میشدند و یکدستی بهتری در جناح موافق متصور بود، حال باید از همه، این را نیز پرسید: از کدام قوم هستی؟
این کار به شکافهای بیشتر در جناح جمهوریت در جنگ با طالبان منجر خواهد شد.
یکی از رویکردهای نسبتاً موفق در مقاومت دهه نود برضد طالبان، کمرنگ ساختن تفاوتهای قومی بود. رهبری این مقاومت به جای پافشاری بر تفاوتهای قومی، دشمن بیرونی (پاکستان) را برجستهتر ساخته بود؛ سیاستی که کمک میکرد بنیادهای اجتماعی طالبان تضعیف شود (هنوز هم «مزدور پاکستان» شاید عامترین کنایه به طالبان باشد). حالا نیز به چنین ابزاری نیاز است.
افزون بر این، مشخص کردن درصدی اقوام در میان جنگجویان طالبان کار آسان نیست. در ماههای اخیر به نظر میرسد کسانی که در شمال در اشغال ولسوالیها دست داشتهاند، اغلب از اعضای یک قوم نیستند. طالبان تلاش کردهاند برای اینکه خود را همهشمول نشان بدهند، از میان همه اقوام سربازگیری کنند. جناح جمهوریت اگر چه در مقایسه همهشمولتر است، با تشدید روایت قومی در خطر گسست قرار دارد. امتیاز بزرگی که طالبان ندارد و در صدد کسب آن است را عناصری در جناح جمهوریت شاید در حال تخریبش باشند.
در پایان، تفکیک مهمی میان رهبری کنونی حکومت و نظام جمهوری در کل وجود دارد. طرفداری همهشمول از جمهوریت و ارزشهای آن، به معنای هواداری از اشرف غنی نیست. آنگونه که حفیظ منصور، از اعضای هیأت دولت در مذاکرات صلح، اخیراً برای دعوت به اتحاد همهگانی اظهار داشت: «نگذارید که جنگ مقدس فعلی که جنگی بین حق و باطل است، بین نور و ظلمت است، تبدیل به جنگ قومی شود». شناسایی نور و ظلمت نباید با قومیت مغشوش شود، حداقل در وضعیت کنونی.
حتا رفتار قومی طالبان و حامیانش توجیهکننده واکنش بالمثل نیست. اگر است، باید در چنین حالتی نیز در سویه راهبرد جنگی، جزئیات و هدف نهایی آن به گونه صادقانه تعریف شود، به خود و دیگران، در پرتو آنچه در این نوشته به آن پرداخته شد.






