ابومسلم خراسانی
پژوهشهای دانشگاه «واریک» نشان میدهد که رابطهی معنادار و مستقیم بین فیسبوک و خشونتها در هند، سریلانکا و میانمار وجود دارد. زیرا شایعات رخنامهها و صفحههای مجازی اطلاعات زرد و هرزهاطلاعات را به شدت برقآسا پخش کرده و باعث تحریک احساسات و عواطف در بین کاربران میشود. این دقیقاً مصداق عینی وضعیت فعلی کاربران شبکههای اجتماعی در افغانستان هست که به گونهی سرسامآوری زیر بار احساسات و عواطف رفتند و تفکر و اندیشه را در گردونههای فراموشی و لایهی احساسزدهگی و افسونوارهگی پوشیده و مستور کردند.
بعد از اختراع دستگاه چاپ و حضور کتابت در جهان که سرآغاز جرقههای پرواز خرد و اندیشه بر اوجنای بیکرانهی معرفت و فهمیدهگی بود، انسان توانست با سوارهگی اندیشه و خردِ مبتنی بر عقلگرایی جدید زمین و زمان را مسخر کرده و چنان بال بگشاید که افلاک را بپیماید، اعماق بحر را بشکافد و بر دشت و دریا و بحر و بر چیرهگی پیدا کند. از این دوران به بعد بود که اندیشه و خرد این دو بال قوتمند و متین، انسان را بر شانههای ستبر خود برای تسخیر هر چه بیشتر طبیعت نزدیک کرده و آقایی جهان را به او میبخشید. روزگاری انسان از «خدامحوری» کلیسا بر «انسانمحوری» مدرن تغییر مسیر داد و انسان مدرن قبلهی خود را بر روی دیگر چرخاند.
با ورود رسانهها در قرن بیستم و رشد روزافزون و انفجاری این رسانهها بود که کمکم عقل، خرد و اندیشه، جای خود را به احساس و عاطفه داد. حضور کتاب و فرهنگ کتابخوانی و اندیشههای پویا و اطلاعات اصیل رو به افول گرایید و بازار احساس، عاطفه و اطلاعات هرزه و زرد گرم شد. قرن بیستم که آن را قرن رشد وسایل ارتباط جمعی نیز میگویند قرنی است که وسایل ارتباط جمعی در این دوران به شکل سرسامآوری رشد کرد و ماشین به گونهی فورانی همهجا را گرفت و این وسایل حواس انسان را مدیریت و کنترول میکرد از همین رو مارشال مکلوهان نظریهپرداز امریکایی، رسانهها را امتداد دهنده حواس در انسانها میداند او میگوید که رسانهها تکمیلکننده یکی از حواس انسانها است به گونهی مثال رادیو امتداد دهندهی گوش است و تلویزیون تکمیلکننده چشم است.
با پیدایش انترنت و رشد روزافزون این تارنمای شبکهای که مزرها را درنوردید و دیوارها را ویران کرد. جامعه انسانی چنان دچار تحول و دگرگونی شده که دیگر همه میتوانستند از هر کجا و در هر جای اطلاعات و دادهها را در اختیار داشته باشند. اگر چه این در نوع خود میتواند مزیت تلقی شود اما بخش دیگر از این تغییر چیزی دیگر بود که نیل پستمن نظریهپرداز اآمریکایی از آن به عنوان «ایدز فرهنگی» یاد میکند و آن را برای جامعهی انسانی و فرهنگ متعالی کشنده و زهرآگین میداند. در واقع ورود انترنت به صورت ریشهای اندیشه و تفکر را قدغن کرد و موج احساسوارهگی و شتابزدهگی را به عوض تفکر و اندیشه به میان آورد که برای انسان و فرهنگ که قرنها برای آن عرق ریخته بود کشنده و مهلک بود.
قضاوتهای شتابزده و از روی احساسات کاربران شبکههای اجتماعی در افغانستان نیز از همین محیط سرچشمه میگیرد، بسیاری از این کاربران بدون هیچ پشتوانهی علمی و بر مبنای تفکر و اندیشهی عمیق در نوشتهها و دیدگاههای فیسبوک تصمیم میگیرند و خوب بودن و بد بودن یک جناح یا یک شخص را قضاوت کرده و مسند حکمیت و داوری تیکه میزنند. از سنتزدههای متحجّر تا نکتاییپوشان غربزده یا به قول جلال آل احمد «هرهری مذهب» همه بدون هیچ اندیشه عقلانی و تفکر علمی در باره یک موضوع تصمیم میگیرند و برایش دیدگاه مینویسند که فلان کار خوب است و بهمان شخص بد است.
راستش این است که ما در دنیای احساسات و عاطفه زندگی میکنم و بسیار دشوار و پیچیده است که احساس و عاطفه را از عقل و اندیشه انسان مدرن جدا کنی و بین این دو قوه فعال در ضمیر انسان مرز بکشی. وقتی دنیای ما چنین است و دیدگاه و نظر ما بر مبنای عقل و اندیشه نیست؛ برآیند و پیآیند این فضا استدلالی به میشود که به قول مولانا پای استدلال مبتنی بر احساس چوبی میشود و منطق و اندیشه را راه برای آن نیست.
رامین جهانبگلو اندیشمند ایرانی در تازهترین کتابش تحت عنوان «افول تمدن» یا «تمدنزدایی» یکی از برجستهترین نشانههای افول تمدنی را در جهان نبود اندیشه و تفکر و نظریههای مبتنی بر عقل و منطق میداند او میافزاید به مرور زمان از انسانهای که روزگاری صاحب اندیشه و تفکر بودند تنها «نظر» باقی میماند که در پایی دیدگاههای فیسبوک و صفحههای مجازی میگذارند. نظرهای که از روی احساس و در فقدان عقل، اندیشه و خرد میگذارند. نه تنها انسان مدرن در دام حیات احساسزدهگی فروغلیتده و اندیشه را فراموش کرده است بلکه ماشین و تخنیک از او یک موجود به شدت خشک و بیروح ساخته است که همیشه سرش در لای فیسبوک و یا در کارخانه و داخل خودرو است.
قضاوتهای شتابزده فیسبوکی کاربران افغانستانی را هم میشود نشان از فرهنگزدایی یا افول فرهنگ در این قلمرو دانست. جای نوشتههای علمی را در این جغرافیا نظرها و دیدگاههای گرفته است که پر از توهین و تحقیر است، میدان ادبیات انتقادی که روزگاری افغانی و مولانا در آن جولان میکردند. خود را به توهین و تحقیر داده که رشتهاش به دست انسانهای سطحینگر و خاماندیش است. جای اندیشه را احساس پر کرده و به اینگونه ما افغانستانیها دچار افول فرهنگی، قحطی اندیشه، احساسزدهگی و ایدز فرهنگی شدهایم.






