در یکی از مناطق دوردست شهر کابل، صدای پیوسته و منظم چرخهای خیاطی، فضای اتاقی کوچک را پر کرده است. با ورود به کارگاه، نخستین چیزی که جلب توجه میکند، دستانی است که بیوقفه در حرکتاند؛ زنانی که هر یک سرگرم بخشی از کار هستند. یکی مهرههای رنگارنگ را با ظرافت روی پارچه میدوزد، دیگری آخرین ردیف گلدوزی را تکمیل میکند. چند زن دیگر پشت چرخهای خیاطی نشستهاند و پارچهها را به لباس و هنر تبدیل میکنند. در گوشهای از اتاق نیز بستههای پارچه، نخ و مواد خام روی هم چیده شدهاند؛ موادی که قرار است به خانههای دیگری در گوشه و کنار شهر فرستاده شوند. این تنها یک کارگاه کوچک خیاطی و صنایع دستی نیست؛ اینجا برای دهها زن، پلی میان ناامیدی و امید و رسیدن به استقلال مالی است.
در میان رفتوآمد زنان، بانویی میانسال با گامهایی آرام از کنار میزها عبور میکند. گاهی کیفیت کارها را بررسی میکند، گاهی سفارشها را دستهبندی میکند و گاه نیز زنان را رهنمایی میکند.
آمنه میرزایی، بانوی ۴۸ سالهای است که فراز و فرود زندهگیاش بازتابی روشن از سرگذشت بسیاری از زنان در سایه فقر، محدودیت، خشونت و نابرابری است. داستان او از ازدواج اجباری در کودکی آغاز میشود و به ایجاد شبکهای از زنان نانآور میانجامد؛ زنانی که امروز از طریق مهارت و کار، بخشی از استقلال اقتصادی خود را به دست آوردهاند.
کودکی که زود پایان یافت
سیوپنج سال پیش، زمانی که آمنه تنها ۱۳ سال داشت، خانوادهاش او را به ازدواج مردی ۵۵ ساله درآوردند. او باور دارد که ناامنیهای گسترده، فقر شدید و ناتوانی خانواده در تامین نیازهای اولیه زندهگی، از مهمترین دلیلهای بودند که پدر او و خواهرانش را در سنین پایین و برخلاف میلشان به ازدواج وادار میکرد.
آمنه هنوز کودک بود که به خانه شوهر رفت؛ همسری که پیش از آمنه هم چند بار ازدواج کرده بود؛ اما اینبار به امید داشتن فرزند، آمنه را به نکاح خود درآورده بود؛ این ازدواج اما برای این کودک ۱۳ساله سرآغاز دشوارترین و تلخترین سالهای زندهگی شد. او امروز با آرامش درباره آن سالها سخن میگوید، اما در پس هر جملهاش میتوان سنگینی خاطرات دردناک و رنجهای طولانی را احساس کرد.
آمینه میگوید: «روزهای زیادی چیزی برای خوردن نداشتیم. هنوز کودک بودم، اما باید کارهای سنگین خانه را انجام میدادم. اگر نمیتوانستم، تنبیه میشدم.»
در ۱۵ سالگی، مسوولیتهای آمنه بیشتر شد. او در این سن مادر نیز شده بود. در حالی که بسیاری از همسنوسالانش هنوز سرگرم بازیهای کودکانه بودند و به مکتب میرفتند، آمنه باید کودک خود را بزرگ میکرد.
به گفته خودش، همان سالها او را بسیار زودتر از سن واقعیاش بزرگ کرد و همزمان قدرت تحمل و تابآوریاش را افزایش داد. «با همه سختیهای آن روزها همیشه به خودم میگفتم شرایط بهتر میشود، خیر است، تحمل کنم. خوب چاره دیگر هم نداشتم.»
مهارتی که مسیر زندهگی را تغییر داد
در میان تمام آن روزهای سخت و ناامیدکننده، روزنهای کوچک از امید در زندهگی آمنه گشوده شد. در محله آمنه (میدان وردک، حصهی اول بهسود) یکی از موسسههای خیریه آموزش خیاطی برگزار کرد. آمنه این فرصت را غنیمت شمرد و با تمام توان تلاش کرد تا این حرفه را بهتر از دیگران بیاموزد.
او به خوبی میدانست که یادگیری یک مهارت میتواند زندهگیاش را تغییر دهد؛ نه فقط برای تامین هزینههای زندهگی، بلکه برای به دست آوردن بخشی از استقلالی که سالها از او گرفته شده بود.
برای بسیاری از زنان در افغانستان، یادگیری یک حرفه صرفاً به معنای یافتن شغل نیست؛ بلکه به معنای یافتن توان تصمیمگیری درباره زندهگی و آینده خود است. برای آمنه نیز خیاطی دقیقاً همین معنا را داشت.
پس از پایان دوره ششماهه آموزشی، او کارش را با دوخت لباس برای همسایهها و زنان محل آغاز کرد. درآمد حاصل از این کار اندک بود، اما همان درآمد ناچیز نخستین گام او به سوی استقلال اقتصادی محسوب میشد؛ گامی کوچک که بعدها مسیر زندهگی او و دهها زن دیگر را تغییر داد.
تنها ماندن و ادامه دادن
در ۲۳ سالگی، درست زمانی که آمنه تازه در حال شناختن تواناییهای خود بود، همسر بیمار و سالخوردهاش درگذشت. او میگوید شوهرش تنها ده سال با او زندهگی کرد؛ ده سالی که به گفته خودش چیزی جز رنج، محرومیت و حسرت برایش باقی نگذاشت.
پس از مرگ همسر، آمنه دیگر دلیلی برای ماندن در روستا نمیدید. او تصمیم گرفت مسیر تازهای برای آینده خود و فرزندش رقم بزند سرانجام بار بست و راهی کابل شد.
زندهگی در شهر برای آمنه چندان آسان نبود؛ او باید هم کار میکرد، هم از فرزندش مراقبت میکرد و هم خود را با محیط جدید وفق میداد. روزها به کار مشغول بود و شبها به صنفهای سوادآموزی میرفت؛ تلاشی برای جبران فرصتی که در کودکی از او گرفته شده بود.
آمنه با پشتکار و اراده، آموزش خود را ادامه داد و سرانجام توانست تا پایان صنف دوازدهم درس بخواند. او از آن روزها چنین یاد میکند: «هر روز به خودم میگفتم اگر قرار است کسی زندهگی تو و فرزندت را تغییر بدهد، آن شخص خودت هستی؛ پس ادامه بده.»
آغاز یک رؤیای بزرگ با دو هزار افغانی
ده سال پیش، زمانی که آمنه خود را به عنوان یک خیاط و صنعتگر ماهر در بخشهای مختلف خیاطی و صنایع دستی تثبیت کرده بود، تصمیم گرفت فعالیتهایش را گسترش دهد. او میخواست زنان بیشتری را با خود همراه کند؛ زنانی که مانند خودش زیر فشار فقر، مسوولیتهای سنگین خانوادهگی، خشونت و محدودیتهای اجتماعی زندهگی میکردند.
به گفته او، همان موسسه، مبلغ دو هزار افغانی قرض درازمدت در اختیار او قرار داد؛ مبلغی که شاید در نگاه نخست ناچیز به نظر میرسید، اما نقطه آغاز مسیری شد که بعدها برای دهها زن فرصت درآمدزایی فراهم کرد.
آمنه با دریافت این پول، مواد خام مانند نخ و پارچه خریداری کرد و آنها را میان زنان خانهبهخانه توزیع کرد تا روی آن خامکدوزی، مهرهدوزی و نفیسهدوزی انجام دهند. او محصولات تکمیلشده را جمعآوری میکرد، به فروش میرساند و درآمد حاصل را دوباره در توسعه کار سرمایهگذاری میکرد. به مرور زمان، شبکه زنان صنعتگر گستردهتر شد و کیفیت محصولات نیز مشتریان بیشتری را جذب کرد.
با افزایش سفارشها، آمنه تصمیم گرفت علاوه بر توزیع کار در خانهها، یک کارگاه نیز ایجاد کند؛ فضایی که زنان بتوانند در کنار یکدیگر کار کنند، تجربههایشان را به اشتراک بگذارند و مهارتهای تازه بیاموزند.
رفتهرفته زنان بیشتری به این شبکه پیوستند؛ زنانی که بسیاری از آنان خود سرپرست خانواده بودند و مسوولیت تامین مخارج خانه را بر دوش داشتند.
آمنه با افتخار از مسیر طیشده سخن میگوید: «با دو هزار افغانی پول قرض شروع کردم؛ حالی ۷۰ هزار افغانی سرمایه دارم. در پهلوی سرمایه، بخودم افتخار میکنم که دها خانم را مصروف کار کردیم و دها خانم دیگر را هم کار یاد دادیم.»
امروز دهها زن از طریق این شبکه در بخشهای مختلف خیاطی، گلدوزی، نفیسهدوزی و مهرهدوزی فعالیت میکنند. برخی در کارگاه مشغول کار هستند و برخی دیگر در خانههایشان تولید میکنند.
به گفته او، اواخر حکومت پیشین، بهترین دوران کاریاش بود. در همان سالها، فرزندش از دانشگاه فارغالتحصیل شد و وارد بازار کار شد؛ همزمان، فعالیت اقتصادی کارگاه نیز رونق چشمگیری پیدا کرد. سرمایه او از دو هزار افغانی اولیه به بیش از ۸۰ هزار افغانی رسیده بود.
ادامه راه در میان محدودیتها
با سقوط حکومت پیشین، شرایط برای زنان صنعتگر و کارآفرین نیز دشوارتر شد.کاهش بازار فروش، محدود شدن ارتباط مستقیم با مشتریان بزرگ، افزایش بهای مواد خام و محدودیتهای موجود بر حضور زنان در عرصههای اجتماعی و اقتصادی، از جمله عواملی هستند که بر فعالیت آمنه و همکارانش تاثیر گذاشتهاند.
آمنه میگوید درآمد و میزان سفارشها نسبت به گذشته به بیشتر از نصف کاهش یافته است و دیگر رونق سالهای قبل وجود ندارد. با این حال، فعالیت کارگاه همچنان ادامه دارد؛ آرامتر از گذشته، اما متوقف نشده است. «هنوز حدود ۵۰ زن با من کار میکنند. شرایط سخت شده، اما ما تلاش میکنیم متوقف نشویم. این روزها هم میگذرد.»
فرزند آمنه نیز اکنون جوانی تحصیلکرده است که پس از چهار سال تحصیل در رشته حقوق، در یکی از شرکتها مشغول کار شده است.






