ظهور جبههای بهنام سپاهیان میهن را نباید صرفاً بهعنوان تولد یک گروه نظامی دیگر در کنار سایر جبهههای مخالف طالبان ارزیابی کرد. اهمیت اصلی این رویداد در این است که برخلاف انتظار طالبان، گذر زمان نهتنها به کاهش جبهههای مسلحانه علیه این گروه منجر نشده است، بلکه نشانههای جدی و آشکار از شکلگیری جبهههای تازه بهچشم میخورد. طالبان پس از برگشت به قدرت تلاش کردند این تصور را خلق کنند که جنگ در افغانستان پایان یافته و مخالفان مسلح این گروه از بین رفتهاند یا هم توان سازماندهی مجدد را ندارند. اکنون ظهور جبهههای تازه این روایت را با پرسش جدی مواجه میکند؛ حتا اگر از نظر نظامی کوچک و توان تصرف و حفظ یک روستا را هم نداشته باشند، نفس شکلگیریشان نشان میدهد که هنوز زمینه نارضایتی و بسیج مسلحانه برضد رژیم طالبان از بین نرفته که هیچ، بلکه مساعدتر هم شده است. البته این جبههها همینطور سمارقوار نمیرویند، بلکه ظهورشان نیازمند مجموعهای از عوامل درهمتنیده است: شبکه انسانی، منابع مالی ـ تسلیحاتی، پشتیبانی بیرونی و حداقلی از جغرافیا برای فعالیت.
اهمیت ظهور سپاهیان میهن فقط در نام تازهاش نیست، بلکه در شیوه اعلام موجودیتش است: تصرف چندساعته مرکز ولسوالی یفتل پایین بدخشان. این جبهه فعالیت خود را با یک عملیات تبلیغاتی ـ نظامی آغاز کرد؛ عملیاتیکه اگرچه چند ساعت بیشتر دوام نیاورد و طالبان توانستند از نو منطقه را در اختیار گیرند، اما به میزانی خبرساز شد و با استقبال در شبکههای اجتماعی همراه شد که گویی رژیم طالبان فروپاشیده باشد. معمولاً گروههای مسلح تازهظهور، برای اثبات وجود خود نیاز دارند نشان دهند که تنها یک نام روی کاغذ نیستند، بلکه توان انجام «عملیات واقعی» را نیز دارند. تصرف موقت مرکز یک ولسوالی، آن هم در نزدیکی مرکز بدخشان، میتواند بهمعنای انتقال همین پیام باشد. برای همین، میارزد که حساب سپاهیان میهن را از جبهههای دیگر ـ که در نزدیک به پنج سال گذشته کار خاصی از پیش نبردهاند ـ جدا کرد.
البته از یک عملیات چندساعته نمیتوان نتیجه گرفت که سپاهیان میهن در کوتاهمدت به یک نیروی تعیینکننده نظامی تبدیل خواهد شد. حفظ یک منطقه و تبدیلشدن به یک قدرت پایدار، نیازمند نیروی انسانی گسترده، منابع مالی وافر، پشتیبانی مردمی و بهرهمندی از ظرفیت اداره سرزمین است. اما نباید اهمیت آغاز کار آن را نیز دستکم گرفت. بسیاری از جریانهای مسلح در آغاز با عملیاتهای محدود خود را معرفی کردهاند و سپس در صورت برخورداری از سازماندهی بهتر و حمایت بیشتر، دامنه فعالیتشان را گستراندهاند. ازاینرو، برای طالبان هم ماجرا فقط به بازپسگیری یک ولسوالی خلاصه نمیشود، بلکه نگرانی اصلی این گروه در پاسخ به این سوال نهفته است: آیا حمله تازه یک «رویداد منفرد» است یا هم آغاز یک «روند»؟ بلی، اگر جبهههای تازه یکیپساز دیگری شکل گیرند، حتا اگر هیچکدام بهتنهایی تهدید فوری و جدی برای طالبان نباشند، حداقل میتوانند روایت این گروه درباره پایان جنگ را تضعیف کنند.
مهمتر از آن، اهمیت تصرف چندساعته یفتل پایین را نباید فقط با معیارهای نظامی بهسنجش گرفت. بلی، طالبان در مدت کوتاهی نیروهای مهاجم را عقب راندند و کنترل منطقه را دوباره بهدست گرفتند، اما مساله اصلی برای این گروه، پیام سیاسی و حیثیتی رویداد است. طالبان از بدو تولد تا این دم، یکی از مهمترین ادعاهای خود را «تامین امنیت سراسری و پایان کامل جنگها» عنوان کردهاند و همواره خود را رژیمی معرفی کردهاند که برخلاف دولتهای پیشین، کنترل کامل قلمرو افغانستان را در اختیار دارد و اجازه فعالیت به هیچ نیروی مسلح رقیب را نمیدهد. بنابراین، ورود یک جبهه مخالف به یک ولسوالی، حتا برای چند ساعت، نشان میدهد که کنترل طالبان بر جغرافیا آنگونه که ادعا میشود مطلق و بدون چالش نیست. البته یک حمله محدود بهمعنای شکست امنیتی طالبان یا از دسترفتن کنترل این گروه بر جغرافیا نیست؛ اما برای رژیمیکه میخواهد تصویر اقتدار مطلق و پایانیافتن جنگ را بهنمایش بگذارد، حتا رخنه کوتاهمدت مخالفان به یک مرکز اداری، هزینه تبلیغاتی و روانی دارد. برای همین، حمله اخیر هم بهقصد «حفظ قلمرو» نبود، بلکه از جنس «نمایش قدرت» بود.
آنچه در فوق بیان شد با دو رویداد دیگر بیمناسبت نیست: سفر اخیر وزیر دفاع طالبان به بدخشان و ماجرای نافرمانی جمعهخان فاتح. سفر چند روز قبل وزیر دفاع طالبان به مناطق دوردست بدخشان عادی بهنظر نمیآمد. حضور او در میان نیروهای نظامی طالبان، بازدید از مناطق مرزی با چین، پاکستان و تاجیکستان و دیدار با برخی گروههای اجتماعی و مذهبی نشان میدهد که بدخشان برای رهبری طالبان در زمان حاضر، اهمیت ویژهای پیدا کرده است؛ البته با توجه به موقعیت جغرافیایی، مرزهای حساس و بافت قومی ـ مذهبی این ولایت و سابقه فعالیت جریانهای مختلف سیاسی ـ نظامی در این منطقه کوهستانی. دیدار یعقوب مجاهد با اسماعیلیان بدخشان نیز از همین زاویه قابل درک است. تلاش برای نزدیکشدن به نیروهای اجتماعی ـ مذهبیای که فاصله بیشتری با طالبان دارند، نشان میدهد که این گروه به اهمیت جلب حمایت اقلیتها یا حداقل کاهش نارضایتی در محلات آنها پی برده است. طالبان هم ظاهراً درک کردهاند که کنترل امنیتی یک منطقه تنها با حضور نظامی پایدار نمیماند، بلکه نیازمند نوعی تعامل اجتماعی نیز است. بلی، نمیتوان با قطعیت گفت که وزیر دفاع طالبان از تدارک حمله بر یفتل پایین اطلاع قبلی داشته است، اما قطعاً سفر او برای بیدارباشی نظامیان این گروه، فرونشاندن میزان نارضایتی محلی، ترمیم گسلهای موجود و مهار حملات احتمالی بوده است.
افزون بر آن، حمله به یفتل پایین، هرچند پیوند مستقیم و اثباتشده با پرونده جمعهخان فاتح ندارد، اما نمیتوان آن را جدا از فضای سیاسی ـ امنیتی اینروزهای بدخشان تحلیل کرد. برای فاتح ـ که ظاهراً مخالف تصمیمهای اخیر رهبری طالبان است ـ حمله اخیر مسرتبخش است؛ چراکه میتواند به سران طالبان بگوید که کنترل مداوم بر بدخشان کار سادهای نیست، بلکه نیازمند شناخت عمیق از جغرافیا، بافتوساخت محلی، زبان مردم و… است؛ نکتهای که بهقول خودش به حال خودش نیز صدق میکند: پرهیز از دوام کار در ولایت زابل بهحیث معاون والی، بهخاطر ناآشنایی به زبان زابلیها و برعکس. از نگاه فاتح، فرماندهان بومی حتا اگر با رهبری طالبان اختلاف پیدا کنند، همچنان بخشی از واقعیت امنیتی محل هستند و نباید از صحنه رانده شوند. بهزعم او، کنارزدن فرماندهان بومی و جایگزین کردن آنان با افراد غیرمحلی، شکاف میان رژیم طالبان و جامعه را بیشتر میکند.
البته طالبان ممکن است از زاویه دیگر به وضعیت فعلی بدخشان نگاه کنند: بهرهبرداری مخالفان از شکاف درونی این گروه. برای طالبان حمله اخیر، همزمان با آشکارشدن اختلافات داخلی، میتواند یک هشدار باشد: اینکه شکافهای درونی نباید بهحدی بزرگ شود که بهانه بهدست مخالفان دهد. طالبان هم بهخوبی میدانند که یک رژیم سیاسی زمانی آسیبپذیرتر میشود که اختلافات درونیاش عیان شود و مخالفان احساس کنند فرصت برای فعالیت بیشتر فراهم شده است. ازاین منظر، پرونده فاتح برای طالبان فقط مساله یک فرمانده ناراضی نیست، بلکه مساله حفظ انسجام درونی نیز است. طالبان ممکن است به این نتیجه برسند که در برخورد با چهرههایی مانند فاتح، میان دو هدف باید تعادل برقرار کنند: از یکسو اجازه ندهند «جزیرههای قدرت» شکل گیرد، و از سوی دیگر آنقدر نیروهای محلی را کنار نزنند که شعله شورش و خیزش در ولایتی چون بدخشان فروزان شود.
حاصل کلام اینکه، آنچه امروز در بدخشان جریان دارد، هنوز بهمعنای تبدیلشدن این ولایت به «پاشنهآشیل» طالبان نیست، اما نشانههایش بهوضوح قابل دید است. اگر شکافهای درونی خبرساز و پایدار بماند و فرماندهان محلی یکیپساز دیگری به حاشیه رانده شوند و کشمکش بر سر معادن و منابع محلی برقرار بماند و همچنان مدیرانی بر بدخشان گماشته شوند که نه با زبان مردم آشنایی داشته باشند و نه هم با بافت اجتماعی منطقه و مهمتر از همه، جبهههای تازهای از جنس سپاهیان میهن فرصت سربرآوردن پیدا کنند، آنگاه بدخشان میتواند برای طالبان دردسرساز شود.






