از دو روز گذشته به اینسو افغانستان شاهد سیلابهای مهیب و مرگبار است. براساس گزارشها، در نتیجه سرازیرشدن سیلابها در ولایتهای بدخشان، تخار، بغلان، هرات و غور ۲۳۹ تن جان باختهاند. اما با توجه به گستردهگی دامنه سیلابهای اخیر، این آمار کمی است و میزان تلفات واقعی در روزهای آینده مشخص خواهد شد. با این حال، حتا اگر بپذیریم که همین آمار ۲۳۹ نفر نهایی است، بازهم از عمق فاجعه کاسته نمیشود. در میان ولایتهای سیلابزده، بغلان از همه بیشتر قربانی این فاجعه طبیعی شده است. تنها در دو ولسوالی بغلان مرکزی و بورکه ۲۱۰ تن جان باختهاند.
تصاویر و ویدیوهای ضبطشده از سیلاب ویرانگر و مرگبار بغلان و ضجههای کودکان بازمانده از این فاجعه المناک به حدی دردآور است که هیچ زبانی قادر به بیان آن نیست. انسان بودن درد جانکاهی است زمانی که درد را با تمام وجود حس کنی، اما از قدرت بیان آن برخوردار نباشی. انسان بودن درد جانکاهی است وقتی فاجعه در برابر چشمانت جاری و ساری باشد، اما نه تنها نتوانی کاری برای متوقف کردن آن انجام دهی بلکه بدتر از همه با برخورد احمقانه و خرافاتی به فاجعه عمق بیشتری بدهی. فاجعه جاری در افغانستان درست به این دلیل عمیقتر، مزمنتر و استخوانسوزتر است که به جای مقابله با فاجعه، آن را عادیسازی میکند.
دینسالاران برای نجات خودشان از زیر بار انتقادات، فاجعه را بعد فرازمینی میدهند. سیلاب، زمینلرزه، توفان، خشکسالی و … رویدادهای طبیعی نه بلکه «مجازات الاهی» خوانده میشود که بشر نقشی در مهار آن ندارد. پس به باور آنان، هر کسی مقصر است غیر از رژیم کاملاً اسلامی کنونی که هیچ کموکسری در تطبیق شریعت جا نمیگذارد. چرا باید چنین رژیم سر تا پا اسلامی و شرعی مقصر باشد؟ مردم گناهکارند و به این دلیل، خدا آنان را مجازت میکند. یا اصلاً حکمتی در مرگ دستهجمعی این مردم وجود دارد که از درک عقل ناقص ما بالاست! درست به این دلیل است که همه چیز عادی و اجتنابناپذیر میشود و مردم بیشتر از زمامداران سرنوشت مرگباری که برایشان نوشته شده را میپذیرند و اعتراضی نمیکنند: مرگ از جانب خداست و سرنوشت از قبل چنین بوده و کاری نمیشود کرد. این گونه است که در یک جامعه خرافاتی و عقبمانده همه چیز «عادی» و «طبیعی» دانسته میشود و به این دلیل، کمتر شاهد مقاومت در برابر فجایع و جنایتهایی هستیم که هیچ ربطی به عوامل متافزیکی ندارد.
سیلاب یک رویداد طبیعی غیرقابل مهار نیست. پیشبینی این گونه رویدادها بسیار ساده است و حتا از توان رژیم بدوی و فوق ارتجاعی طالبان هم برمیآید. اما چون در افغانستان همه چیز به عوامل فرازمینی نسبت داده میشود، حتا اگر این رژیم چند روز پیش از سرازیر شدن سیلاب، نسبت به بروز فاجعه هشدار دهد، بازهم چندان جدی گرفته نمیشود. مردم معتقدند که از سرنوشت گریزی نیست و اگر خدا بخواهد بندهگانش را مجازات کند، در امنترین مکان هم نمیتوان در امان بود. مرگ اجتنابناپذیر است و زمانش نیز در اختیار ما نیست. این همان نگرش دینی غالبی است که از قرنها به اینسو در جامعه ما بازتولید میشود و بدبختانه هیچ نگرش دیگری جاگزین آن نشده است.
به دلیل تسلط یک چنین دیدگاه عقبماندهای است که مردم در روستاهای دورافتاده در ساختوسازها و کشتوزرعشان اهمیت چندانی به آسیبپذیری مکانها و موقعیتها نمیدهند. روستاهای بیشماری را در مناطق مختلف افغانستان میتوانید پیدا کنید که در نزدیکی سیلبرها و رودخانهها ساخته شدهاند. حتا قریهها و کشتزارهایی را میتوان یافت که در بستر رودخانهها و سیلبرها ساخته شدهاند. هیچ عامل دیگری غیر از جهالت محض تودهای در این کار دخیل نیست. رژیمهای سیاسی که همه فاسد و بیکفایت بودهاند، نه تنها مانع این کار نشدهاند بلکه حتا زمینه را برای بروز فجایع طبیعی مساعد کردهاند.
ساختوسازهای غیرمعیاری حتا در شهرها به وضوح دیده میشود، چه رسد به مناطق دورافتاده که حتا گاهی دولتها مدتها بعد از شکلگیری روستاها از وجود آنها مطلع میشوند. این که همه دولتهای روی کار آمده در افغانستان، فاسد و بیکفایت بودهاند و کار چندانی برای مهار رویدادهای طبیعی نکردهاند، واقعیت انکارناپذیر است؛ اما مردم نیز در این زمینه مقصرند و در موارد زیادی حتا دستورها و توصیههای جدی دولتها را نادیده گرفته و برعکس آن عمل میکنند.
باری، افغانستان کشور سراسر فاجعهزده و درگیر بحران مزمن و پایدار است. در این کشور، هیچ چیز سر جایش نیست. نه مردم نقش واقعی خودشان را میتوانند بازی کنند و نه رژیمهای بر سر کار تا حالا غیر از دزدی و چپاول، خدمات پایدار و قابل ملموسی برای افغانستان کردهاند. رژیمهای سیاسی پس از مدتی یا بهگونه مسالمتآمیز تغییر میکنند و یا برانداخته میشوند؛ اما مردم میمانند تا تاوان حماقتها و اشتباهات گذشته و حال خود و رژیمهای سیاسی را بپردازند.






