آفتاب تازه از پشت کوههای سر به فلک کشیده کابل سر برآورده و او با قدمهای تند و بیکی پُر از کتاب، از قلب شهر راهی یکی از ولسوالیهای دورافتاده میشود تا پای تختهای بایستد و با عشق، درس را آغاز کند.
شایسته نام دارد؛ دانشآموخته رشته کیمیا از دانشگاه کابل که این روزها برای تدریس در یکی از ولسوالیهای دوردست پایتخت، چهار ساعت راه را میپیماید. اما آنچه این آموزگار را به قول خودش خسته میسازد، چهار ساعت راه پرپیچوخم نیست؛ بلکه تبعیض قومی است که چون سایهای سنگین، هر روز با او همسفر است.
در سال ۲۰۱۵، پس از فراغت از دانشگاه، شایسته با شوق فراوان بهدنبال کار در عرصه آموزش رفت و در همان زمستان، توانست وظیفهای را در یکی از مکاتب خصوصی پیدا کند. کارش را با انگیزه آغاز کرد و بهزودی، دانشآموزان و مدیریت مکتب به کارکرد حرفهایاش اعتماد پیدا کردند. اما رویای اصلی او، تدریس در مکاتب دولتی بود، جایی که به گفته خودش میتوانست برای کودکان محرومتر موثر واقع شود.
شایسته، درباره تلاشهایش برای رسیدن به این رویا که روزها را در صف طولانی بایومتریک و آزمون استخدام تجربه کرده، به روزنامه ۸صبح چنین روایت میکند: «وقتی در دولت پیشین بستهای آموزگاری اعلام شد، در امتحان شرکت کردم. نمرهام بالا بود، اما با آنهم موفق به گرفتن بست نشدم. به اداره اصلاحات اداری مراجعه کردم تا دلیلش را بپرسم، اما تنها پاسخی که شنیدم این بود که انتخابت درست نبود. آن روزها رابطه و واسطه تعیینکننده بود و من از این امتیازها بینصیب بودم.»
این آموزگار بارها تلاش کرد تا به یکی از مکاتب دولتی راه یابد، اما نتیجه هر بار مثبت نبود. با این حال، اشتیاقش مانند آتشی فروزان در دلش شعله میکشید و او را به ادامه مسیر و امیدی تازه وا میداشت، بهگونهای که به خود گفته بود: «باز هم فرصت دارم، دست از تلاش برنمیدارم.»
پس از تسلط طالبان بر افغانستان، شایسته با اعلام بستهای جدید در ولسوالیهای دورافتاده کابل به رویای چندین سالهاش نزدیک شد. او میگوید: «بیخبر بودم که در و دیوارهای آن مکتب دولتی، آغشته به تبعیض قومی و نگاههای دو رنگ است.»
این آموزگار جوان هنوز اولین روز استخدامش را فراموش نکرده است؛ روزی که تلخی تبعیض را با همه وجود احساس کرد و صدایی را شنید که پشت سرش گفت: «او هزارهگی است.» اما عشق به تدریس و تحمل آن تحقیرها، توانست زخمهای این برخوردها را برایش کمرنگتر کند.
در آغاز، مدیر و سرمعلم با لبخندی به استقبال شایسته آمدند، اما وقتی متوجه شدند او از قوم دیگری است، چهرهها تغییر کرد و نگاهها سرد شدند. از همان روزهای اول، زیر ذرهبین قرار گرفت؛ هر حرکتش رصد میشد و غیرحاضریش حتا در زمان بیماری جدی گرفته میشد، در حالی که دیگر آموزگاران بدون نگرانی غیرحاضری میکردند. سرمعلم کوچکترین خطاها را بزرگ میکرد و فضای مکتب را آهسته آهسته برای او به مکانی پرتنش و ناامن بدل میساخت.
شایسته میگوید: «از همان روز اول که سرمعلم فهمید من از قوم دیگری هستم، با من رفتار سرد و مخالفانهای را در پیش گرفت. با اینکه پیش از این تجربه تدریس داشتم و در انجام کارها هیچ مشکلی نداشتم، اما سرمعلم مدام به مسایل جزی و بیاهمیت گیر میداد و مرا زیر ذرهبین گذاشته بود.»
این آموزگار که اکنون با دستان لرزان و دل خسته از تبعیض قومی فورمولهای ریاضی را روی تخته مینویسد از روزهایی میگوید که از فشارهای تبعیضی به نقطه انفجار رسیده بود. او میافزاید: «حتا یک روز، چنان فشار آورده بودند که تصمیم گرفتم وظیفهام را ترک کنم.» صدایش آرام اما زخمی است. او را وادار میکردند که برخلاف تخصصش، مضمون پشتو تدریس کند؛ در حالی که دو آموزگار دیگر با همان رشته در مکتب حضور داشتند. اما هیچکدام مانند او زیر ذرهبین قرار نمیگرفتند.
شایسته میگوید که باری از رفتارهای تبعیض آمیز به هیات شکایت کرده، اما این شکایتها نهتنها بهجایی رسیدهاند بل سبب وخیمتر شدن اوضاع برایش نیز شده است. او تصریح میکند: «یکی از روزها، هیاتی برای بررسی کارکرد آموزگاران به مکتب آمد. وقتی به دفتر حاضری نگاهی انداختند، یکی از مدیران با اشاره به نامم پرسید چرا دو روز غیبت دارد؟» همکارانم گفتند: «مریضی را بهانه کرده و در خانه مانده.» در حالیکه خودشان دیده بودند که شایسته با وجود بیماری، ناتوان اما ایستاده در صنف حضور داشت.
شایسته با نگاهی پایین و صدایی آرام میگوید: «یک روز کاری واقعاً خستهکننده است؛ نهتنها برای من، بلکه برای همه آموزگاران. همه میگویند از این وضعیت دلسرد شدهاند. هر روز یک مشکل تازه، یک بهانه تازه. سرمعلم طوری بحث راه میاندازد که به ضرر همه تمام میشود، اما به من… بیشتر از همه. خیلی بیشتر.»
با اینحال، دانشآموزان شایسته او را دوست دارند. این آموزگار میگوید که حتا کودکان نیز متوجه رفتارهای تبعیضآمیز در محیط مکتب شده بودند. او خاطرهای را به یاد میآورد: «روزی یکی از شاگردان صنف چهارم گفت: استاد، چرا این سرمعلم شما را دوست ندارد؟ با دیگرها خوب است، اما با شما زشت رفتار میکند؟»
شایسته ادامه میدهد: «همان جمله آن شاگرد کوچک را هیچگاه فراموش نمیکنم. همانجا بود که فهمیدم حتا کودکان هم تبعیض را درک میکنند.»
شایسته امروز تنها یک آموزگار نیست؛ او نمایندهای است از هزاران زنی که با وجود تبعیض قومی، بیعدالتی اداری و محرومیتهای ساختاری، هنوز هم بر سر باورشان ایستادهاند تا مسیر را برای هزاران دانشآموزی که باجنجالهای فراوان راهی مکتب میشوند روشن نگهدارند. اما زخمهای پنهان این مسیر، هر روز عمیقتر میشوند، نه نهادی به آن توجه دارد و نه شایسته میتواند با تحملش اوضاع را بهتر سازد.
او در پایان اظهار میدارد که «مینویسم، اگر امکانش هست، مرا نجات بدهید پیش از آنکه قضیه ناخواسته کلان شود. به خانوادهام گفتهام اگر برایم اتفاقی افتاد، بدانند که کار سرمعلم است.»
در مکتبی که شاید هنوز دیوارهایش با رنگ تبعیض آغشتهاند، در صنفی میان تخته، تباشیر و کتاب، شایسته هنوز ایستاده است محکم و با ایمان.






