یادداشت
بسیاری از داستاننویسان غرب و روس، داستان و رمان را تنها کاری برای سرگرمی یا وسیلهای برای سرگرمی نمیدانستند؛ آنان باور داشتند که داستان و رمان «بهترین ابزار» برای ساختن هویت جمعی، گسترش و انتقال فرهنگ، مبارزه با خشونت و تبعیض و همچنان ابزاری برای مقابله با آنچه زبان و ادبیات را تهدید میکند، است. برخی از آنان، از جمله تولستوی، داستایفسکی، ماکسیم گورکی و گابریل گارسیا مارکز، بهگونه صریح ابراز داشتهاند که داستانها میتوانند با تبعیض مبارزه کنند و در عین حال، انسان و افکار انسانها را از مرزهای قومی و مذهبی فراتر ببرند و بهترین حافظ هویت و نگهدارنده حافظه جمعی نیز باشند.
آنتوان چخوف، نویسنده بزرگ روس، که زندهگی همه اقشار را بدون تبعیض روایت میکرد، معتقد بود که داستانها میتوانند تبعیض را به چالش بکشند. جورج اورول، نویسنده رمان مشهور «مزرعه حیوانات»، هر اثر ادبی، از جمله داستان، را «اثر سیاسی» نیز میدانست؛ اثری که میتواند با خشونت، طبقهگرایی و نابرابری مبارزه کند.
پرسش اینجاست: آیا واقعاً داستانها چنان قدرتمند هستند که بتوانند با تبعیض مبارزه کنند، با خشونت مواجه شوند و ادبیات و فرهنگ را گسترش دهند؟ آیا داستان میتواند پیوندی میان انسان، فرهنگ و زبانهای دیگر ایجاد کند؟ نگاه و نظر یک نویسنده افغانستانی درباره این مسایل چگونه است؟
ما در این مورد با عبدالواحد رفیعی، نویسنده دهها داستان کوتاه در ادبیات افغانستان، گفتوگو کردهایم.
رفیعی کیست؟
عبدالواحد رفیعی، متولد ۱۳۵۰، در ولسوالی قرهباغ ولایت غزنی است. آدم پرکاری است و این پرکاری از کودکی همراهش زندهگی کرده و گویا میراث همان دوران است. میخواست با شامل شدن در مکتب، وارد دنیای خواندن و نوشتن شود، اما چانس یاری نکرد. هنوز صنف اول را تمام نکرده بود که گروههای مسلح پایان مکتبش را رقم زدند، دیوارهای آن را منفجر کردند و با این انفجار، به آینده صدها کودک و شاگرد آسیب زدند.
رفیعی برای ادامه خواندن، به فراگیری علوم دینی روی آورد. سپس به ایران رفت، شامل مکتب شد و در رشته ریاضی و فزیک دانش آموخت. وقتی به سرزمینش برگشت، به فکر کار شد. معلمی را اختیار کرد، سپس به روزنامهنگاری پرداخت، یادداشت نوشت و خبر نوشت. بعد به داستاننویسی روی آورد، داستان کوتاه نوشت و طنز آفرید و سپس آثارش را به چاپ رساند.
در سال ۱۳۸۶، نخستین مجموعه داستانهای کوتاهش را با نام «بنای یادبود دموکراسی» منتشر کرد و متعاقب آن مجموعه داستان «آشار» را به چاپ رساند که جایزه «کتاب سال» را برایش به ارمغان آورد.
در کنار نوشتن، به فعالیتهای فرهنگی نیز پرداخت و کار در دولت پیشین را نیز در کارنامه خود دارد.
فعالیت و وظیفه
- همکار رسانههای تحریری
- سردبیر نشریه «وحدت ملی»
- آمر نشرات کمیسیون مستقل حقوق بشر
آثار
- بنای یادبود دموکراسی (مجموعه داستانهای طنزی)
- آشار (مجموعه داستانهای کوتاه)
- پیراهن سیاه با گلهای سرخ (مجموعه داستانهای کوتاه)
- تلگ گرگ (مجموعه داستانهای کوتاه)
- سگهای نامی قریه ما (مجموعه داستانهای کوتاه)
جوایز
- برنده جایزه اول «کتاب سال» در سال ۱۳۸۷ با مجموعه داستان آشار
- برنده جایزه اول جشنواره تسنیم با داستان قفس سیمی
- برنده جایزه دوم جشنواره ادبی ابریشم با مجموعه داستان پیراهن سیاه با گلهای سرخ
- برنده مقام اول جشنواره اکرم عثمان در سال ۲۰۲۲ با داستان کوته قفلی
در فاصله سالهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ نیز تعدادی از داستانهای کوتاه این نویسنده به زبان آلمانی ترجمه و در آلمان منتشر شده است.
آغاز گفتوگو
۸صبح: آیا زبان، ادبیات را میسازد یا ادبیات، زبان را؟
عبدالواحد رفیعی: این پرسش، آدم را به یاد پرسش معروف «مرغ و تخم مرغ» میاندازد؛ اما قدر مسلم آن است که زبان پیش از ادبیات وجود داشته یا به تدریج شکل گرفته است. شاید نخستین شکلهای زبان، با صداها و آواهای ساده انسانهای نخستین آغاز شده باشد، بعد شاعری با چیدمان همین آواها شعری آفرید. آنجا که مولانا میگوید:
ای مطرب خوش قاقا، تو قیقی و من قوقو
تو دقدق و من حقحق، تو هیهی و من هوهو
یا آنجا که نیما میگوید:
قوقولیقو، خروس میخواهد…
بدینگونه، از همین عناصر زبانی، ادبیات شکل گرفت.
با این حال، رابطه زبان و ادبیات چنان درهمتنیده و متقابل است که پرسش تقدم یکی بر دیگری چندان معنای روشنی ندارد. هر دو، در شکلگیری و ساختار یکدیگر تأثیر میگذارند. زبان، مواد اولیه و ابزار آفرینش ادبیات است؛ واژهها، ترکیبها و ساختارهای زبانی همانند مصالحی هستند که نویسنده و شاعر با آنها بنای ادبی را میسازند. در مقابل، ادبیات با آفرینشهای هنری خود، زبان را غنیتر، زیباتر و ماندگارتر میکند.
به بیان دیگر، زبان ادبیات را میسازد و در مقابل، ادبیات نیز به زبان جان تازه میبخشد. ادبیات با خلق شعر، داستان، طنز، مطایبه، فکاهه، هزل و هجو، ظرفیتهای پنهان زبان را آشکار میکند و به پویایی و ماندگاری آن کمک میرساند.
از این منظر، زبان و ادبیات رابطهای دوسویه دارند: زبان بستر پیدایش ادبیات است و ادبیات یکی از مهمترین عوامل رشد، تحول و جاودانهگی زبان.
۸صبح: آیا ادبیات میتواند مرزهای قومی، زبانی و مذهبی را کمرنگ کند؟
عبدالواحد رفیعی: اصولاً ادبیات و در بعد وسیعتر، هنر، برای بیان تجربههای انسانی خلق میشود و بستری برای بازتاب تجربه زیسته انسان است. ادبیات مفاهیم و ارزشهای مشترک انسانی را بازتاب میدهد و به دغدغههای مشترک بشر میپردازد. از این منظر، ادبیات میتواند فراتر از مرزهای قومی، مذهبی و جغرافیایی عمل کند. برخلاف زبان رایج سیاست که اغلب شناسنامهای قومی، مذهبی یا جغرافیایی دارد، زبان ادبیات، زبان انسان است. ادبیات میتواند به دور از تعصب، حس همدلی را تقویت کند، انسانها را به تجربههای مشترک بشری پیوند بزند و زمینه گفتوگو و تفاهم را فراهم سازد.
اما روی دیگر سکه، آن چیزی است که دستکم من در کشور خود، افغانستان، شاهد آن بودهام. بخش قابل توجهی از فعالیتهای فرهنگی و ادبی در وطن، در بستر هویتهای قومی شکل میگرفت. در کابل میدیدیم که هر قوم «انجمن ادبی» خود را داشت؛ یکی در کارته سه، یکی در قلعه فتحالله، یکی در تایمنی و… هر کدام ساز خود را میزدند، چهرههای ادبی خاص خود را برجسته میکردند و محافل ادبی نیز تا اندازه زیادی رنگوبوی قومی به خود گرفته بودند.
متاسفانه، پس از آمدن به آلمان نیز در برخی موارد مشاهده کردم که همان الگو، بیکموکاست، به اینجا منتقل شده است. هنگامی که رسانهها، سیاست و حتا ساختار قدرت بر پایه قومیت و مذهب سامان یابند، طبیعی است که ادبیات نیز از این فضا بیتاثیر نماند. در چنین شرایطی، ادبیات بهجای آنکه بستری برای گفتوگو، همدلی و همبستهگی باشد، گاه به ابزاری برای برجسته کردن مرزبندیها و تعمیق شکافها تبدیل میشود. میتوان گفت که کشور خداداد ما در همه امور استثنا است!
۸صبح: داستانها چگونه میتوانند فرهنگ یک جامعه را بازتاب دهند و در عین حال آن را تغییر دهند؟
عبدالواحد رفیعی: میتوان گفت که داستان نهتنها بازتابدهنده فرهنگ، بلکه آیینهای از زندهگی بشر و روایتگر تجربههای انسان در جهان هستی است. زندهگی انسان از آغاز با قصه و روایت همراه بوده است؛ از داستان آدم و حوا گرفته تا افسانه گیلگمش و حماسههای ایلیاد و اودیسه. همه این روایتها بخشی از تاریخ ذهنی و فرهنگی بشر را بازتاب میدهند و نشاندهنده مسیر تحول اندیشه، باورها و تجربههای انسانی در طول زمان هستند.
از اینرو، داستان بازتابدهنده بخش بزرگی از زندهگی و جهان انسانی است. افزون بر آن، داستان در شکلگیری، پویایی و گسترش فرهنگ یک جامعه نقش مهمی دارد و همواره بر اندیشه و شیوه زندهگی انسانها تاثیر گذاشته است.
برای نمونه، داستانها و حکایتهای مثنوی معنوی قرنها بر اندیشه اخلاقی و عرفانی جوامع مختلف تاثیر گذاشتهاند. هزار و یک شب با روایتهای پررمز و راز خود، بخشی از میراث داستانی جهان را شکل داده است. شاهنامه فردوسی نیز، افزون بر ارزش ادبی، بازتابدهنده تاریخ، اسطورهها و فرهنگ حوزه زبان فارسی است.
در ادبیات جهان نیز آثاری مانند دن کیشوت با نقد آرمانگرایی افراطی، بینوایان با تاکید بر عدالت و بخشش، کلبه عمو تام با تاثیرگذاری بر نگاه جامعه به بردهداری، شازده کوچولو با تاملات فلسفی درباره انسان و زندهگی، قلعه حیوانات با تمرکز بر قدرت و استبداد و کیمیاگر با جستوجوی معنا، نشان دادهاند که داستان میتواند بر فرهنگ، اخلاق، سیاست و نگرش انسانها اثر عمیق بگذارد.
داستان در سراسر جهان همواره خوانده شده است، زیرا نیاز به روایت و فهم تجربههای دیگران، بخشی از سرشت انسانی است. همانگونه که انسان به آب برای زندهگی نیاز دارد، به قصه نیز برای فهم زندهگی و شناخت جهان پیرامون خود نیازمند است.
۸صبح: ادبیات داستانی تا چه اندازه میتواند در حفظ، غنامندی و تحول یک زبان نقش داشته باشد؟
عبدالواحد رفیعی: بدون شک، ادبیات داستانی نقشی بنیادی و اساسی در حفظ، غنامندی و تحول زبان دارد. زبان، هرچند وسیلهای برای انتقال پیام و افهام و تفهیم است، اما در عین حال حامل هویت فرهنگی و حافظه جمعی یک جامعه نیز به شمار میرود. ادبیات داستانی، واژهگان را در قالب روایتهای داستانی به کار میگیرد و بدینگونه به غنا، پویایی و ماندگاری زبان کمک میکند.
داستان همچنین یکی از مهمترین ابزارهای حفظ و انتقال زبان از نسلی به نسل دیگر است. واژهها، اصطلاحات، ضربالمثلها، حکایتها و شیوههای بیان، از طریق آثار ادبی منتقل میشوند و به حیات خود ادامه میدهند. اگر امروز بسیاری از واژهها، تعبیرها و ساختارهای زبان فارسی همچنان زنده و رایجاند، بخشی از آن را مدیون آثاری چون گلستان سعدی، هزار و یک شب و داستانهای حماسی شاهنامه فردوسی هستیم.
بنابراین، ادبیات داستانی تنها روایتگر رویدادها نیست، بلکه حافظ زبان، فرهنگ و هویت یک ملت نیز است. هرچه ادبیات داستانی یک جامعه غنیتر و پویاتر باشد، آن زبان نیز توانمندتر، زندهتر و ماندگارتر خواهد بود. از اینرو، نقش ادبیات داستانی در حفظ، تقویت و گسترش زبان، نقشی اساسی و انکارناپذیر است.
۸صبح: در جامعهای که خشونت و تبعیض تجربه شده است، ادبیات داستانی تا چه اندازه میتواند به کاهش خشونت و بازسازی روح جمعی کمک کند؟
عبدالواحد رفیعی: این موضوع بستهگی دارد به اینکه داستان با چه رویکردی، با چه انگیزهای و با چه نیتی خلق و پرورده شود. اگر داستان، مانند تاریخ رسمیِ تحریفشده، در خدمت ارباب سیاست و قدرت یا یک ایدیولوژی خاص قرار گیرد، بیتردید واقعیت در آن دستخوش تغییر میشود. در چنین شرایطی، روایت به ابزاری برای توجیه یک گرایش سیاسی یا ایدیولوژیک تبدیل میشود و حتا میتواند برای توجیه ظلم و بیعدالتی به کار گرفته شود.
منظور از تاریخ رسمی در اینجا، تاریخی است که واقعیتها را تحریف میکند و به جای بازتاب حقیقت، روایتی مطابق خواست قدرت ارائه میدهد؛ پدیدهای که در برخی جوامع، از جمله در تجربه تاریخی کشور ما، مشاهده شده است. داستانی که با چنین رویکردی نوشته شود، نهتنها به بازسازی روح جمعی و التیام زخمهای جامعه کمک نمیکند، بلکه میتواند احساسات جمعی را جریحهدار کرده و به جای درمان، بر زخمهای موجود بیفزاید.
اما داستان و رمان زمانی میتوانند نقش انسانی و ماندگار خود را ایفا کنند که در جستوجوی حقیقت و بازتاب تجربه انسانی باشند. داستان حتا با استفاده از وقایع خیالی نیز میتواند حقایق تلخ و شیرین جامعه را آشکار کند، زیرا حقیقت ادبی همیشه محدود به ثبت رویدادهای واقعی نیست، بلکه گاه از طریق تخیل، عمق بیشتری از واقعیت انسانی را نشان میدهد.
لذا، داستان میتواند در برابر روایتهای جعلی و مدیریتشده، روایتی مستقل از تجربه انسانی ارائه دهد. روایت داستانی، هنگامی که بازتابدهنده رنج، امید و خموچم پیچیده زندهگی انسان و وفادار به حقیقت باشد، میتواند حس همدلی را زنده کند و در کاهش رنج بشر سهمی داشته باشد.
۸صبح: آیا داستاننویس تنها مسوول خلق یک اثر هنری است یا روایت حال جمعی؟
عبدالواحد رفیعی: به نظر من، هنر وسیلهای برای بیان حال جمعی انسانهاست و نویسنده با بهرهگیری از این هنر، میتواند بازتابدهنده فضای فکری، عاطفی و اجتماعی پیرامون خود باشد. در اینجا بحث معروف «فرم» و «محتوا» نیز مطرح میشود؛ هرچند فکر میکنم منظور اصلی پرسش احتمالاً ورود به این بحث نباشد.
داستان، بدون تردید، در گام نخست در پی خلق یک اثر هنری است؛ اما این اثر هنری هرگز در خلأ شکل نمیگیرد و نمیتواند از محتوا تهی باشد. نویسنده، در کنار آفرینش زیباییشناختی، دغدغهها، پرسشها و تجربههای نهفته در ذهن خود را نیز روایت میکند. او تجربههای فردی و جمعی محیط پیرامونش را در قالب داستان بازآفرینی میکند؛ تجربههایی چون رنج و شادی، فقر و ثروت، جنگ و صلح، عشق و نفرت و دیگر حالتهای گوناگون انسانی.
بنابراین، آفرینش هنری، چه در قالب داستان، شعر، طنز یا فکاهه، نمیتواند کاملاً جدا از حال جمعی جامعه باشد. البته این به آن معنا نیست که نویسنده باید بهعنوان «سخنگوی جامعه» عمل کند و دایماً «گزارشگر مستقیم مسایل اجتماعی» باشد. نویسنده، همانگونه که در برابر جامعه مسوولیت اخلاقی دارد، در برابر هنر و کیفیت اثر خود نیز متعهد است.
تبدیل اثر ادبی به بیان مستقیم شعارها یا واکنشهای روزمره، مانند نوشتههای پراکنده در شبکههای اجتماعی، میتواند به هویت هنری اثر و جایگاه ادبی نویسنده آسیب بزند. هنر ماندگار زمانی شکل میگیرد که تجربه و دغدغه انسانی، از مسیر تخیل، زبان و آفرینش هنری عبور کند.
۸صبح: وقتی یک زبان مورد تهدید و خطر قرار میگیرد، ادبیات داستانی چگونه میتواند مانع فراموش شدن آن شود؟
عبدالواحد رفیعی: این پرسش مرا به یاد بیت مشهور فردوسی میاندازد:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
در طول تاریخ، بسیاری از زبانها در اثر سلطه سیاسی و فرهنگی و نیز ضعف تولید آثار ادبی، بهتدریج جای خود را به زبانهای دیگر دادهاند. برای نمونه، زبان قبطی در مصر پس از هجوم اعراب رفتهرفته از عرصه عمومی کنار رفت. اما زبان فارسی، با وجود فشارهای سیاسی و فرهنگی، توانست به حیات خود ادامه دهد. چنانکه عبدالحسین زرینکوب در دو قرن سکوت نشان میدهد، ادبیات فارسی در این پایداری نقشی مهم داشته است. از اینرو، آثار ادبی، بهویژه داستان و شعر، از مهمترین عوامل حفظ و ماندگاری یک زبان به شمار میآیند.
مساله مهمتر این است که داستانها تجربههای انسانی و فرهنگی یک جامعه را در قالبی جذاب و ماندگار منتقل میکنند. آنها روایتگر زندهگی مردم، خاطرههای جمعی، آدابورسوم و شیوه زندهگی یک ملت هستند. داستان، حامل واژهها، اصطلاحات، ضربالمثلها و مفاهیمی است که از نسلی به نسل دیگر انتقال مییابند.
وقتی گلستان سعدی را میخوانیم، با انبوهی از واژهها و اصطلاحات ارزشمند فارسی آشنا میشویم. یا داستان رستم و سهراب در شاهنامه فردوسی، افزون بر انتقال مفاهیم انسانی، سهم بزرگی در حفظ و ماندگاری زبان فارسی داشته است. باید تاکید کرد که داستان تنها روایت حوادث نیست، بلکه پلی برای انتقال زبان، فرهنگ و حافظه تاریخی یک ملت و وسیلهای برای حفظ واژهها و مفاهیم از نسلی به نسل دیگر است.
۸صبح: اگر ادبیات داستانی را از یک جامعه بگیریم، آن جامعه چه چیزی را از دست خواهد داد؟
عبدالواحد رفیعی: فکر میکنم این کار ناممکن است. روح و روان انسان از همان آغاز زندهگی با داستان عجین شده است. حتا پیش از تولد، هنگامی که جنین در رحم مادر است، نخستین لالاییها به صورت افسانه برای او گفته میشود و جنین قصههای مادر را میشنود. در کودکی با قصهها بزرگ میشویم، با شعر لذت میبریم و با روایتها جهان را میشناسیم.
خلاصه کلام، داستان و شعر در خون ما جاری است، در زبان و کلام ما حضور دارد و در اندیشه، احساس و رفتار ما جلوهگر میشود. از اینرو، ادبیات را نمیتوان از جامعه و زندهگی انسان جدا کرد.
اگر ادبیات، بهویژه داستان، از جامعه گرفته شود، جامعه بخشی از هویت خود را از دست میدهد؛ بالندهگی و سرزندهگیاش کمرنگ میشود، بخش مهمی از حافظه جمعی و میراث فرهنگی خود را از دست میدهد و توان اندیشیدن، تخیل و زبان تفاهم و گفتوگو نیز آسیب میبیند. افزون بر این، یکی از مهمترین پیوندهای امروز با گذشته و پلی که امروز را به آینده متصل میکند، گسسته میشود.
جامعهای که از ادبیات تهی باشد، به درختی بیبار و بیثمر میماند؛ درختی که نه میوهای برای بخشیدن دارد و نه حتا سایهای برای پناه دادن.
۸صبح: به نظر شما داستان خوب، پیش از آنکه سرگرمکننده باشد، باید چه تغییری در نگاه یا احساس خواننده ایجاد کند؟
عبدالواحد رفیعی: گرچه بخشی از رسالت ادبیات، بیتردید، ایجاد لذت و سرگرمی است، اما کارکرد آن به این دو محدود نمیشود. به باور من، داستان خوب پیش از هر چیز باید انسان را به «اندیشیدن» وادارد. هنگامی که بینوایان نوشته ویکتور هوگو را میخواندم، زندهگی کوزت هنوز هم در ذهنم زنده است و انسان را به تامل درباره فقر، رنج و حقوق کودکان وامیدارد. جای خالی سلوچ اثر احمد محمود نیز نگاه ما را به انسانهای پیرامونمان انسانیتر و عمیقتر میکند. مرگ ایوان ایلیچ خواننده را نه تنها به اندیشیدن درباره مرگ، بلکه به بازنگری در شیوه زندهگی، روابط انسانی و ارزشهای واقعی زندهگی دعوت میکند.
بنا بر این، داستان پیش از هر چیز باید «تاملبرانگیز» باشد و احساسات انسان را برانگیزد. داستان خوب، نگاه انسان را به زندهگی، جهان و همنوعانش تغییر میدهد و افق تازهای پیش روی او میگشاید.
به باور من، داستان خوب داستانی است که با پایان یافتن آخرین جمله، به پایان نرسد، بلکه زندهگی تازهای را در ذهن خواننده آغاز کند و در ذهن و قلب او به زندهگی خود ادامه دهد؛ خواننده را به پرسش و تامل وادارد و ردپایی ماندگار در اندیشه و احساسش بر جای بگذارد.
۸صبح: در عصر شبکههای اجتماعی و هوش مصنوعی، آیا ادبیات داستانی هنوز همان قدرت گذشته را در شکل دادن به فرهنگ و زبان دارد؟ چرا؟
عبدالواحد رفیعی: به باور من، یکی از مهمترین راههای مقابله با ابتذال و سطحیگرایی در شبکههای اجتماعی، خلق آثار ادبی فاخر و ماندگار است. هرچند جریان غالب در بسیاری از شبکههای اجتماعی بر محور لایک، بازدید و جذب مخاطب شکل گرفته و گاه به سوی سرگرمیهای سطحی و لودهگی میرود، اما رسالت ادبیات، بهویژه داستان، همچنان پابرجاست. نویسندهگان این حوزه باید، تا آنجا که در توان دارند، از ارزشهای ادبی و انسانی پاسداری کنند.
در عین حال، نباید خود اسیر ادبیات زرد یا وابستهگی کامل به هوش مصنوعی شوند. هوش مصنوعی میتواند ابزاری سودمند برای پژوهش، ویرایش و تسهیل فرایند نوشتن باشد، اما جای اندیشه، تخیل، تجربه زیسته و نگاه منحصربهفرد نویسنده را نمیگیرد. تجربه انسانی را در نهایت، انسانی روایت میکند که آن را زیسته، احساس کرده و با تمام پیچیدهگیهایش درک کرده است.
از اینرو، ادبیاتی که صرفاً بر «تولید ماشینی» تکیه کند، ممکن است در کوتاهمدت توجه مخاطب را جلب کند، اما برای خلق اثری ماندگار، عمیق و تاثیرگذار، همچنان به خلاقیت، تجربه و جهانبینی انسان نیاز است.
۸صبح: اگر قرار باشد تنها یک نقش برای ادبیات داستانی در آینده جامعه تعریف کنید، آن نقش چیست و چرا آن را مهمتر از همه میدانید؟
عبدالواحد رفیعی: اگر بخواهم تنها یک نقش اساسی برای ادبیات داستانی برشمارم، آن نقش بیتردید «ایجاد و تقویت همدلی» است. زیرا انسانها در نقاط مختلف جهان، با خواندن داستان، با تجربههای زیسته یکدیگر آشنا میشوند و از طریق ترجمه آثار داستانی به زبانهای گوناگون، شناخت عمیقتری از فرهنگها، رنجها، آرزوها و شیوههای زندهگی یکدیگر به دست میآورند.
من این سعادت را داشتهام که شماری از آثارم به زبان آلمانی ترجمه شوند. آنچه بیش از هر چیز برایم ارزشمند بود، ابراز همدلی خوانندهگان آلمانی با شخصیتها، فضاها و تجربههایی بود که در داستانهایم روایت کرده بودم. این تجربه برای من نشان داد که ادبیات داستانی میتواند فراتر از مرزهای جغرافیایی، زبانی و فرهنگی عمل کند و پلی برای شناخت متقابل و همدلی میان انسانها باشد.
به گمان من، اهمیت این نقش در آینده بیش از پیش خواهد شد. فناوری، شبکههای اجتماعی و ارتباطات جهانی، انسانها را از نظر فزیکی و اطلاعاتی به هم نزدیکتر کردهاند، اما همزمان گسترش نفرتپراکنی و رواج نژادپرستی، شکافهای اجتماعی را نیز عمیقتر کرده است. در چنین شرایطی، ادبیات میتواند فضایی بیافریند که انسانها پیش از قضاوت کردن، بکوشند دیگری را بفهمند، جهان را از نگاه او ببینند و رنج و شادی او را تجربه کنند. شاید همین توانایی در برانگیختن همدلی، مهمترین رسالت ادبیات داستانی در جهان امروز و آینده باشد.
۸صبح: ممنون از اینکه فرصت دادید!
عبدالواحد رفیعی: قربان شما، خوش باشید!






