این روزها هر بار که درباره جمعهخان فاتح نوشته میشود، عدهای با کنایه میپرسند که فاتح کیست که این همه دربارهاش گفته و نوشته شود؟ یا هم میگویند که نباید با پرداختن درباره او، بیجا بزرگش کرد. این نکته در ظاهر منطقی بهنظر میرسد، اما بر یک پیشفرض نادرست استوار است: برابردانستن ارزش موضوع (سرکشی از دستور رهبر طالبان) با شهرت افراد. حال آنکه در اینجا، موضوع اصلی شخص جمعهخان فاتح نیست، بلکه رژیم طالبان و چگونهگی مواجهه این رژیم با نارضایتی درونی است. با این حساب، فاتح فقط دریچهای است برای شناخت شکافهای درونی و شیوه پرکردن این شکافها در رژیمی که برای فعلاً حاکم افغانستان است.
اگر فاتح یک فرمانده محلی بیرون از ساختار قدرت بود، پرداختن به او ارزش چندانی نداشت، اما اکنون بخشی از ساختار نظامی رژیم طالبان است؛ رژیمیکه مشروعیت تشکیلاتیاش را بر دو ادعای اساسی بنا کرده است: اطاعت مطلق از رهبری و انسجام بینظیر درونی (البته بهتعبیر مقامهای طالبان). طالبان سالها گفتهاند که رمز بقای آنان در «وحدت صف» و «سمع و طاعت» نهفته است؛ یعنی همه بر محور شخص رهبر گرد آیند و فرمان او را بیچونوچرا اجرا کنند. همچنان همواره خود را در برابر دولت پیشین، گروهی کاملاً منسجم و عاری از اختلاف درونی معرفی کردهاند. بنابراین، وقتی یکی از فرماندهان طالبان، هرچند در سطح محلی، پرچم نارضایتی بلند میکند، یکی از مهمترین ادعاهای طالبان در معرض سوال قرار میگیرد. ازاینرو، پرداختن به پرونده فاتح، بهمعنای بزرگکردن او نیست، بلکه آزمودن صحت مهمترین ادعاهای طالبان درباره استحکام رژیمشان است.
افزون بر آن، اختلاف فاتح با رهبری طالبان فقط یک نزاع شخصی نیست و با دقت در ماجرا، سوالات مهمتری در ذهنها پدید میآید: آیا اختلاف عسکر و رهبر ریشه قومی، مذهبی و سمتی دارد؟ آیا ناشی از رقابت بر سر منابع و معادن بدخشان است؟ آیا ناشی از شیوه توزیع قدرت و ثروت در درون طالبان است؟ یا مجموعهای از این عوامل؟ پاسخ به این پرسشها، شناخت ما را از درون رژیم طالبان عمیقتر میکند. مهمتر از آن، خواه موافق طالبان باشیم یا مخالف، با این واقعیت مواجه هستیم: اینکه این گروه حاکم افغانستان است. براین مبنا، هر مصالحه و نزاعی در درون طالبان نه فقط بر سرنوشت این گروه که بر زندهگی میلیونها شهروند افغانستان نیز اثر میگذارد.
تحولات چند روز اخیر نشان میدهد که پرونده فاتح وارد مرحله تازهای شده است. گزارشها از انتقال او از دروازها به فیضآباد، برگشت دوباره او، ادامه گفتوگوها و احتمال انتقالش به کابل حکایت دارد. حضور فصیحالدین فطرت، رییس ستاد ارتش طالبان، در روند میانجیگری نیز نشان میدهد که پرونده فاتح در صدر آجندای کاری رهبر طالبان قرار دارد. این تحولات ممکن است این تصور را ایجاد کند که طالبان بنای سرکوب فاتح را ندارند، اما در واقعیت چنین نیست. بلی، طالبان هنوز هم شوق سرکوب در سر دارند، ولی این در صورتی است که فاتح همچنان بر خواستهای حداکثریاش پافشاری کند و از موضع قبلیاش کوتاه نیاید. اما اکنون بهنظر میرسد که او بخشی از خواستههای اولیهاش را تعدیل کرده است، آن هم به این خاطر که رویارویی نظامی با طالبان، دمودستگاه قدرتش در محل را نابود و جانش را در معرض خطر قرار میدهد. بنابراین، بهزعم خودش اگر بتواند بخشی از امتیازات فعلیاش را حفظ کند، مصالحه برایش عقلانیتر از رویارویی نظامی خواهد بود.
در مقابل، طالبان نیز تا زمانیکه فاتح از مواضع خود عقبنشینی کند، دلیلی برای شتاب در سرکوب او نمیبینند؛ زیرا هدف اصلی آنان کشتن فاتح نیست، بلکه بازگرداندن اصل «اطاعت» است. اگر این هدف از راه مذاکره تامین شود، برای طالبان هم سودآور است؛ زیرا هم هزینه امنیتی کمتری دارد و هم از تبدیلشدن فاتح به یک «نماد مقاومت» جلوگیری میکند. اما اگر انتقال فاتح به کابل عملی شود، نباید آن را بهمعنای اعطای امتیاز به او دانست. همه میدانیم که قدرت واقعی فاتح در کابل نیست، بلکه در دروازهاست. تا زمانیکه او در دروازها بماند، حتا اگر رام و آرام هم شود، همچنان ظرفیت تبدیلشدن دوباره به کانون نارضایتی را دارد. ازاینرو، هدف طالبان از انتقال فاتح به کابل، تبدیلکردن وی به یک فرمانده «بیخطر» و ایجاد رخنه میان او و منابع قدرتش در محل است. ازاین منظر، پیروزی طالبان در کشتن فاتح نیست که در بیاثر کردن اوست. بهبیان دیگر، برای رژیم طالبان، یک فاتح زنده، مطیع و دور از بدخشان، بسیار ارزشمندتر از فاتحی است که با کشتهشدن، به نماد نارضایتی علیه طالبان تبدیل شود.
خلاصه اینکه پرونده فاتح تا این جای کار یک نکته مهم را روشن کرده است: اینکه پُشت ظاهر یکدست و یکرنگ و متحد طالبان، تضاد منافعی میان مقامهای این گروه وجود دارد که اگرچه فعلاً با مذاکره موقتاً مهار میشود، اما دیگر نمیتوان اصل وجودش را انکار کرد.






