حالا که هوشواره در چند ثانیه میتواند شعر تولید کند، جوانان با فیلم و شبکههای اجتماعی درهمآمیختهاند و داستان و رمان دغدغه و وضعیت انسان امروز را بازتاب میدهد، آیا شعر، که هنوز بخش غالب ادبیات افغانستان است، آهستهآهسته در حال از دست دادن قدرت خود است؟ امروز که از رمان گرفته تا سینما، برای رساندن پیام و قصه به مخاطب خود، «زبان مدرن» را انتخاب کردهاند، آینده شعر چه خواهد شد؟ آیا هنوز زبان و میراث گذشته را ادامه میدهد یا برای شکستن آن سنت و ساختن زبانی تازه، خطر میکند؟ و شاعر در شرایطی که جهان در یک دریچه (شبکههای اجتماعی) قرار گرفته و هر لحظه ممکن است مخاطب با فرهنگ و میراث زبان و ادبیات غیرزبان خود روبهرو شود، چگونه میتواند از تجربه شخصی خود عبور کند و شعری بسراید که برای انسانهایی با فرهنگ، زبان و جغرافیای متفاوت نیز قابل فهم و تأثیرگذار باشد؟ در این باره با دکتر نورمحمد نورنیا گفتوگو کردهایم.
دکتر نورمحمد نورنیا کیست؟
دکتر نورمحمد نورنیا در سال ۱۳۶۸، در ولایت بلخ به دنیا آمد. درسهای مکتب را در «لیسه استقلال» فراگرفت، کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه بلخ و دکترای این رشته را از دانشگاه گیلان کشور ایران به دست آورد. نورنیا سابقه تدریس ۹ ساله در دانشگاههای بلخ، سمنگان و آریا را دارد و همکار شماری از مجلههای دانشگاهی ایران است.
افزون بر این، فعالیتهای ادبی دیگری را در چارچوب کانون ادبی «دیگر» انجام میدهد که انتشار کتابهای ادبیات و ادبیاتشناسی، برگزاری جلسههای «مطالعات ادبی» با همراهی دانشگاهها و نهادهای فرامرزی و جلسههای نقد و خوانش آفرینشهای ادبی از آنهاست.
او تا کنون ۹ دفتر شعر، یک رمان، چندین مقاله و نقد نظریهمحور و نیز کتابهای نقد ادبی، بیدلشناسی، ادبیات توده و متون تاریخی منتشر کرده است.
آثار منتشرشده
)شعر(
پرنده متواتر یک درخت
مثل گندم
تقویم کلاغ
زیر جلدم برف میبارد
خمشده روی خود
مورها میبرند نام ترا
مبتلا به سقوط
همسکوتان )رمان(
و چند کتاب درباب ادبیات و نقد، از جمله «بیمعنایی، رهاشدهگی و متن».
۸صبح: وقتی هوش مصنوعی (هوشواره) میتواند در چند ثانیه، شعری از نظر زبانی زیبا و عاطفی تولید کند، ضرورت سرودن شعر چیست؟
دکتر نورمحمد نورنیا: هوش مصنوعی توانایی شگفتانگیزی در تولید متن دارد و میتواند در چند ثانیه متنی از نظر زبانی زیبا و حتا عاطفی تولید کند؛ اما به نظر من میان تولید متن و آفرینش شعر، تفاوت اساسی وجود دارد. هوش مصنوعی نیازمند یادگیری بیشتر است؛ به این دلیل که ظرفیتها و ظرافتهای زبان را نمیتواند صرفاً از طریق دادهها بهطور کامل بشناسد. او یک حافظه دارد، برخی چیزها در آن حافظه گنجانده شده؛ اما بسیار چیزها آنجا وجود ندارند. در حالی که زبان در خود، تاریخ، فرهنگ، حافظه، تجربه و حتا سکوتهای یک جامعه را حمل میکند. هیچ ماشینی نمیتواند به سادگی جای این جامعه زنده بنشیند و تمام ظرفیتهای پنهان و آشکار یک زبان را در یک لحظه لحاظ کند.
کاری که شاعر میکند، استفاده از همین ظرفیتهای زنده برای ساختن است. شاعر، در زبان چیزی را میبیند که پیش از او دیده نشده است؛ گاهی با جابهجایی یک ترکیب آشنا، معنایی تازه ایجاد میکند. آخرین شعری که خواندم، از قادر فیض بود. در آن شعر، با این تعبیر مواجه شدم: «نبودنت، کارد میدهد دستم». ساختار این جمله برای ما آشناست (کار میدهد دستم)؛ اما شاعر با یک آشناییزدایی کوچک، آن را در موقعیتی تازه (سازگار با عناصر و فضای شعر) قرار داده و معنای عاطفی و تصویری متفاوتی ساخته است. شعر در این موقعیتها اتفاق میافتد؛ یعنی شاعر، از امکانات موجود زبان، امکانهای دیگر میآفریند. شاید هوش مصنوعی هم امکان تازه بیافریند؛ اما آیا این امکان همان رخدادی است که در زبان شاعر پیش میآید؟
شاعر حس میکند، میبیند، میشنود، متأثر میشود، میخواند و… اما هوش مصنوعی، خارج از ساختار متعارفی که در ذهن دارد، اگر کلمهای بگویی، نمیداند. انسان اگر حتا خود کلمه را نداند، نحوه بیان آن را میتواند درک کند؛ چون در سخنگویی انسان، امکاناتی از قبیل زبان بدن وجود دارد.
بنابراین، ضرورت شعرگفتن فقط در تولید یک متن زیبا نیست؛ شعر، پیوسته تلاش میکند برای آفرینش چیزی در زبان و در تجربه انسانی که هنوز نیامده است. تا زمانی که انسان تجربه میکند، رنج میکشد، عاشق میشود، از دست میدهد، به یاد میآورد و جهان خود را دوباره معنا میکند، شعر نیز ضرورت خواهد داشت. هوش مصنوعی میتواند مقلد خوبی باشد و زیر دست شاعر، شاگردی کند.
۸صبح: آیا شعر معاصر از یک نیروی اجتماعی و تاریخی به پناهگاهی برای تجربههای فردی و شخصی انسان تبدیل شده است؟
دکتر نورمحمد نورنیا: فکر نمیکنم شعر معاصر از نیروی اجتماعی و تاریخی خود بریده و به پناهگاهی برای تجربههای صرفاً فردی تبدیل شده باشد. شعر، به شیوه خودش، تاریخ و جامعه را روایت میکند؛ نه به شیوه تاریخنگار یا جامعهشناس. فردیترین شعرها از موقعیت انسان در جامعه جدا نیستند. وقتی شاعر از تنهایی، عشق، ترس، مهاجرت، فقدان، امید یا شکست خودش حرف میزند، در واقع از موقعیتی انسانی سخن میگوید که در یک زمان و مکان مشخص شکل گرفته است. منِ شاعر، یک منِ معلق در خلأ نیست؛ این من در متن جامعه، تاریخ، فرهنگ و مناسبات انسانی شکل گرفته است. به این دلیل، به تفکیک شعر شخصی و شعر اجتماعی قائل نیستم. ممکن است شعری شعار اجتماعی ندهد و درباره حادثهای به صراحت حرف نزند؛ اما در لایههای خود تصویری از زمانهاش ارائه کند. گاهی یک شعر عاشقانه، با نشان دادن نوعی رابطه انسانها، نگاه یک دوره به عشق و تنهایی را آشکار میکند. گاهی یک شعر درباره ترس یا سکوت، بیش از یک شعار مستقیم اجتماعی، وضعیت یک جامعه را نشان میدهد.
شاعر یکی از افراد جامعه است؛ جزئی از جامعه که تجربه میکند، احساس میکند و مهمتر، واکنش نشان میدهد. بنابراین، تجربه شخصی او نیز بخشی از تجربه جمعی است. هرچه شاعر، صادقانهتر به تجربه شخصی خود نزدیک شود و آن تجربه را بتواند به یک تجربه انسانی تبدیل کند، میتواند به چیزی فراتر از زندهگی خصوصی خودش برسد. بنابراین، شعر نه از جامعه جداست و نه الزاماً به شکل مستقیم درباره جامعه سخن میگوید. میتواند تاریخ و جامعه را از مسیر تجربه فردی روایت کند؛ همانطور که گاهی میتوان تاریخ یک دوره را نه از کتابهای تاریخ، بلکه از شعر آن دوره بهتر فهمید.
۸صبح: یک شاعر چگونه میتواند از تجربه شخصی خود عبور کند و شعری بسراید که برای انسانهایی با فرهنگ، زبان و جغرافیای متفاوت نیز قابل فهم و تأثیرگذار باشد؟
دکتر نورمحمد نورنیا: به نظرم، شاعر برای عبور از تجربه شخصی، تجربه شخصیاش را حذف نمیکند؛ میتواند آن را به سطح تجربه انسانی ارتقا دهد. شاعر از «من» آغاز میکند، اما در «من» متوقف نمیماند.
مثلاً اگر از مرگ مادر یا دوستانش مینویسد، ممکن است مادر او، خانه او، شهر او و جزئیات زندهگیاش برای خوانندهای در جغرافیایی دیگر ناشناخته باشد؛ اما اگر بتواند حس فقدان، تنهایی، دلتنگی یا ترس از دست دادن را بیان کند، شعر دیگر تنها متعلق به او نمیماند. خوانندهای در فرهنگ و زبان دیگر نیز میتواند خودش را در آن تجربه پیدا کند. ما خودمان را در تجارب برتولت برشت و گارسیا لورکا پیدا میکنیم. همین کافی است. قرار نیست شاعر بایستد و جار بزند و شعار بدهد و تعیین تکلیف کند. شاید این کارها هم بکند، اما در جایی دیگر.
جهانشمولی شعر، نه از حذف تفاوتهای فرهنگی، بلکه از ژرفتر شدن در همین تفاوتها به دست میآید. مهم این است که شاعر در تجربه بومی و شخصی خودش به امر انسانی مشترک برسد. پس در تجربه شخصی شاعر، امکان همذاتپنداری به وجود میآید.
۸صبح: آیا زبان شعر در جهان امروز با گسترش شبکههای اجتماعی و ابزارهای دیگر در حال از دست دادن قدرت خود است؟
دکتر نورمحمد نورنیا: اگر منظور، گستره کاربرد زبان یا ناب ماندن آن باشد، زبان در برابر شبکههای اجتماعی و ابزارهای ارتباطی جدید، از میان نمیرود؛ بلکه خودش را با آنها سازگار میکند. زبان همیشه در حال تغییر بوده است. هر دوره، ابزارهای تازهای آورده و زبان نیز واژهها، ساختارها و شیوههای بیان تازهای شکل داده است. شبکههای اجتماعی هم از این قاعده مستثنا نیستند. البته ممکن است شکل استفاده از زبان تغییر کند. ممکن است کوتاهنویسی، سرعت، تصویر و بیانهای محاورهای بیشتر شوند و یا در دورههایی، زبان شعر تحت تأثیر این تغییرات قرار بگیرد؛ اما این، به معنای از دست رفتن زبان نیست. اگر زبان نتواند خودش را با تحولات اجتماعی و تکنولوژیک همراه کند، ممکن است بخشی از کاربردهایش را از دست بدهد و به حاشیه برود؛ اما معمولاً چنین نیست. به تعبیر دیگر، فکر میکنم این شبکههای اجتماعی و ابزارهای جدید نیستند که زبان را میبلعند؛ زبان، در یک فرآیند تاریخی، آنها را میبلعد و به بخشی از تجربه خودش تبدیل میکند؛ بنابراین، نگران از دست رفتن زبان شعر به دلیل گسترش ابزارهای جدید نیستم. مساله اصلی برای شاعر این است که در میان این همه ابزار و سرعت و مصرف، بتواند از زبان، امکانی برای ساختن و تأمل بسازد.
۸صبح: شاعر امروز تا چه اندازه باید نسبت به سنت ادبی خود وفادار باشد؟
دکتر نورمحمد نورنیا: در کاربرد تعبیر «وفاداری به سنت» اندکی احتیاط میکنم. اگر وفاداری به معنای ماندن در گذشته و جلوگیری از فراروی باشد، با کارکرد شعر سازگار نیست. شعر به سوی خلاقیت حرکت میکند و اگر قرار باشد شاعر صرفاً آنچه را پیش از او گفته شده تکرار کند، دیگر چه چیزی برای آفرینش باقی میماند؟
البته، این به معنای نادیده گرفتن یا ندانستن گذشته و سنت نیست. برعکس، شاعر هرچه سنت ادبی خود را ژرفتر بشناسد، امکانات بیشتری برای آفرینش پیش روی خود خواهد دید. شناخت سنت به شاعر امکان میدهد که بداند پیشینیان چه کردهاند و چه ظرفیتهایی پدید آوردهاند. سنت برای شاعر سرمایه است، نه زنجیر. شاعر باید گذشته را بشناسد تا بتواند با آگاهی از آن عبور کند؛ با آن گفتوگو کند؛ چیزی از آن بگیرد و نیز در برابرش بایستد.
به جای «وفاداری به سنت»، از «شناخت سنت» دفاع میکنم. وفاداری اگر به معنای تکرار باشد، مانع خلاقیت است؛ اما شناخت گذشته میتواند یکی از مهمترین زمینههای خلق امر تازه باشد.
۸صبح: آیا شاعر بیشتر باید زبان و میراث ادبی گذشته را ادامه بدهد یا برای شکستن آن سنت و ساختن زبانی تازه خطر کند؟
دکتر نورمحمد نورنیا: به گمانم، شاعری که از یک میراث پربار ادبی بهرهمند باشد، امکان بیشتری برای خلق و «شدن» دارد. کسی که گذشته ادبی خود را نمیشناسد، اگر بخواهد ابداعی کند، ممکن است دوباره به چیزی برسد که پیش از او تجربه شده است. با این حال، بهرهگیری از میراث ادبی به معنای تکرار آن نیست. شاعر در تعامل با گذشته، ناگزیر دست به انتخاب، تغییر، اصلاح و فراروی میزند.
هر شاعر، به شکلی با میراث پیش از خود وارد گفتوگو میشود؛ چیزی را میپذیرد؛ چیزی را کنار میگذارد و چیزی را تغییر میدهد. در مبحث بینامتنیت، که از مباحث روزآمد است، سخن از همین تعامل است. بنابراین، این دو را در برابر هم نمیبینم. شاعر باید گذشته را بشناسد تا بتواند از آن عبور کند، نه اینکه با ناآگاهی از آن، پندارد که چیز تازهای آفریده است. نوآوری واقعی در نوع رابطهای که شاعر با پیش از خود برقرار میکند، شکل میگیرد.
۸صبح: شاعر مکلف به وفاداری به واقعیت است یا هنر؟ یعنی حق دارد یکی را قربانی دیگری کند؟
دکتر نورمحمد نورنیا: شاعر ناگزیر نیست میان وفاداری به واقعیت و وفاداری به هنر، یکی را قربانی دیگری کند. او واقعیت را در زبان خودش تجربه و سپس آن را در همان زبان تبیین میکند. واقعیت، وقتی وارد شعر میشود، دیگر آن واقعیت بیرونی نیست؛ از صافی تجربه، تخیل و زبان شاعر گذشته است. به همین دلیل، استفاده از نماد، استعاره، تشبیه و دیگر امکانات هنری ممکن است از صراحت بیان کم کند و ابهام بیافریند؛ اما عمق شعر در همینهاست.
به نظرم، شعری که خود را در لحظه نخست آشکار نکند، امکان ماندگاری بیشتری دارد. سخنی که خواننده برای دریافت آن ناچار شود دوباره به آن برگردد، فکر کند و لایههایش را باز کند، ژرفتر در ذهن او مینشیند.
بنابراین، شاعر واقعیت را قربانی هنر نمیکند؛ آن را به کمک هنر به سطح دیگری ارتقا میرساند. کار شعر، گزارش مستقیم واقعیت نیست.
۸صبح: آیا هنوز میتوان شعری نوشت که واقعاً بالاتر از کار گذشتهگانی مثل حافظ باشد؟
دکتر نورمحمد نورنیا: وقتی از من با این عبارت میپرسند که «شهریار قویتر است یا نیما؟» و میبینم کسی که این پرسش را مطرح میکند، اساساً نیما را شاعر نمیداند و شعر او را شعر تلقی نمیکند، چیزی نمیگویم. در چنین وضعیتی، مساله مقایسه شعر دو شاعر نیست. حرف این است که هنوز بر سر تعریف شعر و معیارهای ارزشگذاری به توافق نرسیدهایم.
اگر قرار باشد شعر را با یک معیار ثابت و از پیش تعیینشده درجهبندی کنیم، بسیاری از تفاوتهای تاریخی، زبانی و زیباییشناختی را نادیده گرفتهایم. شهریار را باید در افق خودش دید و نیما را نیز در افق خودش. شاعران، «دیگریِ» یکدیگرند. نیما اساساً بخشی از قواعد و معیارهای شعر پیش از خود را تغییر داد؛ بنابراین، نمیتوان با همان معیارهایی که شعر کلاسیک یا حتا شعر غزل شهریار را میسنجیم، درباره ارزش کار نیما داوری کنیم.
از این رو، به این پرسش که «چه کسی بالاتر است؟» علاقه ندارم. برای من، پرسش مهمتر این است که شاعر چه امکانی به شعر داده؛ چه چیزی را در زبان پدید آورده و چه افقی را پیش روی شعر گشوده است.
۸صبح: بزرگترین خیانت یک شاعر به شعر چیست و در کجاست؟
دکتر نورمحمد نورنیا: «خیانت» یک امر اخلاقی است و من با این معیار نمیتوانم شعر را مقید کنم. شعر را نمیتوان با مجموعهای از بایدها و نبایدهای اخلاقی محدود کرد. اگر بخواهم از منظر خود شعر به مساله نگاه کنم، خالی بودن شعر از یک رخداد خاص در زبان و ناتوانی آن در فراروی از سنت، برای من خوشایند نیست.
شعر میتواند اتفاقی در خود داشته باشد؛ چیزی در زبان، در نگاه و در تجربه که آن را از آنچه پیش از خودش بوده متمایز کند. اگر شاعر صرفاً آنچه را که پیش از او گفته شده تکرار کند، حتا اگر از نظر زبانی زیبا و استادانه باشد، برای من اتفاق تازهای نیفتاده است. من به جای «خیانت به شعر»، از «ناتوانی در آفرینش» سخن میگویم.
شعر برای من زمانی اهمیت پیدا میکند که در آن چیزی رخ داده باشد و از آنچه پیشتر بوده، فراتر رفته باشد.






