در جستارهای چیستی شناسی شعر که امروزیان ما برای امروز اندیشی تحویل شعر می دهند، کمتر با نیازها و نشانه هایی رو در رو می شویم که برای شعر ما راهکارده باشند و به درد پالایش و پرورش اندیشه های نو بخورند. این در حالی است که در حوزه های بیرون مرزی، سنجش و دیدبانی شعر به یک رویکرد جدی و دلگرم کننده بدل شده است. در حوزه ی فارسی افغانستان، نقد بیشتر از این که در اختیار آفرینش گذاشته شود، در خدمت آفرینش گر قرار داده می شود و شعر امروز هنوز هم با همان سنجش های کلاسیک و عناصری مانند: عاطفه، خیال، زبان، موسیقی و وزن به بررسی گرفته می شود. این پیشامد، سیر پیشرفت نقد شعر سپید حتا غزل ما را به سمت روزمرگی، قراردادی شدن، سردرگمی و ناپختگی سمت و سو داده است و آسیب های جانبی این کوتاهی را به گونه ی خیلی درشت می شود روی آفرینش و آفرینش گران ما دید.
باچشمداشت به این نشانه ها می خواهم در این جستار تنها پای دو ـ سه مورد از چیستی های این گردآورد که در نقد امروز جا دارد، خط بگیرم.
نام و خط فکری کتاب
گزینش نام «پرنده ی بی مورد» برای کتاب، با توجه به جو ادبی و رسم نام گذاری کتاب در حوزه ی شعر فارسی افغانستان، جا افتاده می نماید. در پس منظر تصویر و هجاهای پرنده ی بی مورد، بار هیچ انگاری دیده می شود که وقتی این نام را در مرکز کتاب، مدار قرار بدهیم به راحتی می توانیم چرخش و هم سویی میان نام و شعرهای کتاب پیدا کنیم. اگر بخواهیم هیچ انگاری نام کتاب را با درونمایه ی شعرها پیوند بدهیم، همخوانی ظریفی میان روان نام و شعرها دیده می شود که به کتاب برازندگی می بخشد مانند این نام ها:
«تنهاترین پرنده ی محله» «شعرپنجم، برگ ۱۱»
«سنگ مثل من» «شعر هشتم، برگ ۱۹»
«دست های خالی گنجشک» «شعر دهم، برگ ۲۳»
«اسرافیل» «شعر پانزدهم، برگ ۳۴»
«آیینه را تراشیدم» «شعر بیست و سوم برگ ۵۲»
«هیچ کس» «شعر بیست و پنجم برگ ۵۶»
و…
و اگر بخواهیم همخونی و پیوند نام کتاب را در شعور و درونه ی شعرها جستجو کنیم، همخوانی نسبی میان آن ها را در تمام شعرها میابیم که این امر از جایگاه گزینش نام، این کتاب را در رده ی یکی از موفق ترین کتاب ها جا می دهد، این هم تکه هایی از شعرها که پیوند نام و شعرها را نشان می دهد:
سرم گورستان هزار سنگ هست
برگ ۳ – سیبی که جانشین سنگ شد
***
شانه هایم گورستانی است
هزاران مترسک را
که پدرم برای پراندن اندوه
در من گماشته بود
برگ ۸-۹ جیب راست پدر کلانم
***
موریانه های سرم
هزار راهی است
برای مورچه های به بن بست رسیده
«جیب راست پدر کلانم» برگ ۸-۹
***
و ملایی که برای من
پنج گنج می آموخت
به باد ایمان آورد
«تنهاترین پرنده ی محله» برگ ۱۴
***
سرنوشت آدم سنگ است
تمام زمین را سایه می کارم
سنگ و سایه
جای خوب است
برای بزغاله های نو بلوغ
«سنگ و سایه» برگ ۱۵
***
گنجشک ها را می پرانم
از گندم زار
بر دل زمین
مترسک می کارم
«تابلوی زندگی» برگ ۲۹
***
تنم را به باد بسپارید
«تنم را با گاوها قلبه کنید» برگ ۴۰
و…
شناسنامه شعرها و شاعر
با توجه به روان و خط فکری شعرهای کتاب که در بالا نمونه آورده شد، برچسب هیچ انگاری، نخستین نشانه ای است که در فهرست شناسنامه ی شعر و شاعر جا می گیرد، این مورد از نام کتاب آغاز و تا برگ پایانی آن دنبال می شود. اگر بخواهیم بیشتر از این به کاوشگری روان شعرهای پرنده ی بی مورد بپردازیم رد پای های پوچ گرایی و بیزاری شاعر از زندگی نیز به شناسنامه ی شعرها افزون می شود. شاعر در لفافه هیچ انگاری، بیزاری و نفرتی را پاکت می کند که در آیینه ی آن ها می شود دنیای پنهانی او را دید. در کلیت، شعرهای گردآورد پرنده ی بی مورد، به دنیایی پهلو می زنند که رنگ های سیاه، کدر و نفرینی دارند.
و از یک پهلوی دیگر این گونه پرداختن، درگیری شاعر با خودش را نشان می دهد و او در شعرهایش بیشتر از دیگران زندگی می کند و گاهی هم این پرداخت آن قدر شخصی و ویژه ی خودش می شود که پیوند خواننده و شعر را می گسلاند.
شاعر با سیال ذهن و چشم سوم خود از گوشه های دنیای خود عکس برداری می کند، عکس هایی که همه کدر و خاکستری استند و مایه های رنگه ی زندگی کمتر در آن دیده می شود.
سیال ذهن و خط روانی شعرهای این کتاب بیشتر منحنی استند و در آن پرش شاعر از تصاویر به محتوا و از محتوا به فورم دیده می شود. این امر باعث می شود که گاهی زنجیره ی شکل هندسی شعرها دچار بی تعادلی شوند و بلنگند مانند این:
همیشه پنجه کشیدم
رسوایی ام را
تنی که هیچ گاهی
گرم نشد
سرم گورستان هزار سنگ است
که هفت قدم برداری
خاک دل تعارف می کند
«سیبی که جانشین سنگ شد» برگ ۳
***
سنگلاخ های داغ
جشن کلاغان روشن
روشن از خاطرات مانده ی انسان
آفتاب قهرمان ملی است «سنگ مثل من» برگ ۱۹
و…
ساختارمندی و بی ساختاری
یکی از مواردی را که سپیدسرایان ما تا هنوز آگاهانه یا ناآگاهانه با آن نتوانسته اند کنار بیایند، مشخصه ها و نیازهای ساختار است. اگر این مورد را در این گردآورد و کلیت شعر سپید افغانستان زیر آزمایش بگذاریم و ژن های نامطلوب آن را شناسایی کنیم، سرنخی که به دست ما می آید، خود کمی دچار ابهام و گنگی است و ما به یاد می آوریم که زایش شعر سپید، خود شکستن ساختار و رسیدن به تازگی بود، پس باید بپذیریم که ساختارشکنی در شعر سپید خود نیازی از ساختارمندی است. برای رسیدن به تازگی که خود از عناصر ساختار شعر سپید است، باید یک رشته از معیارهایی که برای اندیشه دست و پاگیر می شود، شکسته شوند. با چشم داشت به این که در این مورد آن قدر افراط روی نگیرد که اصالت و معیارهای سپیدسرایی زیر پرسش قرار بگیرد. به دیدگاه من در این کناره روی ها و رسیدن به تازگی، باید با یک سری اصل ها کنار بیایم، مثلا در یک شمار از شعرهای پرنده ی بی مورد، با بی ساختاری رو در رو می شویم که خود به گونه خود یک ساختار است مانند شعرهای:
مسیر باد را که گذشتی
به سنگ ها سلام دادی
و سنگ ها به رسم تعظیم
کلاه برداشتند
درخت ها قدم به قدم
***
ترا زنده باد گفتند …
«پرنده ی محله» برگ ۱۱
***
و در شعرهای «ستاره ی من!» برگ ۱۳
«عاشقان افسانوی» برگ ۱۷
***
دست های خالی گنجشک برگ ۲۳
«تابلوی زندگی» برگ ۲۹ و…
اما یک شمار از شعرهای این گردآورد که تنها شاعر را ارضا ساخته اند، نمی شود به آن ها شعر ساختارمند گفت. در شعرها، خواننده تنها یک آلبومی از عکس های متضاد و همزاد را می بیند، اما وقتی درونی تر به این شعرها نگاه کنیم، وقتی خواننده مجبور است برای دیدن و دنبال کردن عکس ها آلبوم را صفحه بزند، این (صفحه زدن) خود می تواند عنصری از ساختار باشد که به نوعی به شعر، ساختارمندی درونی می بخشد. این گفته ها می آیند که این را بگویند: شعرهای گردآورد پرنده ی بی مورد، با فروریختگی ساختار خود، ساختارمند هستند. از یک شعر به عنوان الگو این جا می آورم:
همیشه پنجه کشید / رسوایی ام را / تنی که هیچ گاهی / گرم نشد / سرم گورستان هزار سنگ است / که هفت قدم برداری / خاک دل تعارف می کند / اسبان وحشی دشت / سال ها / نیزه به نیزه / مرا دویدند / بغض گورستان ترکید / در شام آدینه / از تصور مردگان / شب جیغ کشید / سپیده دم / ایمان آورد/ تنهایی دشت را هنگام عبور تابوت / تابوت! / دستانم را تکان داد / سیبی که جانشین سنگ شد.
در کل، شعر، خمیره امروز اندیشی را در خود دارد، در زنجیره ی تصاویر، چیدمان و فضای شعر در هم ریختگی دیده می شود، اما مخاطبی که شاعر در مدار شعر آورده همه عناصر شعر دور آن می چرخد. شاعر دست باز دارد و می تواند این درهم ریختگی را کنار هم به چینش بگیرد و در بند آخر می تواند همه کشف ها و بندهای شعر را به هم گره بزند و آغاز و انجام شعر را به هم پیوند بزند و شعر شکل دایره وار را به خود بگیرد. مگر در بند پایانی روند رفتار شاعر با مخاطبش تغییر می کند و با آوردن: «سیبی که جانشین سنگ شد.» همه چشم داشت های خواننده را می شکند و شعر بی آن که شکل دایره وار را به خود بگیرد، معلق می ماند. با این که شاعر می توانست این کورد آخر را طوری به سیم بزند که همه فضاهای شعر به هم گره بخورند. این نارسایی در شماری از شعرهای دیگر هم دیده می شود که شاعر در وارد کردن ضربه آخری آن ها تفننی برخورد کرده است.
آوردن حرف (و) که شاملو بیشتر در ساختمان شعرش آن را به کار می گرفت، راهکار برای دیگران نبود بلکه پرداختن به حرف پیوند «و» و تکرار آن، روش کار او بود. استفاده از این روش بیشتر یک تقلید آگاهانه انگاشته می شود تا این که «و» را عنصر شعر سپید پنداشتن، تنها در مواردی که ما برای پیوند دادن دو ترکیب یا بند از سر ناگزیری استفاده کنیم، بجا خواهد بود و شاعر با این مورد در این گردآورد تا حدی آگاهانه برخورد کرده است که این امر هم، شعر او را یک گام به سمت پختگی و امروزی شدن برده است.
به هر حال، کتاب پرنده ی بی مورد، جهش شاعری را نشان می دهد که پس از یک کوتاه سرایی نه چندان نفس گیر به دنیای بلندسرایی رهنمود کرده است و در لایه های این کتاب شعرهایی هستند که حلاوت و شیرینی در آن ها رسوب کرده است.
و پرنده ی بی مورد در دنیای ادبیات پارسی افغانستان دلیلی است برای انکار ناشدن و در لایه های این کتاب اگر ما خود را نمی یابیم، شاید نسل های پس از ما گمشده های شاعری را بیابند و برای هم نشان بدهند که:
خدا برای چریدن عطر تو
گله گله
گوسفند آفرید
«تنهاترین پرنده ی محله» برگ ۱۲
***
برای پرسش های یک فیلسوف دیوانه
از تصویرت بوی عرق می آید
«عاشقان افسانوی» برگ ۱۷
***
به درخت که نگاه کردی
دست هایم
شاخ بر آوردند
«شیطان» برگ ۳۲
***






