مروری بر کتاب «شکلگیری دولت در افغانستان: نگاهی نظری و سیاسی»
رحیمی، مجیبالرحمان (۲۰۱۷)، شکلگیری دولت در افغانستان: نگاهی نظری و سیاسی، لندن: ای. بی. توریس1
مقدمه
کتاب شکلگیری دولت در افغانستان نوشتهی دکتر رحیمی، یکی از نادرترین متونی است که تا اکنون به فرآیند شکلگیری دولت در افغانستان پرداخته است. این ویژهگی کتاب از دو نگاه قابل فهم است: از منظر حوزهی مطالعات پسااستعماری و از منظر نقد روایتهای غالب دولت- ملت در افغانستان. استحکام تیوریک، کثرت منابع، زیبایی و روانی متن و تسلط نویسنده بر موضوع، این کتاب را غنای بیشتری بخشیده است. در فضای آشفتهی علمیای که ما در افغانستان داریم، رحیمی از زمرهی انگشتشمار نویسندهگانی است که تمام اصول و مبانی نویسندهگی و نوشتن دانشگاهی را در اثر خویش مراعات کرده است. در این مرور کتاب، من به هر دو موردی که در بالا یاد کردم، میپردازم.
صورتبندی نظری و روششناسی
کتاب از نگاه حوزهی مطالعاتی مربوط به حوزهی مطالعات پسااستعماری است. با وصف غنامندی مکتب پسااستعمار، این حوزهی مطالعاتی تا اکنون به افغانستان به عنوان موضوع مطالعاتی نپرداخته است. در حالی که مناطقی چون شبهقاره، افریقا و امریکای جنوبی هر یک دارای سبکهای ویژه و مکاتب منحصر به فرد خویش در حوزهی مطالعات پسااستعماری اند. حوزهی ما که دکتر رحیمی از آن به عنوان حوزهی تمدن ایران نام میبرد، به نقد موثر از استعمار نپرداخته است. مکتب مطالعات فرودستان2 در شبهقاره، نویسندهگانی همچون «نگوگی وا تیانگو» در افریقا و مکتب پسااستعماری امریکای جنوبی،۳ هر یک دیدگاههای نظری این سه منطقه را در گسترهی مطالعات پسااستعماری مشخص کردهاند. از این جهت، اثر دکتر رحیمی یکی از مهمترین اثرها در پیوند به مطالعات پسااستعماری است. از آن جایی که نظریهی پسااستعماری از چارچوب نظری گفتمان سود میجوید، نویسنده نیز از چارچوب نظریهی گفتمان لاکلاو و موف بهره برده است. گفتمان یک منظومهی معنایی است که از نشانههای مختلف شکل گرفته است. این نشانهها توسط فرآیندی که «مفصلبندی»۴ نامیده میشود با هم در چارچوب یک گفتمان پیوند میخورند. اما تمام نشانهها در یک گفتمان دارای ارزش مساوی به هم نیستند، بلکه از نگاه جایگاه و کارکرد به درجههای مختلف تقسیمبندی میشوند. به مهمترین این نشانهها، دال مرکزی5 اطلاق میشود. دال مرکزی نظمدهنده و معنادهندهی سایر نشانهها )نشانههای پیرامونی)۶ در یک گفتمان است. هر قدر معنای نشانهها حول محور دال مرکزی انسجام بیشتر بیابد به همان اندازه هژمونی یک گفتمان ثابت میشود. دکتر رحیمی مفاهیم محوری نظریهی گفتمان را به خوبی مطرح میکند. او بعضی از این مفاهیم را در مراحل بعدی تحقیق، کاربردی نکرده است. از جمله این مفاهیم دو مفهوم موقعیت فرد7 و عاملیت سیاسی8 است. آن چنان که این دو مفهوم در فصل نظری کتاب معرفی شده است، فصلهای بعدی کتاب از آنها سود نمیجوید. از نگاه روششناختی دو نقد میتواند بر کتاب وارد باشد. اولین اشکال روششناختی در پرسش اصلی پژوهش است. دکتر رحیمی در آغازین فصل کتاب، پرسش اصلی کتاب را چنین مطرح میکند: دغدغهی اصلی این پژوهش این است تا اعتبار و درستی روایت رسمی در مورد شکلگیری دولت در افغانستان را، آنچنان که ادعا میشود، بکاود و ارزیابی کند. از آن جایی که مبانی نظری و روششناسی این پژوهش را نظریهی گفتمان شکل میدهد. طرح این پرسش از دیدگاه معرفتشناسی گفتمان نادرست است. بر اساس نظریهی گفتمان، واقعیتهای بیرونی نسبی نیستد، اما درک و فهم ما از واقعیتها نسبی است. هر آنچه که وجود دارد، در چارچوب یک گفتمان وجود دارد. خارج از گفتمان هیچ قوانین عینی وجود ندارد. به این اساس، هیچ امری خارج از یک حوزهی گفتمانی خویش اعتبار ندارد. درستی و نادرستی هر امر در درون همان گفتمان سنجیده میشود. پس،ادعاهای رسمی افغانستان در شکلگیری دولت افغانستان در مورد هویت ملی، تاریخ شکلگیری دولت و هویت دولت در افغانستان در درون همان گفتمان رسمی ادعای مورد اعتبار و درست است، اما خارج از آن نه. دومین مورد نقد در بارهی نقل قولهای کتاب است. در اندک جاهای کتاب، نقل قول از منابع دیگر خیلی طولانی اند.در مواردی این نقل قولها بیشتر از یک صفحه را دربرگرفتهاند. در چنین مواردی خیلی خوب بود که نویسنده آنها را به زبان خود بیان میکرد.۹ برعلاوه، در جاهای معدودی هم، منابع نقل قولها ذکر نشده است.۱۰
گفتمانهای شکلگیری دولت11 در افغانستان
نویسنده در آغاز کتاب چهار گفتمان را در رابطه به شکلگیری دولت در افغانستان تشخیص میدهد. تقسیمبندی گفتمان شکلگیری دولت در افغانستان به چهار گفتمان: گفتمان پشتونمحور و یا گفتمان رسمی، گفتمان استعماری، گفتمان همهشمول تاجیکان، ازبیکان و سایر ملیتها و گفتمان انتقادی پسابیجایی12 یک امر بدیع و نو است. اما دو نقطه در اینجا مورد تامل است. یکی این که فرق میان گفتمانهای سوم و چهارم، هر یک گفتمان همهشمول غیر پشتونها و گفتمان انتقادی پسابیجایی چیست؟ چرا که در فصول آخر کتاب، این دو گفتمان در حقیقت گهگاهی با هم خلط میشوند. به طور مثال در فصل پنجم، در گفتمان پسابیجاسایی و استعمارزدایی، متنها و اشخاصی معرفی شدهاند که در حقیقت نمایندهی گفتمان غیر پشتونی هستند. دوم اینکه گفتمان غیر پشتونی در ذات خود گفتمان همهشمول، آن چنان که دکتر رحیمی گفته، نیست. این طرح گفتمانهای قوم- محور و نژادگرای غیر پشتونی را نادیده میگیرد. آنها را به عنوان یک کلیت همگون تقلیل میدهد. به باور دکتر رحیمی، گفتمان رسمی شکلگیری دولت در افغانستان دارای دو دال مرکزی و سه نشانه و یا دال پیرامونی است. دالهای مرکزی این گفتمان، «افغان» و «افغانستان» هستند. این دو دال به تمام حلقهی نشانهها، هویت و معنا میبخشند. آنها نه تنها نشانههای اصلی پروژهی هژمونیک را با هم پیوند دادهاند، بلکه به تمام حلقهی معنایی این گفتمان هویت متفاوت بخشیدهاند. سه نشانهی پیرامونی در حول محور دال مرکزی افغان و افغانستان در گفتمان رسمی شکلگیری دولت در افغانستان، موارد زیر اند. ۱. افسانهی لحظهی ظهور دولت افغانستان: این که احمدشاه ابدالی بنیانگذار افغانستان مدرن است. اما در عین حال ملت افغان از زمانههای باستان وجود داشت است. این ملت از همان زمان قدیم دولت ملی خود را دارا بود. روایت حاکم تاریخ کشور را به سه عصر تقسیمبندی کرده است: آریانا در زمان باستان، خراسان در عصر پسااسلامی، افغانستان بعد از احمدشاه ابدالی؛ ۲. افسانهی لویهجرگه (جرگه کبیر): در این گفتمان عنصر مشروعیتدهندهی دولت مدرن در افغانستان لویهجرگه است. جرگه به عنوان نهادی دموکراتیک، نشاندهندهی مشارکت عامه، تبادل افکار، و رضایت بازتاب یافته است؛ ۳. و تهاجم اجنبیها و مقاومت ملی در برابر آنها در طول تاریخ افغانستان: این که افغانستان توسط قدرتهای بیرون مورد حمله قرار گرفته و مردم سلحشور دفاع کردهاند. به باور نویسنده، این گفتمان در ساختن روایت خویش بر مفهوم خصومت رادیکال اتکا میکند. هویت نشانهی اصلی افغانستان و افغان و دیگر دالها بر مبنای ما- افغانها و دیگری – دشمنان و خارجیها – که نه تنها موجودیت ما را تهدید میکنند، بلکه ما را از آن چه که هستیم هم بازمیدارد، برساخته میشود. آنچه که رحیمی به خوبی بیان داشته است، این است که گفتمان حاکم نه تنها «غیرها» را به حاشیه رانده، بلکه در داخل نیز به سرکوب هویتهای متکثر پرداخته است. برای تحمیل و بازتاب دادن یک تصویر همگون و همهشمول علیالرغم انکارناپذیری خصومتهای اجتماعی در درون دولت-ملی، گفتمان رسمی با استفاده از «منطق تفاوت»، تمام گفتمانهای درونی مخالف را طرد، سرکوب و انکار کرده است. نویسنده چهار مرحلهی ایجاد و نهادینه شدن گفتمان رسمی را مطرح میکند که هر کدام شان قابل نقد اند. یک. مرحلهی تدوین و تاسیس گفتمان رسمی (۱۸۸۰- ۱۹۱۹): در این مرحله رحیمی به تحلیل دو متن میپردازد: سراجالتواریخ از ملا کاتب و تاج تواریخ از منشی سلطان محمد خان منسوب به امیر عبدالرحمن. در حالی که تحلیل خوبی از این دو کتاب صورت گرفته است،نویسنده به روزنامهی سراجالاخبار که یک بخش عظیم از متون این عصر را شکل میدهد اشاره نمیکند. از جمله تمام تالیفات محمود طرزی در این دوره تنها به یک مقالهی کوچک او «چی باید کرد؟» اکتفا شده است. دو. مرحلهی تاسیس و غنیسازی (۱۹۱۹ – ۱۹۳۰): در این مرحله رحیمی به تحلیل دو کتاب تاریخ، خلاصهی تاریخ وطن از محمدهاشم برای دورهی ابتداییه و تاریخچهی افغانستان برای دورهی ابتدایه توسط محمد حسین و یک کتاب جغرافیا از محمد علی میپردازد. اما به رغم کثرت روزنامهها در این دوره، رحیمی از هیچ یک از این متون نام نمیبرد. سه. مرحلهی کمال و پیشرفت (۱۹۳۰ – ۱۹۷۸): نویسنده تحلیل خوبی از مقایسهی سه تاریخنگار معروف افغانستان،عبدالحی حبیبی،غلاممحمد غبار و علیاحمد کهزاد ارایه میدهد. زیبایی این بخش در تحلیل مقایسهای این سه تاریخنگار است. خواننده با تحلیل یکدست و همگون از هر سه نویسنده مواجه نمیشود، بلکه از لابلای مقایسهی این سه نفر، تناقصها و اختلافات آنها را به خوبی درمییابد. در این مرحله نیز با وجود پوشش خوبی از نویسندهگان انجمن تاریخ افغانستان، از خود انجمن تاریخ افغانستان ذکری به عمل نیامده است. بدون شک بعد از انجمن ادبی که کتاب از آن نام میبرد، انجمن تاریخ افغانستان، نقش محوری در تاریخنگاری معاصر بازی کرده است. همچنین به رغم تاکید کتاب بر تاثیر مستقیم استعمار برای ایجاد گفتمان رسمی حاکم افغانستان، تحلیل مشخص از چگونهگی تاثیر استعمار بر نویسندهگان تاریخ مکاتب در دورهی شاه امانالله، محمود طرزی و یا تاریخنگاران انجمن تاریخ افغانستان نشده است. به طور مثال کتاب محمد علی برای مکاتب و دارالمعلمین افغانستان در سال ۱۹۲۷ از اکثریت منابع استعماری همچون الفنستون و برنس سود میبرد که نویسنده بایستی به آن اشارهای میکرد. چهار. مرحلهی بیجاسازی، تنوع و استعمارزدایی ( ۱۹۷۸- ۲۰۰۱): نویسنده به این باور است واقعاتیکه بعد از ۱۹۷۸ به وقوع پیوستند، در چارچوب گفتمان رسمی موجود بازنمایی شده نمیتوانستند و به این اساس نظم نمادین موجود در افغانستان را برهمزدند. از این امر نویسنده به عنوان مرحله بیجایی یاد کرده است. واقعات بیجاکننده نه تنها هویتهای موجود را شکننده ساختند، بلکه بحران هویت را در کشور به میان آورند. اما این واقعات بیجاکننده تنها بحرانساز و ویرانگر نبودند، بلکه خود، نظم جدیدی را بنا نهادند که بیشتر باز و همهشمول است. گفتمان جدید نه تنها تمام روایتهای رسمی دولتسازی را دگرگون کرد، بلکه تمام گفتمان تاریخنگاری و هویت در افغانستان را واژگون ساخت. در این برهه، نویسنده از جابهجایی غلزیها در قدرت به عوض درانیها بحث میکند. در حالیکه این دوره دربرگیرندهی دورهی کمونیستی، مجاهدین و طالبان و نیرومند شدن ملیتهای تاجیک، ازبیک و هزاره است، اما نویسنده تنها از نیرومند شدن غلزیها در اثر انقلاب ثور نام میبرد. در عین حال، برعکس ادعای خویش تایید میکند که دولت اسلامی مجاهدین هیچ یک از دالهای مرکزی و پیرامونی گفتمان رسمی شکلگیری دولت در افغانستان را رد نکرد و از بین نبرد. دورهی طالبان نیز با وجودی که شامل زمانبندی این مرحله میشود، در بخش تحلیل نادیده گرفته شده است. پنج. مرحلهی بازگشت به گذشته یا نزاع گفتمانی (۲۰۰۱ تا اکنون): بعد از استقرار نظام نوین در سال ۱۳۸۰، نویسنده باور دارد که دولت افغانستان تلاش مستمر کرد که از مرحلهی گسست بگذرد و دوباره با گفتمان بدنهی اصلی عصر مصاحبان پیوند ایجاد کند.
همانطوریکه یک حوزهی گفتمانی دارای مازاد معنایی است که توسط یک گفتمان به تنهایی انحصار شده نمیتواند، چندین گفتمان همزمان میتوانند با هم در یک حوزهی گفتمانی رقابت کنند. اما یکی از این گفتمانها با در نظر داشت معنابخشی به دالهای مرکزی و نشانههای پیرامونی تنها به گفتمان غالب و هژمونیک مبدل میشود. این را باید در نظر داشته باشیم که گفتمانها یک مسیر تکخطی را نمیپیمایند. در حوزهی گفتمانی شکلگیری دولت در افغانستان نیز در پهلوی گفتمان رسمی گفتمان رقیب نیز وجود داشت. یکی از اشکالات این تقسیمبندی این است که بر محور تاریخ رسمی حاکمان افغانستان تقسیمبندی شده است. به طور مثال مرحلهی تدوین و تاسیس گفتمان امیر عبدالرحمان و حبیبالله را در بر میگیرد. مرحلهی تاسیس و غنیسازی با دورهی شاه امانالله پایان مییابد. مرحلهی کمال و پیشرفت تمام دورهی مصاحبان را تا پایان دیکتاتوری داوود در بر میگیرد. در اثر همین تقسیمبندی یک خطی است که نقش جنبش چپ نامسلط و نهادهای همچون سازا و اشخاصی همچون مجید کلکانی و یا طاهر بدخشی که تولیدکنندهی آغازین چالش و پرسش در مقابل گفتمان حاکم بودند نادیده گرفته شدند. در حقیقت نخستین نشانههای «عصر بیجایی» و استعمارزدایی از دههی ۵۰ شروع میشود. به همین ترتیب، ناسیونالیزم افغانی به عنوان یک گفتمان غالب در دورهی پسا سلسلهی محمدزیها نیز با قدرت تمام حضور داشت. نقش کسانی چون روستار ترکی، سمسور افغان، انورالحق احدی، در مرحلهی پسامحمدزیها را نمیتوانیم نادیده بگیریم. برعلاوه، دکتر رحیمی این را توضیح نداده است که چرا گفتمان جدید بیجایی نتوانسته هژمونی گفتمان رسمی و حاکم را بر هم بریزد. شالودهشکنی گفتمان حاکم زمانی صورت میگیرد که گفتمان رقیب نه تنها ساختارهای معنایی شکل گرفته در ذهنیت مردم را بر هم بریزد، بلکه باید بتواند دال خاص خویش را بر مدلولش نزدیک کند.
گفتمانهای استعماری و پساالفنستونی
در بخش متون استعمار به زبان انگلیسی هم نویسنده منابع معتبر و مهمی را ارزیابی کرده است. نویسنده این متون را به دو دستهی ادبیات استعماری، هر یک الفستون و فروسر و ادبیات پساالفنستونی، تقسیمبندی میکند. نویسنده متونی را که توسط مردمشناسان و جامعهشناسانی بعد از ۱۹۲۰نوشته شدهاند در جمع متون پساالفنستونی دستهبندی میکند که به باور او به نحوی متاثر از گفتمان استعماری الفنستون بودهاند و یا در چارچوب همان گفتمان طرح شدهاند. من در اینجا به دستهبندی سه متن در جملهی متون پساالفنستونی موافق نیستم. نخستین متن ورترن گریگوریان است. برعکس آنچه را رحیمی بیان داشته است، گریگوریان رویکرد انتقادی هم در مورد ناسیونالیزم افغانی دارد و هم در مورد ادبیات استعماری افغانستان. او نقد شدیدی را برای خط مشیهای زبانی و ملیتی نخستوزیر محمد هاشم دارد. نقدهای گریگوریان در مورد ادبیات استعماری، ناسیونالیزم قومی و تاریخنگاری دولتی افغانستان را دکتر رحیمی آورده است، اما از نگاه تحلیل در چارچوب دالهای مرکزی گفتمان دکتر رحیمی دچار مغالطه شده است و گریگوریان را در جمع ادبیات استعماری پساالفستون دستهبندی کرده است. دیدگاههای گریگوریان با هیچ یک از دالهای مرکزی وپیرامونی که دکتر رحیمی معیار قرار داده است تطابق نمیکند. در مورد نشانهی اصلی افغان، گریگوریان به طور صریح وضاحت میدهد که افغان بار قومی دارد و برای پشتونها اطلاق میشود. به همین ترتیب، گریگوریان از لویهجرگه به عنوان نهاد تاسیسکننده و یا همان مجلس موسسان استناد نمیکند، بلکه جرگه را تنها در حد یک نهاد میانقبیلهای میپذیرد. دومین مورد بارنت روبین است. روبین میان سهگونه از دولت در افغانستان بر مبنای نظریه و بر تمایز قایل میشود. به نظر او، احمدشاه بنیانگذار افغانستان مدرن نیست، بلکه او تنها بنیانگذار شاهنشاهی درانی است که روبین آن را دولت سنتی توصیف میکند. دومین گونهی دولت به باور روبین، دولت اقتدارگرای امیر عبدالرحمان است، چیزی میان دولت سنتی و دولت ملی. و بالاخره، آخرین گونهی دولت در افغانستان هم دولت- ملی است که توسط شاه امانالله پیاده میشود. این گونهشناسی روبین، از نوعیت دولت در افغانستان، برخلاف گفتمان رسمی دولت افغانستان و روایت استعماری است. آخرین مورد دورونسورو است. دورونسورو به این باور نیست که دولت افغان توسط احمدشاه و یا میرویس تاسیس شده، بلکه او به سلسلهی شاهنشاهیهای افغانی اشاره میکند. بر عکس، او ظهور دولت مدرن افغانستان را در اواخر قرن نوزده میداند. در اینجا لازم است که در میان دو مفهوم سلسلهی افغانی و دولت افغان باید تمیز قایل شد. احمدشاه ابدالی در حقیقت بانی سلسله و یا شاهنشاهی افغانی است٬ همانطوریکه باختریان، سامانیان (اسماعیل سامانی)، صفاریان، غوریان و یا آل کرتبانی سلسلههای تاجیکان بودند. کتاب تاریخ احمدشاهی نیز از او به عنوان بانی سلسلهی افغانیه نام میبرد، نه بانی دولت افغانستان. مهمترین بخش کتاب، فصل اخرین کتاب است که نویسنده به طرح گفتمان تمدنی برای بیرونرفت از بحران به میان آمده از گفتمان استعماری و گفتمان جانبدارانهی دولت افغانستان مطرح میکند. در چارچوب گفتمان تمدنی، نویسنده باور دارد که هویت افغانستان باید در گسترهی فرهنگی و تمدنی ایرانی که تمدن مشترک همهی کشورهای دوروبر افغانسان است بازتعریف شود. در حالی که کتاب به یک راه حل هویتی و فرهنگی در گسترهی منطقه اشاره میکند، اما از طرح مشخصی در بارهی معضلهی هویت ملی و یا همان دال مرکزی افغان اشاره نمیکند. یکی از نقدهای مرکزی کتاب بر تقسیمبندی سهگانه تاریخ به آریانا، خراسان و افغانستان است و آن را برساختهی گفتمان استعماری و رسمی دولت افغانستان میداند. نویسنده با بررسی نقشهها و منابع گوناگون نشان میدهد که واژهی آریانا در منابع یونانی ابداع شده و به کار برده شده است. اما آنچه را که نویسنده برایما نمیگوید این است که چرا گفتمان رسمی دولت افغانستان واژهی آریانا را متداول کرد و چرا نویسندههای استعماری از منابع یونانی استفاده کردند. دالهای مرکزی و پیرامونی مطرحشده در کتاب نیز توانایی بیان این امر را ندارند. در حالیکه کتاب تقسیمبندی گفتمان رسمی دولت افغانستان مبنی بر آریانا، خراسان و افغانستان را رد میکند، اما در کل به وجود جغرافیایی به نام آریانا موافق است. «آریانا و خراسان از نگاه تاریخی نه تنها به عنوان دولت و نه به عنوان شاهنشاهی وجود نداشته است، بلکه به عنوان ایدهای که عین افغانستان و ایران کنونی باشد هم نبوده است، اما آن دو به یک ساحهی جغرافیایی گسترده با کثرت فرهنگی و قومی اطلاق میشده است.» مسالهی دیگر، استفاده از معاهدات استعماری برای به چالش کشیدن گفتمان رسمی و استعماری است. پرسش این است که چگونه ممکن است که برساختهی استعماری را توسط معاهدات استعمار که خود بخشی از گفتمان استعمار است رد کرد.
سخن آخر
با درنظرداشت خلای ادبیات علمی در مورد نقد فرآیند شکلگیری دولت مدرن افغانستانو انحصار این حوزه توسط گفتمان حاکم، کتاب دکتر رحیمی یکی از بنیادیترین کارها در تاریخ افغانستان مدرن است. مهمتر از همه این که دکتر رحیمی با نوشتن این اثر، جسارت اخلاقی و سیاسی قویای را انجام داده است. در اختناق سیاسی کنونی، دشمنان چنین اثری جزماندیشان قومگرا، ناسیونالیستهای قومگرا و محافظهکاران اند. ناسیولیستهای قومگرا به دلیل به چالش کشیده شدن گفتمان خود شان علیه کتاب موضع خواهند گرفت، اما محافظهکاران زیر پوشش کاذب لبیرالیزم آن را به سخره خواهند گرفت. از جمله نحلههای فلسفی، لبیرالیزم به تنوع فرهنگی از جنس تفاوتهای هویتی ارزش قایل نیستند. از این جهت است که لبیرالها همهی تفاوتهای فرهنگی و هویتی را نادیده میگیرند و همه را به هویت همگون شهروندی تقلیل میدهند (من این مساله را به تفصیل در تیز دکترا خوش مطرح کردهام). به این لحاظ، کار دکتر رحیمی باید خالی از پیشداوریهای هویتی و قومی و در چارچوب کثرتگرایی فرهنگی خوانده شود.
پینوشتها:
- Rahimi, Mujib Rahman (2017), State Formation in Afghanistan: A Theoretical and Political History, London: I.B. Tauris
- Subaltern Studies
- Bortoluci, Jose H. and Robert S Jansen (2013), ‘Toward A Postcolonial Sociology: The View From Latin America’, Postcolonial Sociology: Political Power and Social Theory, Vol. 24: 199- 229.
- Articulation
- Master Signifier
- Nodal Points
- Subject Position
- Political Subjectivity
- رحیمی٬ صفحههای ۷۶- ۷۷ و ۲۱۴- ۲۱۹
- رحیمی٬ صفحۀ ۲۵
- به کار برده ام. State Formation من واژه شکلگیری دولت را معادل
- Dislocation
- Rubin, Barnett R. (1988), ‘Linages of the State in Afghanistan’, Asian Survey, Vol. 28 (11): 1188–1209
- Dynasty
- رحیمی٬ صفحه ۱۶۰






