کابل سقوط کرد. آوازه شد که سیاهی برگشته است. تاریخ بار دیگر تکرار شده است. ظلم برگشته و قرار است حاکمیت کند. خاطرات تلخ گذشته به ذهنها هجوم آوردند و تصویرهای زشت دوباره تازه شد. زنها هراسیدند و در گوشهای از خانهها پناه گرفتند. همه سراسیمه شدند و راه گم کردند. آنهایی که باید میرفتند، رفتند. آنهایی که چارهای نداشتند، ماندند. به تعبیر عموم، سربازها میدان را رها کردند. رهبران بازی را باختند. در این میان، پولداران که هیچگاه گرسنه نبودند، باز هم سکه شانسشان رو کرد. اما بیپولان هر چی دویدند، نرسیدند.
حاکمان جدید گفتند جنگ تمام شده، گفتند امنیت برگشته است. گفتند دین همین است؛ اصلی، پاک و بیچون و چرا که باید پذیرفته شود، در غیر آن صورت با مجازات سخت همراه است. گویا همه آسوده شدند، جز ما.
ما که امیدمان قلم بود، که مکتب را وطن میدانستیم، که دانشگاه را در آرزویمان بنا کردیم. ما که زن بودیم و دولت مردانه، اما با آن هم حقخواهی کردیم و متأسفانه مشت بر دهانمان کوبیده شد. بعد، آن سیاهی هر روز دامنش را گسترده پهن کرد. ما که ۳۶۵ روز داریم و چهار فصل، اما فصلها همه خزاناند و روزها همه شب و شبها همه سیاه.
۳۶۵ روز داریم که همه بدون بهار گذشت. بدون امید، آفتاب غروب کرد و شب سحر شد. به دور از هر سبز شدنی، زرد گشتیم. ما ناممان غم است، که شکل دیگری از اندوه در ما رسوب کرده است.
ما وارثان دردیم و غمخورده نرسیدنهای بیشمار. غریب از هر شادیای که دیگران در جهان دیگر تجربه میکنند. سردتر از هر سردی و زمستانتر از هر زمستانی. یخ بستیم و آب نشدیم و به جریان نیفتادیم.
در قفس نفس میکشیم، در تاریکی راه میرویم و رنج روزهای بیشماری را میگذرانیم؛ با آن هم زندهایم و نفس میکشیم.
با این وضع، از کدام امید بنویسم؟ از آن که زیر آوار ماند؟ یا آنی که با کابل سقوط کرد؟ از آن که در جنگ مرد؟ یا آن که در پردههای ضخیم فقر دفن شد؟ از رویا چی بگویم؟ بگویم که در قفس است، یا در اسارت فریادهای امر به معروف؟
آیندهگان چی خواهند گفت؟ آیا به ضعف ما خواهند خندید یا بر ریش حاکمان؟ اینجا رویاها ناعادلانه کشته میشوند، شادیها مثله میشوند، و حتا سوگواری ممنوع است. اما آن چیزی که دردناک است، تکرار جملهای غمانگیزی است که مدتهاست بیخ گوشمان فریاد میکشد: «اینجا پایان نیست و تاریکی ادامه دارد.»






