چکیده
افغانستان کشوری در قلب آسیا است. مسلمان بودن از ویژهگیهای اکثریت جمعیت این کشور است.
در ۱۵ آگست ۲۰۲۱، دولت جمهوری اسلامی افغانستان به رهبری محمد اشرف غنی فروپاشید و رژیم طالبان برای بار دوم بر افغانستان مسلط شد.
۲. علل به قدرت رسیدن دوباره طالبان
طالبان از تندروترین جریانهای بنیادگرای اسلامیاند. آنان از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ صدها حمله انتحاری در افغانستان انجام دادند و باعث کشته شدن هزاران شهروند افغانستان، از جمله زنان و کودکان، شدند. آنان موسیقی و هنرهای زیبا را خلاف شریعت اسلامی دانسته و ممنوع اعلام کردند، آموزش زنان را در مکتبها و دانشگاهها منع کردند، محتوای کتابهای درسی مکتبها و دانشگاهها را مطابق با عقاید تندروانه خود تغییر دادند، رسانهها را سرکوب کردند، اعدام و شلاق زدن مردان و زنان را بار دیگر در افغانستان رواج دادند، تماشای چهره زنان و حتا شنیدن صدای آنان را حرام دانسته و ممنوع کردند، انتحار و انفجار را در کتابهای درسی به حیث عمل شرعی و اسلامی معرفی کردند و صدها مورد دیگر از این دست، در سده بیستویکم، در افغانستان تحت اداره رژیم طالبان اجرا شده است.
اعمال و فعالیتهای این جریان، پیش از سقوط جمهوریت و پس از آن تا کنون، با تمامی شاخصهای تروریسم مطابقت دارد. به همین دلیل، این جریان از سوی برخی کشورها، از جمله ایالات متحده امریکا، و شماری از کشورهای اروپایی، بهعنوان یک گروه تروریستی شناخته شده است.
پس از آنکه طالبان برای بار دوم قدرت را در افغانستان به دست گرفتند، این گروه به یک رژیم مبتنی بر تروریسم دولتی تبدیل شد و اکنون ماهیت یک رژیم تروریستی را دارد.
نوع حکومتداری طالبان با هیچ کشوری مشابهت ندارد و آنان همه کشورهای دیگر را از نظر خود محل فساد اخلاقی میدانند. به همین علت، با بسیاری از جریانهای تندرو اسلامی در نقاط مختلف جهان ارتباط دارند. یافتههای این تحقیق نشان میدهد که گروههایی مانند القاعده، داعش، طالبان پاکستانی، حوثیهای یمن، حماس، لشکر طیبه پاکستان و گروههای مشابه، با طالبان روابط دارند و در وضعیت کنونی، نیروهای این جریانها در مناطق مختلف افغانستان حضور دارند. از اینرو، افغانستان تحت اداره طالبان به خانه امن تروریسم تبدیل شده است.
علاوه بر آن، به دلیل تغییراتی که در کتابهای درسی مکتبها و دانشگاهها ایجاد شده، تغییر فضای آموزشی مطابق با دیدگاه طالبان، و نیز حضور افرادی که پیشتر در حملات انتحاری و عملیات تروریستی نقش داشتند و اکنون بهعنوان معلمان مکتبها و استادان دانشگاهها فعالیت میکنند، میتوان گفت که بخش بزرگی از دانشآموزان امروز افغانستان در معرض تربیت بر مبنای اندیشههای تندروانه قرار دارند.
یافتههای این تحقیق نشان میدهد که امنیت شهروندان کشورهای منطقه و جهان، از جمله پاکستان، هند، روسیه، اروپا، ایالات متحده امریکا و دیگر کشورها، در آینده از سوی تروریسم تهدید خواهد شد و کانون این تهدید افغانستان خواهد بود؛ زیرا از یکسو بسیاری از جریانهای تندرو اسلامی در هماهنگی با طالبان در افغانستان حضور یافتهاند و از سوی دیگر، بیش از ۴۰ هزار مدرسه دینی در افغانستان ایجاد شده که مطابق دیدگاه طالبان فعالیت میکنند. اگر این مدارس، سالانه حتا یک فرد تندرو تربیت کنند، به این معنا خواهد بود که هر سال بیش از ۴۰ هزار نیروی تندرو وارد جامعه میشود. بر این اساس، نویسنده نتیجه میگیرد که در صورت ادامه این روند، افغانستان طی ده سال آینده به یکی از بزرگترین مراکز تولید افراطگرایی در جهان تبدیل خواهد شد.
روش تحقیق در این پژوهش، بر اساس شیوه پژوهشی دانشگاه شیکاگو تنظیم شده است. افزون بر آن، از مقالات علمی، منابع کتابخانهیی، گزارشهای رسانههای معتبر و مصاحبه با شماری از مقامهای دولت پیشین افغانستان که اکنون در خارج از کشور زندهگی میکنند و نیز تعدادی از جوانان ساکن داخل افغانستان استفاده شده است.
کلیدواژهها
افغانستان، طالبان، تروریسم، اسلام، خانه تروریسم، صلح و امنیت بینالمللی، حقوق بشر
مقدمه
در دانشنامه بریتانیکا، تروریسم بهعنوان «حکومت مبتنی بر ترس» تعریف شده است؛ یعنی اعمال خشونت، قتل، حملات انتحاری، انفجار، گروگانگیری، ضربوشتم و سایر اقداماتی که با هدف ایجاد هراس و پیشبرد اهداف سیاسی یا ایدیولوژیک انجام میشوند.
طالبان یکی از جریانهایی است که بسیاری از ویژهگیهای تروریسم را دارا است. از همینرو، شماری از کشورها، سازمانهای بینالمللی، پژوهشگران و فعالان مدنی، این گروه را یک جریان تروریستی معرفی کردهاند.
طالبان در ۱۵ آگست ۲۰۲۱ برای بار دوم قدرت را در افغانستان به دست گرفتند. پس از آن، دروازههای تمام مکتبها و دانشگاهها را به روی زنان بستند، مجازاتهایی چون اعدام، شلاق و سنگسار را دوباره رواج دادند، نشر تصاویر موجودات زنده را از طریق تلویزیونها ممنوع کردند، کار و تجارت زنان را خلاف دین اسلام دانستند و آنان را خانهنشین ساختند. همچنین، بر اساس گزارشهای منتشرشده، شماری از زنان فعال مدنی را بازداشت کرده و مورد خشونت جنسی قرار دادند. گزارشهایی نیز درباره ازدواجهای اجباری دختران کمسن و اقدام برخی از آنان به خودسوزی برای فرار از این وضعیت منتشر شده است.
طالبان بهعنوان یک جریان تندرو اسلامی، روابط خود را با دیگر گروههای تندرو اسلامی گسترش دادند. از القاعده تا طالبان پاکستانی و دیگر گروههای مشابه، همهگی روابط خود را با طالبان تقویت کردند؛ زیرا طالبان دیگر یک گروه فراری نبودند، بلکه کنترل سرزمینی به نام افغانستان را در اختیار داشتند.
در این تحقیق، حضور جریانهای تروریستی اسلامی از کشورهای مختلف در مناطق گوناگون افغانستان بررسی شده است.
بیان مساله
در جهان امروز، هنگامی که از تروریسم سخن گفته میشود، در بسیاری از موارد ذهنها به سوی جریانهای تندرو اسلامی معطوف میشود. در چند دهه اخیر، رویدادهای متعددی مانند حملات ۱۱ سپتامبر در ایالات متحده امریکا، حملات انتحاری در نیجریه، حمله ۷ اکتوبر به اسرائیل، حملات انتحاری و انفجارهای افغانستان پس از سال ۲۰۰۱، حملات ممبئی هند و عملیات تروریستی در پاکستان، اروپا و دیگر کشورها رخ دادهاند. نویسنده این تحقیق با استناد به این پیشفرض، تمرکز پژوهش خود را بر جریانهای تندرو اسلامی قرار داده است.
به باور نویسنده، این جریانها معمولاً تمایل اندکی به همزیستی مسالمتآمیز دارند. شواهد موجود نیز نشان میدهد که پس از بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، شماری از این گروهها در شهرهای مختلف افغانستان مستقر شدهاند و افغانستان تحت اداره طالبان به خانه تروریسم تبدیل شده است.
پرسش اصلی این تحقیق آن است که چه عواملی افغانستان را به محل استقرار گروههایی مانند القاعده، داعش و دیگر جریانهای تندرو اسلامی تبدیل کرده است.
اهداف این تحقیق
تحقیق کنونی برای رسیدن به اهداف ذیل صورت گرفته است:
راستیآزمایی حضور تروریستهای جهان در افغانستان؛
شناخت نقاط مشترک میان طالبان و دیگر گروههای تروریستی مانند القاعده و امثال آن؛
بررسی آینده امنیت شهروندان کشورها، بهویژه ایالات متحده امریکا، در صورت دوام رژیم طالبان؛
شناسایی آینده افغانستان و جوانان آن، با موجودیت تروریسم دولتی (طالبان)، حضور تروریستهای خارجی در آن کشور و افزایش مدارس دینی مطابق با عقاید طالبان.
سوال اساسی تحقیق
اعمال طالبان از آغاز پیدایش این گروه تا اکنون با ویژهگیهای بارز تروریسم مطابقت دارد و اکثر کشورها و نویسندهگان، طالبان را یک گروه تروریستی دانستهاند و برخی نیز آن را بدترین گروه تروریستی معرفی کردهاند. این گروه از سال ۲۰۲۱ به اینسو، پس از تسلط دوباره بر افغانستان، این کشور را به خانه امن تروریسم تبدیل کرده است و این موضوع بزرگترین تهدید در برابر امنیت شهروندان همه کشورها، بهویژه ایالات متحده امریکا و اروپا، به شمار میرود. با این حال، جامعه جهانی و بهخصوص کشورهای غربی در این مدت این تهدید بزرگ را تا حد زیادی نادیده گرفتهاند.
سوال اساسی این است که طالبان چه اعتماد یا چه تضمینی به جامعه جهانی، بهویژه قدرتهای غربی، دادهاند که در نتیجه آن، این قدرتها به تعامل با این جریان تروریستی علاقهمند شده و از تهدیدهای تروریسم و افراطگرایی اسلامی چشمپوشی کردهاند؟
فرضیه تحقیق
به نظر میرسد طالبان در کشورهای غربی و در میان قدرتهای بزرگ جهانی، لابیگران زیادی دارند و این لابیگران، چهره تروریستی و واقعیت خطرناک این گروه را پنهان کردهاند.
روش تحقیق
تحقیق کنونی با استفاده از روش دانشگاه شیکاگو انجام شده است. در نگارش این تحقیق، از منابع کتابخانهیی، اخبار و گزارشهای رسانههای معتبر، مصاحبه با برخی مقامهای حکومت پیشین افغانستان، مصاحبههای پنهانی با شماری از افغانهایی که اکنون تحت حاکمیت طالبان در افغانستان زندهگی میکنند و نیز برخی مشاهدههای میدانی استفاده شده است.
قسمت اول: کلیات
۱. علل سقوط جمهوریت
دولت جمهوریت با نام «جمهوری اسلامی افغانستان» در سال ۲۰۰۱، با حمایت جامعه جهانی و بهویژه ایالات متحده امریکا، در افغانستان شکل گرفت. اما جمهوریت در آگست ۲۰۲۱ سقوط کرد و محمد اشرف غنی، رییسجمهور آن، به امارات متحده عربی فرار کرد.
مهمترین علل سقوط جمهوریت قرار ذیلاند:
سطح بلند فساد در حکومتهای افغانستان از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱: در نتیجه فساد گسترده مالی و اداری در حکومت افغانستان، امنیت کشور در دوره جمهوریت روزبهروز وخیمتر شد، تروریستهای مخالف حکومت در ساختارهای دولتی نفوذ کردند، فقر افزایش یافت، کیفیت نیروهای امنیتی کاهش پیدا کرد و سرانجام جمهوریت سقوط کرد. از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۰ کمکهای مالی جامعه جهانی و ایالات متحده امریکا به افغانستان بسیار زیاد بود. از سال ۲۰۱۰ به بعد، میزان این کمکها کاهش یافت، اما قطع نشد. بهعنوان نمونه، واشنگتن از سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۲۰، مبلغ ۸۸ میلیارد دالر در بخش امنیتی، ۳۶ میلیارد دالر در بخش غیرنظامی و ۳ میلیارد و ۹۰۰ میلیون دالر در بخش بشردوستانه به افغانستان کمک کرد. همچنین، در سال ۲۰۲۱، یعنی سال سقوط جمهوریت، ایالات متحده تعهد کرده بود که ۳ میلیارد و ۳۰۰ میلیون دالر دیگر در بخش نظامی به افغانستان کمک کند. این کمکها، همراه با کمکهای اروپا، جاپان و سایر کشورها، بسیار گسترده بود، اما تأثیر مثبت چشمگیری بر اوضاع افغانستان نگذاشت. به باور نویسنده، بخش بزرگی از این کمکها توسط مقامهای ارشد دولت افغانستان و شماری از مقامهای خارجی دخیل در روند کمکها حیفومیل شد و فساد مالی و اداری مشترکی میان مقامهای دولت افغانستان و برخی مقامهای خارجی شکل گرفت. نویسنده این پژوهش با یکی از جنرالهای پیشین وزارت داخله افغانستان که اکنون در خارج از کشور زندهگی میکند، مصاحبه کرده است. این جنرال به نویسنده گفته است: «من به یکی از نظامیان ایالات متحده در فرودگاه بگرام گفتم که این خودروهایی را که برای ما خریداری کردهاید، بسیار گران است و ما میتوانیم همین خودروها را با ۶۰ درصد قیمت کمتر از دبی خریداری کنیم. اما آن نظامی امریکایی با خشم به من گفت: “پول این خودروها را ما پرداخت کردهایم، نه شما؛ بنابراین، بهجای انتقاد و پیشنهاد، باید از ما سپاسگزار باشید.”» این جنرال همچنان افزوده است: «پس از شنیدن این سخن، در برابر آن نظامی امریکایی سکوت کردم.» علاوه بر آن، به باور نویسنده، شماری از مقامهای ارشد افغانستان نیز بخش بزرگی از کمکهای جامعه جهانی را حیفومیل کردند. حامد کرزی و برخی اعضای خانوادهاش، محمد اشرف غنی و اعضای خانواده او، بهویژه همسرش رولا غنی، شماری از وزیران مالیه، مشاوران شورای امنیت، وزیران شهرسازی و مسکن، مسوولان بلندپایه گمرکها، وزیران دفاع و داخله، والیان، شهرداران، وزیران انرژی و برق، رییس عمومی برق، روسای بانکهای دولتی، وزیران مخابرات و تکنولوژی معلوماتی، اداره اترا (ATRA)، فضل محمود فضلی و نیز برخی چهرههای بانفوذ محلی مانند خانواده محمدقسیم فهیم، عطامحمد نور، محمد کریم خلیلی، محمد یونس قانونی، محمد محقق، عبدالله عبدالله، امرالله صالح، خانواده رحمانی و افراد مشابه، از جمله کسانیاند که نویسنده آنان را از صاحبان اصلی قدرت و سرمایه در فاصله سالهای ۲۰۰۱ تا ۲۰۲۱ میداند. به باور نویسنده، شرکتها و سرمایههای این افراد اکنون در امارات متحده عربی، بانکهای سویس، اروپا، ایالات متحده امریکا، کانادا، ترکیه و دیگر کشورها فعال است و بخش قابل توجهی از این داراییها از کمکهای پرداختشده توسط مالیهدهندهگان کشورهای غربی، بهویژه ایالات متحده امریکا، به دست آمده است. به همین دلیل، نویسنده نتیجه میگیرد که کمکهای مالی غرب در افغانستان نتوانست امنیت ایجاد کند، فقر و خشونت را کاهش دهد یا تروریسم را از میان ببرد و در نهایت، فروپاشی جمهوریت را در پی داشت و پس از آن، رژیم طالبان بر افغانستان مسلط شد (امینیان، بهادر، ۲۰۲۴).
عدم سازگاری نظام سیاسی افغانستان با نیازها و واقعیتهای آن سرزمین: نظام سیاسی افغانستان، مطابق قانون اساسی که در سال ۲۰۰۲ تصویب شد، از نوع نظام ریاستی بود. از همان آغاز، منتقدان نظام ریاستی معتقد بودند که این نوع نظام در افغانستان نمیتواند کارآمد و پاسخگو باشد. آنان استدلال میکردند که نظام ریاستی موجب تمرکز قدرت در نهاد ریاستجمهوری میشود و اگر رییسجمهور از قوم پشتون باشد، ممکن است نسبت به طالبان، که بخش عمده آنان از قوم پشتوناند، نگاه قومی داشته باشد و این امر در آینده موجب افزایش ناامنی در افغانستان شود. دیدگاه منتقدان در سالهای بعد تا اندازهای در عملکرد برخی روسای جمهور افغانستان بازتاب یافت. جنرال محمدداوود داوود، از مقامهای ارشد وزارت داخله افغانستان، که در دوره حامد کرزی در ولایت تخار ترور شد، برای تامین امنیت شمال افغانستان، تلفات سنگینی بر طالبان وارد کرد؛ اما حامد کرزی او را به قتلعام پشتونها در شمال افغانستان متهم کرد، در حالی که او تنها با طالبان جنگیده بود و طالبان در آن نبرد تلفات سنگینی متحمل شدند. پس از آن، حامد کرزی مانع ادامه عملیات گسترده جنرال داوود علیه طالبان شد و مدتی بعد، جنرال داوود در ولایت تخار ترور شد. همچنان، محمد اشرف غنی، رییسجمهور پیشین افغانستان، در جریان کارزارهای انتخاباتی خود بارها گفت که زندانیانی که به اتهام عضویت در طالبان زندانیاند، عمدتاً پشتون هستند و این وضعیت را ناعادلانه خواند. در حالی که این سخن رنگوبوی قومی داشت و واقعیت این بود که بخش بزرگی از جنگجویان طالبان از قوم پشتون بودند و هستند؛ اما این موضوع به هیچ وجه به معنای طالب یا تروریست دانستن همه پشتونها نیست. در تاریخ معاصر افغانستان، شاه امانالله خان، محمد ظاهرشاه و محمدداوود خان، همهگی پشتون بودند، اما دیدگاه مدرن داشتند و خواهان توسعه افغانستان بودند. نزدیکی مناطق پشتوننشین به مرز پاکستان سبب شد شمار زیادی از پشتونها به پاکستان مهاجرت کنند و بخشی از آنان در مدارس دینی آن کشور تحت تاثیر اندیشههای تندرو قرار گیرند؛ موضوعی که در افزایش حضور آنان در صفوف طالبان نقش داشت. با این همه، پشتونها روشنفکران، فرهنگیان، فعالان مدنی و دانشمندان بسیاری دارند و تردیدی نیست که اکثریت آنان با اعمال تروریستی طالبان مخالفاند.
لابیگران تاثیرگذار طالبان در کشورهای قدرتمند: شماری از افغانهایی که سالها پیش به ایالات متحده و دیگر کشورهای غربی مهاجرت کرده و تابعیت آن کشورها را به دست آوردهاند، از مهمترین لابیگران طالبان در ساختارهای سیاسی غرب به شمار میروند. آنان همواره طالبان را بهعنوان جریانی مسالمتآمیز و شریک قابل اعتماد برای کشورهای غربی معرفی کردهاند. این افراد، جمهوریت را تجربهیی ناکام و طالبان را گزینهیی کمهزینهتر و قابل اعتمادتر جلوه دادهاند. به باور نویسنده، آنان توانستهاند قدرتهای جهانی را به حمایت از طالبان ترغیب کنند. همچنین، لابیگران طالبان در میان کشورهای غربی، عربی، روسیه و دیگر کشورها نیز فعالیت دارند و این موضوع یکی از عوامل مهم فروپاشی جمهوریت در افغانستان به شمار میرود.
دخالت قدرتهای خارجی: افزون بر عوامل یادشده، دخالت کشورهای خارجی نیز یکی دیگر از علل فروپاشی جمهوریت بود. در دوره جمهوریت، آزادیهای مدنی در افغانستان رو به گسترش بود، قدرتهای غربی در این کشور حضور داشتند و قوانین به سوی سکولاریزه شدن حرکت میکردند. این روند برای جمهوری اسلامی ایران قابل قبول نبود؛ از همینرو، ایران تعاملات خود را با رهبران طالبان برای تضعیف و فروپاشی جمهوریت افزایش داد. پاکستان نیز به دلیل روابط نزدیک با طالبان، در جهت فروپاشی جمهوریت تلاش کرد. در هفته نخست پس از سقوط جمهوریت، رییس ارتش پاکستان در ارگ ریاستجمهوری افغانستان در میان طالبان دیده شد. همچنین، به باور نویسنده، لابیگران طالبان در ایالات متحده نیز کاخ سفید را در مورد طالبان قانع ساخته بودند و در نتیجه، شماری از کشورهای جهان، یک جریان بهشدت تروریستی را بر جمهوریت افغانستان ترجیح دادند (امرالله صالح، ۲۰۲۵).
۲. علل به قدرت رسیدن دوباره طالبان
مهمترین عواملی که زمینه بازگشت طالبان به قدرت را فراهم کردند، عبارتاند از:
تضعیف نظام جمهوریت در افغانستان: همانگونه که پیشتر بیان شد، از سال ۲۰۱۴ به بعد، نظام جمهوریت بهتدریج در مسیر ضعف قرار گرفت و سرانجام در سال ۲۰۲۱ فروپاشید. در پی سقوط جمهوریت، طالبان برای بار دوم بر افغانستان مسلط شدند.
تغییر در نگاه ایالات متحده نسبت به جمهوریت و طالبان: ایالات متحده، بهعنوان مهمترین متحد افغانستان، رویکرد خود را نسبت به دموکراسی و جمهوریت در افغانستان تغییر داد. نشستهایی که در قطر میان نمایندهگان ایالات متحده و طالبان برگزار شد، نشاندهنده این تغییر سیاست بود. به باور نویسنده، در نتیجه توافقهای انجامشده، طالبان دوباره کنترل افغانستان را به دست گرفتند.
حمایت برخی دولتها از طالبان: پاکستان، ایران، قطر، ایالات متحده، ترکیه، امارات متحده عربی، عربستان سعودی، شماری از کشورهای اروپایی و برخی دیگر از کشورها، تماسهای گستردهیی با طالبان برقرار کردند. هر یک از این کشورها، بر اساس منافع خود، طالبان را بر جمهوریت ترجیح دادند و در این میان، حقوق بشر بهعنوان یک ارزش جهانی نادیده گرفته شد.
اشتباه استراتژیک در نشست بن: در سال ۲۰۰۱، زمانی که جامعه جهانی و رهبران افغانستان در شهر بن آلمان برای طراحی آینده افغانستان گرد هم آمدند، نمایندهگان طالبان در آن نشست حضور نداشتند. در آن زمان، بسیاری تصور میکردند طالبان بهطور کامل از میان رفتهاند و دیگر امکان بازگشت ندارند. شماری از کارشناسان، حذف طالبان از آن نشست را یک اشتباه استراتژیک میدانند.
جامعه بنیادگرا: به باور نویسنده، بخش بزرگی از جامعه افغانستان گرایشهای بنیادگرایانه دینی دارد. این موضوع، از یکسو زمینه ظهور دوباره طالبان و تداوم حاکمیت آنان را فراهم کرده و از سوی دیگر، موجب استمرار خشونت و سرکوب روشنفکران و آزادیخواهان شده است. در بسیاری از شهرها و روستاهای افغانستان، مدارس دینی متعددی ایجاد شده و مردم از آنها حمایت میکنند. تجربه نشان داده است که شماری از این مدارس، زمینه رشد اندیشههای بنیادگرایانه را فراهم کردهاند؛ از همینرو، بسیاری از مدرسان و دانشآموزان این مدارس با طالبان همسویی فکری داشتهاند.
سیاستگران بیریشه در ریاستجمهوری افغانستان: شماری از افغانهایی که از کشورهای غربی به افغانستان بازگشته بودند و در ارگ ریاستجمهوری و وزارت مالیه سمتهای بلند دولتی داشتند، از یکسو شناخت عمیقی از جامعه افغانستان نداشتند و از سوی دیگر، آینده خود را در کشورهای غربی میدیدند؛ بنابراین، کمتر به برنامههای بنیادی و درازمدت برای افغانستان میاندیشیدند. این افراد در کنار رییسجمهور، بخش مهمی از قدرت دولت را در اختیار داشتند.
۳. ویژهگیهای طالبان
قبیلهسالاری: یکی از مهمترین ویژهگیهای طالبان، باور عمیق آنان به ارزشهای قومی است. اگر اسلام سنتی ستون نخست اندیشه طالبان باشد، قومگرایی ستون دوم آن است؛ و اگر قومگرایی در جایگاه نخست قرار گیرد، اسلام سنتی در جایگاه دوم قرار میگیرد. به بیان دیگر، آمیزهیی از قومگرایی و اسلام سنتی، از مهمترین ویژهگیهای طالبان است. بیش از ۹۵ درصد اعضای این گروه از قوم پشتون افغانستاناند.
اسلامگرایی سنتی: سنگسار، شلاق، بخش بزرگی از محدودیتها علیه زنان، ممنوعیت موسیقی، پوشش اجباری زنان و دخالت دین در حوزههای عمومی و خصوصی، از نظر نویسنده، نشاندهنده پایبندی طالبان به قرائتی سنتی از اسلام است.
ارجحیت امت بر ملت: از دید طالبان، یک مسلمان بنیادگرا در غزه نسبت به یک شهروند غیرمسلمان افغانستان اهمیت بیشتری دارد. برای آنان، مفهوم امت اسلامی بر ملت و ملتسازی اولویت دارد.
نفرت از قدرتهای غربی و دولتهای سکولار: هرچند طالبان در ظاهر خواهان تعامل با جهاناند، اما به باور نویسنده، مخالفت با کشورهای غربی و دولتهای سکولار بخش مهمی از باورهای آنان را تشکیل میدهد.
روحیه دیکتاتوری: طالبان، مانند بسیاری از جریانهای تندرو، به دموکراسی و گفتوگوی مسالمتآمیز باور ندارند. از دید آنان، صلح به معنای تسلیم شدن است. آنان معتقدند امیر، مقامهای حکومتی، روحانیان و فرماندهان باید دستور بدهند و مردم تنها باید اطاعت کنند.
۴. خطوط سرخ و تغییرناپذیر طالبان
به باور نویسنده، طالبان سه خط سرخ اساسی دارند که حاضر به عقبنشینی از آنها نیستند:
قومیت: طالبان پیش از هر چیز خود را پشتون میدانند و بسیاری از سنتها و ارزشهای محلی پشتونها را تغییرناپذیر تلقی میکنند؛ از جمله اینکه رییس حکومت باید پشتون باشد، همه شهروندان افغانستان باید خود را افغان بدانند و بسیاری از اختلافهای محلی از طریق جرگهها و نشستهای سنتی حل شوند، نه از طریق نهادهای رسمی دولت. البته نویسنده تاکید میکند که بسیاری از پشتونهای روشنفکر و معتدل، مخالف طالبان هستند.
اسلام سنتی: طالبان قرائتهای نوگرایانه و تعاملمحور از اسلام را نمیپذیرند. آنان اسلام را همانگونه که چهارده قرن پیش تفسیر میشود، همراه با سنتهای قومی خود، معیار عمل قرار میدهند و این رویکرد را تغییرناپذیر میدانند.
زنان: به باور نویسنده، موضع طالبان در قبال زنان تغییرناپذیر است. او معتقد است تا زمانی که طالبان در قدرت باشند، دروازههای مکتبها و دانشگاهها به روی زنان بسته خواهد ماند. هرچند برخی مقامهای طالبان، مانند سراجالدین حقانی، از آموزش محدود زنان سخن گفتهاند، اما از دید آنان نیز آموزش زنان یک حق طبیعی و بشری نیست، بلکه امتیازی است که مردان، آن هم با شرایط خاص، برای زنان قایل میشوند؛ مانند آموزش در رشتههای قابلگی یا علوم دینی. از همینرو، خانهنشین ساختن زنان، از دید نویسنده، یکی از سیاستهای تغییرناپذیر طالبان است (بیک خراسانی، ۲۰۲۴).
قسمت دوم: سیاست داخلی و خارجی طالبان
۱. سیاست داخلی طالبان
طالبان تا کنون اصول مدونی برای سیاست داخلی و خارجی خود مطرح نکردهاند، اما عملکرد آنان میتواند سیاست داخلی و خارجیشان را توضیح دهد.
سیاست داخلی طالبان نوعی سیاست دینی-قومی است. در این سیاست، روحانیون اسلامی در برابر مردم صلاحیت عام و تام دارند. هر روحانی اسلامی نماینده خاص امیرالمومنین دانسته میشود. بدین لحاظ، روحانیون میتوانند مردم را در خیابانها تحقیر کنند، آنان را به زندان معرفی کنند، مورد ضربوشتم قرار دهند و هر کاری را که بخواهند انجام دهند.
علاوه بر روحانیون، مقامهای دولتی طالبان و نظامیان آنان نیز هر کدام فرمانروای مستقل در امور مردماند و هیچ فردی حق انتقاد ندارد. نظم اجتماعی در سیاست طالبان بر مبنای سرکوب و ترس استوار است. آنان از طریق سرکوب مردم و ایجاد ترس، نظم اجتماعی مورد نظر خود را برقرار میکنند.
طالبان در سیاست داخلی خود به ارزیابی علل روانی جرم باور ندارند، بلکه با تاکید بر اسلام ۱۴۰۰ سال پیش، به مجازاتهای سنگین و تحقیرآمیز باورمندند. به همین دلیل، مجازاتهای رایج آنان عبارتاند از: اعدام، شلاق زدن در ملأ عام، سنگسار، تراشیدن موی سر جوانان در حضور مردم و موارد مشابه.
۲. سیاست خارجی طالبان
طالبان در سیاست خارجی خود، ظاهراً طرفدار تعامل با جهاناند؛ اما حقوق بشر را یک پدیده جهانی نمیدانند، بلکه آن را موضوعی داخلی و مربوط به سیاست داخلی خود تلقی میکنند. از همینرو، میخواهند با جهان روابط داشته باشند، اما به کشورهای دیگر اجازه نمیدهند درباره حقوق بشر و آزادیهای انسانی از آنان انتقاد کنند (امرالله صالح، ۲۰۲۵).
قسمت سوم: افغانستان و تروریسم
اول: اصول فکری داعش و سایر جریانهای تروریستی اسلامگرا
داعش یکی از تندروترین و خطرناکترین جریانهای تروریستی در عصر حاضر به شمار میرود. این جریان فکری معتقد است که باید مطابق با اسلام ۱۴۰۰ سال پیش و همانگونه که در زمان زندهگی پیامبر اسلام وجود داشت، زندهگی کرد؛ غیرمسلمانان را میتوان به بردهگی گرفت؛ زنان غیرمسلمان را میتوان به حیث کنیز استفاده کرد و تجاوز به آنان، در صورت کنیز بودن، گناه نیست؛ برای پیشبرد زندهگی مسلمانان باید دولت اسلامی ایجاد شود و در دولت اسلامی، زنان حق تحصیل، کار و اشتراک در سیاست را ندارند؛ مجازاتهایی مانند اعدام، قطع دست، شلاق و سنگسار، مهمترین شیوههای مجازاتاند؛ ابتدا باید دولت اسلامی تشکیل شود و سپس سراسر جهان به وسیله آن تصرف گردد و هر کسی که اسلام را نپذیرد، قتل او واجب است و اگر زن باشد، سربازان دولت اسلامی میتوانند او را به قتل برسانند یا به حیث کنیز از او استفاده کنند.
از دید این جریان، مسلمانان تنها دو روز در سال حق شادی دارند؛ عید رمضان و عید قربان. جشنهای دیگر، مانند میلاد مسیح، نوروز و سایر جشنهای فرهنگی، حراماند و هر کس در دولت اسلامی آنها را تجلیل کند، قابل مجازات است. همچنین، غیرمسلمانان هرگز دوست مسلمانان نخواهند شد، بنابراین مسلمانان نباید با غیرمسلمانان دوستی کنند.
اینها مهمترین اصول فکری داعشاند. اصولی که نه تنها در داعش، بلکه در موضوعاتی چون زنان، حکومتداری اسلامی، نظام مجازاتها، برخورد با غیرمسلمانان و موارد مشابه، با جریانهایی چون القاعده، الشباب، طالبان پاکستانی و دیگر گروههای مشابه مشترکاند (نشریه واشنگتن فری بیکن، ۲۰۲۵).
دوم: اصول مشترک میان داعش، سایر جریانهای تروریستی اسلامگرا و طالبان
طالبان، داعش، القاعده، الشباب، طالبان پاکستانی و گروههای مشابه، مشترکات جدی و گستردهای با یکدیگر دارند. همه این جریانها باورهای اعتقادی مشترکی دارند. همهگی معتقدند که مردم در دولت اسلامی تنها دو بار در سال، یعنی در عید رمضان و عید قربان، میتوانند جشن بگیرند و با جشنهایی مانند میلاد مسیح و دیگر مناسبتها مخالفاند.
همه آنان با تحصیل و کار زنان مخالفت میکنند. نظام مجازات در همه این گروهها بر اعدام، قطع دست، شلاق و سنگسار استوار است. همهگی معتقدند که زندهگی امروز باید مطابق با شیوه زندهگی مسلمانان ۱۴۰۰ سال پیش باشد. برای رسیدن به اهداف خود از انفجار، حملات انتحاری، قتل، اختطاف و ایجاد ترس استفاده میکنند و همهگی طرفدار تشکیل نظام سیاسی اسلامیاند.
همچنین، همه این گروهها معتقدند که به کنیزی گرفتن زنان غیرمسلمان گناه نیست. نویسنده با استناد به همین برداشت، مدعی است که اسناد و گزارشهای متعددی نشان میدهد طالبان بر زنان زندانی تجاوز جنسی کردهاند؛ زیرا زنان آزادیخواه زندانی را کافر میدانند.
سوم: نشانهها و شواهد مبنی بر حضور جریانهای تروریستی جهان در افغانستان تحت اداره طالبان
اسناد و شواهد نشان میدهد که افغانستان پس از به قدرت رسیدن طالبان، به یکی از امنترین مکانها برای حضور و برنامهریزی داعش تبدیل شده است. شماری از اعضای داعش در افغانستان، مسلمانانی از کشورهای عربی، تاجیکستان، اوزبیکستان و دیگر کشورها هستند که به افغانستان تحت اداره طالبان رفتهاند و شماری دیگر نیز پیشتر عضو طالبان بودهاند، اما اکنون با داعش فعالیت میکنند.
مهمترین تفاوت طالبان و داعش، از دید نویسنده، در قلمرو دولت اسلامی است. طالبان معتقدند که نخست باید افغانستان را تحت کنترل کامل خود داشته باشند و سپس بهتدریج اعتقادات اسلامی را در کشورهای دیگر، بهویژه کشورهای غربی، گسترش دهند و اگر افغانستان به قدرت نظامی و اقتصادی دست یابد، همانند فتوحات عربها در ۱۴۰۰ سال پیش، به سرزمینهای دیگر حمله کند. نویسنده تاکید میکند که این آرزو در میان بسیاری از جریانهای تروریستی اسلامی نیز وجود دارد.
در مقابل، داعش معتقد است که فعالیت باید بهصورت همزمان در مناطق مختلف، مانند عراق و شام، جریان داشته باشد و سرزمینهای دیگر هرچه سریعتر تصرف شوند.
به باور نویسنده، میان طالبان و داعش در افغانستان نوعی تعامل شکل گرفته است. طالبان بر مبنای مشترکات عقیدتی و منافع سیاسی، برای اعضای داعش مکانهای امنی در افغانستان فراهم کردهاند و از آنان در دو عرصه استفاده میکنند. در عرصه خارجی، به کشورهای دیگر میگویند که با داعش مبارزه میکنند و اگر طالبان نباشند، داعش به سوی آن کشورها خواهد رفت؛ بنابراین، از جامعه جهانی میخواهند رژیم آنان را بر اساس حقوق بینالملل به رسمیت بشناسد.
از سوی دیگر، در داخل افغانستان نیز از داعش بهره میبرند. نویسنده مدعی است که طالبان شماری از اقوام، اقلیتها و مخالفان خود را توسط داعش هدف قرار میدهند و مسوولیت آن را بر عهده داعش میگذارند. همچنین، طالبان داعش را به حیث یک نیروی ذخیره در نظر دارند تا هر زمان که جنگی علیه آنان آغاز شود، از نیروهای داعش بهعنوان نیروی کمکی استفاده کنند. به باور نویسنده، این نوع تعامل نه تنها میان طالبان و داعش، بلکه میان طالبان و شماری از دیگر جریانهای تروریستی جهان نیز در افغانستان برقرار شده است.






