مقدمه
سختی روزگار را آنگاه میفهمی که هجرتهای پیدرپی توان ریشهدواندن را از تو میگیرد؛ نه در خاک خود میمانی و نه در خاک دیگر آرام میگیری. همین بیریشهگی است که انسان را به اندیشه وامیدارد. نوجوانی بودم در هرات، در سالهای نخست طالبان، حوالی ۱۹۹۸. برای نخستین بار با ذهنیت قبیلهای روبهرو شدم؛ نگاهی که برای من سنگین بود. سالها گذشت. هجرتها تکرار شد. جمهوریت آمد و رفت. تجربهها تلخ و شیرین بود. اما یک پرسش آرامم نگذاشت: چرا پیشرفت نمیکنیم؟ چرا هنوز ملت نشدهایم؟
به باور من مشکل اصلی درونی است. شاید چون تداوم نهادی نداریم، به تغییرات تحمیلی تکیه کردهایم و گرفتار سیاستزدهگی افراطی شدهایم. هرگاه گروهی تازه، دقیقتر بگویم قبیلهای تازه، به قدرت رسیده، بهجای ساختن بر پایه نهادهای موجود، همهچیز را مطابق سلیقه خود از نو چیده و قبیله خود را در جایگاه برتر نشانده است. این ذهنیت محدود به یک قوم نبوده و در میان همه اقوام ریشه داشته است. برای نمونه، در زمان جمهوریت، با تغییر یک وزیر در یک وزارتخانه نهتنها افراد، بلکه ساختارها نیز دگرگون میشد. وزیر از هر قومی که بود، معمولاً افراد همان قوم در بیشتر پستهای کلیدی وزارت جایگزین میشدند. وزارتخانهها به جزیرههای قومی تبدیل شده بودند؛ تاجیک و پشتون در ابتدا، ازبک و هزاره در انتها، و سهم دیگر اقوام هم به حاشیه رانده میشد.
سیاست بهجای آنکه ابزار ساماندهی جامعه باشد، خود به مشکل بدل شد. سیاست بر فرهنگ، تعلیم، مذهب، اقتصاد و رسانه سایه انداخت؛ حتا بر ارزشهای اجتماعی. آنچه ماند وعدههای میانتهی و بیاعتمادی بود. حال آنکه برای عبور از این گذار به چیزی فراتر از سیاست و قبیله نیاز داریم. به ریشه و تنه و شاخه و میوه. به چیزهایی که زندهگی روزمره مردم را دگرگون کند. این نیاز همان کودک دایکندی و کنر و قندهار و غور و بامیان و بلخ و بدخشان است که آینده را از دور میبیند و میخواهد برایش تلاش کند. نه اینکه هر بار روزگار او را به مهاجرت و سرخوردهگی و شکستن غرور بکشاند.
بهجای شعار، به جستوجوی ساختار رفتم. مدلی ساختم که هم بومی باشد و هم علمی. نامش را «درخت مدنیت» گذاشتم: نقشهای برای گذار؛ از قبیله به شهروندی، از عرف نانوشته به قانون، از پراکندهگی به سامان. این مدل از شش بخش ساخته شده است: ریشهها، تنه، شاخهها، برگها، میوهها و چراغ نور. هرکدام از این بخشها معنای ویژهای در گذار تاریخی افغانستان دارند و بهگونه جداگانه در ادامه مقاله توضیح داده شدهاند. قرار است برای همه این بخشها مقالاتی نوشته شود که با ساختارهای افغانستان توافق داشته و راهنمایی باشد برای دوره گذار به مدنیت.
و حال صحبت من با تو است ای هموطن! قلمم دستت را میجوید؛ نقدت را، علم و تجربهات را. من توان پاسخگویی به تمام این سوالات را ندارم، بیا تا با هم فکر کنیم، تو هم بنویس و من اندیشهها را در هارمونیای که سازوکار رشد درخت را بر هم نزند خواهم گنجاند و توازن را به همراه نام و نشانت پاس خواهم داشت. امید دارم که در پایان، این مجموعه به کتابی بدل شود؛ راهنمایی برای دوره گذار، راهی برای رهایی از دهههای شوم بدویت و تاریکی. و حال درخت مدنیت.
ریشهها: جان پنهان درخت
پیش از آنکه درخت در چشم ما سبز شود، در تاریکی خاک نفس میکشد. ریشههای مدنیت نیز چنین است. نخست تعلیم و فرهنگ است؛ برای کودک و بزرگسال، با جایگاهی روشن برای آموزش تخنیکی و حرفهای. بیتعلیم، کودک افغان از حصار قبیله به افق شهروندی نمیرسد. دوم اقتصاد مولد است؛ زراعت صنعتی، صنعت و فابریکه و مدیریت آب، ارزشافزوده، پیوند با بازارهای محلی و بیرونی و یک سیستم توزیع کارآمد. اگر زمین فقط نان امروز را بدهد و راهی به سرمایه و بازار نباشد، فردا همان دیروز است. سوم سکونت و شهرکسازی است؛ هنر پلان زمین تا قریه و شهر بهوجود آید. چهارم صحت و زیستپذیری است؛ آب پاک و حفظالصحه محیط. جامعه مریض توان دویدن ندارد. پنجم زیربنا و ارتباطات است؛ جاده و انترنت روستایی. اینها رگهای حیاتیاند که خون زندهگی را از ریشه به شاخه و برگ میرسانند.
تنه: ستون ایستادهگی
ریشههای قوی اگر به تنه استوار نپیوندند، نخستین باد ناموافق درخت را میشکند. تنه مدنیت یعنی قانون واحد با دسترسی محلی. قانونی که در کابل نوشته میشود و در دره و دشت هم به همان اندازه عملی است. یعنی نظم و امنیت ملی با حضور محلی. امنیتی که روی کاغذ نیست، در کوچه حس میشود. یعنی بودجه محلی در چارچوب ملی. اختیار مصرف برای محل، با انضباط و هماهنگی ملی. هم نیاز محل دیده میشود و هم کشور از هم نمیپاشد. یعنی هویت واحد ملی؛ نامی که بر همه ما مینشیند و رنگهای محلی را هم نگه میدارد. یعنی شفافیت دو سطحه؛ مرکز و محل هر دو زیر نور پاسخگویی. و نیز مدیریت تعارض منافع و ضدفساد؛ نگهبان درونی تنه تا موریانهها چوب را از درون نخورند. هر حلقه سالانه تنه حاصل یک سال قانونمداری و شفافیت است. بیاین حلقهها، درخت قد میکشد اما میانتهی میشود.
شاخهها: گسترش زندهگی
از دل تنه شاخهها بیرون میزند. دستهای باز جامعه بهسوی آسمان. حافظه جمعی، داستان مشترکی است که میگوییم تا بدانیم از کجا آمدهایم و به کجا میرویم. بیحافظه جمعی هر قوم کتاب جدا مینویسد و فردا در کتاب همدیگر غریب میشویم. عقلانیت دینی شاخهای دیگر است؛ ایمانی که راه مینماید نه اینکه راه را ببندد. زبان فراگیر، دری و پشتو کنار هم، پل تفاهم است. اگر زبان میدان نزاع شود، شاخهها بهجای میوه خار میرویانند. آیینهای ملی لحظههاییاند که شانهبهشانه میایستیم و نام مشترک خود را بلند میگوییم. فرهنگ شهری زندهگی روزمره را منظم و مدرن میکند؛ صف در اداره، احترام در ترافیک، نظم در بازار. صنایع فرهنگی از نشر و سینما تا موسیقی و هنرهای بومی، روح خلاقیت را به اقتصاد گره میزنند. دیاسپورا و پیوندهای برونمرزی، دانش و بازار و تخنیک مناسب را چون شیره تازه به درخت برمیگردانند. اگر بهجای حسرت، شبکه معنادار میان مهاجر و وطن بسازیم، بسیاری شاخهها زنده میشوند.
برگها: لمس روزمره
برگها همانجاست که مردم دستشان به درخت میرسد. شهروندی برابر یعنی جایگاه هیچکس در اداره و محکمه و بازار و مکتب از پیش نوشته نشده باشد. خدمات عامه یعنی آب و برق و راه و ثبت احوال و خدمات صحی؛ نه لطف، که حق. حق زن یعنی استعداد نیمه جامعه قفل نماند. کرامت انسانی یعنی در اختلاف هم به همدیگر چون انسان نگاه کنیم. برگها سایه میدهند؛ سایه عدالت و احترام که زندهگی را زیبا میسازد.
میوهها: ثمر مدنیت
میوهها آن است که مردم بهحق از هر درختی انتظار دارند. اشتغال پایدار؛ کاری که امروز هست و فردا هم میماند، نه فرصتهای فصلی بیریشه. درآمد ملی؛ ثروتی که از کار و خرد و پیوند با جهان میآید، نه از رانت. رفاه همهگانی؛ آرامش معاش که خانواده را از اضطراب رها کند. خدمات اجتماعی؛ شبکه حمایتی برای کودکان و سالمندان و آسیبپذیران. اگر ریشه و تنه و شاخه درست باشد، این میوهها خود بهخود میرویند. اگر نه، نامشان فقط تکرار میشود و مزهای در دهان مردم ندارند.
چراغ: نور راه
هیچ درختی در تاریکی بار نمیدهد. در بلندای این درخت چراغی میسوزد. روشنایی آن چهار سرچشمه دارد:
• روشنفکرانی که از نقد فراتر رفته، طرح و برنامه میسازند.
• رسانههای محلی مستقل که صدای مردم را با امانت و مهارت بلند میکنند و دفتر و کوچه را به هم پیوند میدهند.
• آموزش عملی رهبران محلی تا مدیریت قریه و شهر به آزمون و خطا واگذار نشود.
• لابراتوارهای سیاست در سطح ولایت که سیاست را در مقیاس کوچک میآزمایند، از داده میآموزند و پیش از ملیشدن، خطا را اصلاح میکنند.
اگر این چراغ خاموش شود، بهترین ریشهها و قویترین تنهها هم در شب گم میشوند.
لایه پیرامونی: بادهای بیرونی
درخت باد را فرمان نمیدهد، اما میتواند با آن کنار بیاید. بادهای بیرونی و محیط بینالملل گاهی موافق میوزند و گاهی مخالف. وقتی درهای جهان بهروی دانش و سرمایه و بازار باز باشد، نسیم پیوندهای جهانی شاخهها را جان میدهد. وقتی رقابتهای منطقهای و تحریم و جنگهای نیابتی میوزد، باید از تنه قانون و شفافیت و ضدفساد چون کمربند ایمنی پاسداری کنیم تا درخت از ریشه درنیاید. تعامل جهانی اگر با عقل و عزت باشد، باد موافق است. اگر با تقلید و وابستهگی باشد، طوفان فرساینده میشود.
به اطراف که بنگریم، میبینیم همسایهگان ما هرکدام بخشی از این درخت را ساختهاند. یکی با سوادآموزی و خدمات صحی ریشه را آبیاری کرده است. یکی با صنایع فرهنگی و اصلاحات شهری شاخه را گسترانده است. یکی با نظام آموزشی و حافظه مشترک تنه را محکم ساخته است. ما اما بیشتر در سیاست محض غرق شدیم و ریشه را نیمهکاره رها کردیم.
امروز افغانستان شبیه درختی نیمهجان است. ریشههایش خشکیده، تنهاش ترکخورده، شاخههایش پراکنده، میوههایش دور. اما امید هست. اگر بپذیریم که در دوره گذاریم. اگر ریشه را آبیاری و تنه را محکم کنیم. اگر شاخه را بازسازی و چراغ را روشن نگه داریم، این درخت بارور میشود.
این نوشته آغاز یک مجموعه است. در مقالههای بعدی، هر جزء از درخت مدنیت جداگانه و مفصل تشریح میشود: ریشهها، تنه، شاخهها، برگها، میوهها و چراغ. قصد این است که برای هر بخش نمونههای عینی و راهکارهای عملی عرضه کنیم تا گذار از قبیله به مدنیت از شعار به عمل برسد.
درخت مدنیت تنها یک تصویر نیست. دعوتی است به بازاندیشی و همکاری جمعی. اگر نمیخواهیم چرخه شکست تکرار شود، باید همه در رشد این درخت سهم بگیریم. هیچ جامعهای بدون ساختار مدرن و پایدار از گذار قبیله به مدنیت عبور نمیکند.






