باری به پیرمرد گفتم: خداوند انسانها را اشرفالمخلوقات آفریده و تاج کرمنا بر سر آنها نهاده است، پس چرا اینهمه شرارتپیشهاند و اینهمه رفتار شیطانی دارند؟ به تاریخ که نگاه میکنیم، همهاش بوی خون میدهد؛ خونی که به دست انسانها ریخته شده است.
زمین را که خانه مشترک همه جانوران است، روزتاروز بیشتر و بیشتر ویران میکنند. جنگلها را از بین میبرند. نسلهای جانوران و گیاهان را یکی پی دیگری نابود میکنند. آبهای زیرزمینی را آلوده میسازند.
وقتی انسان اینهمه دست به کارهای شیطانی میزند، تاج کرمنایش کجا میشود؟ مقام اشرفالمخلوقات بودنش چه میشود؟ چرا در رفتارهای شیطانی خود بدتر از شیطان است و بدتر از یک جانور درنده؟
با کشتن همدیگر دلهایشان یخ نمیشود. شهرها، کشتزارها، باغها مدرسهها و مکتبها را آتش میزنند. در چشمهساران و چاههای آب همدیگر زهر میریزند. این دیگر چگونه اشرفالمخلوقات است که هر چه بدی است، در رفتار آنان دیده میشود؟ این چگونه تاج کرمناست که آنان بر سر دارند؟ چرا از تاج خود نمیشرمند؟
سخنان من هر قدر که بیشتر میشد، پیرمرد بیشتر پلکهایش را به هم میآورد و خیرهخیره به سوی من نگاه میکرد. گویی نگاههای او خود دنیایی بود از پرسشهای بیپاسخ.
خاموش شدم. پیرمرد همچنان خاموشانه به سوی من میدید، تا اینکه نفس درازی کشید، درست مانند کسی که از چاه ژرف و تاریکی بیرون شود و به هوای تازهای برسد.
پیرمرد گفت: میدانی این پرسشهای تو چنان بودند که مرا در چاهی فرو میبردند؛ چاهی که گویی پایانی ندارد. تو میپرسیدی و من همچنان به ژرفا میرفتم. خانهات آباد که تمامش کردی، ورنه در ته آن چاه نفسم بند میآمد.
گفتم: پیرمرد هر سخنی را با هر کسی نمیشود گفت. به گفته شاعر «درد سیمرغ به پیش مگسی نتوان گفت». میدانم پرسشهای من سنگین بودند؛ اما دلم میخواهد از تو چیزی بشنوم.
پیرمرد، باز نفس درازی کشید، گویی میخواست به میدان یک مسابقه سنگین درآید. گفت: میدانی! «انسان» پیچیدهترین پدیده و پیچیدهترین مفهومی است که تا کنون انسان در ادامه شناخت خود از هستی با آن روبهرو شده است.
به گفته سعدی گوهر هستی انسان یگانه است؛ اما این گوهر یگانه در زندهگی سیاسی – اجتماعی، زبانی، دینی و فرهنگی شاخهشاخه میشود؛ مانند درختی که یک تنه دارد و هزاران شاخه. با این تفاوت که شاخههای درختان در کنار هم با آرامی زندهگی میکنند؛ اما شاخههای درخت انسان همیشه با هم در جنگ و ستیزند. شاخههای درختان هیچگاهی تبر برنداشته و شاخههای دیگر را قطع نکردهاند؛ اما شاخههای درخت انسان پیوسته در تلاش آن هستند تا شاخههای دیگر را از بین ببرند و یا هم در زیر سایه تاریک خود درآورند.
پرسیدم: پیرمرد! پس جنگ و ستیز در میان گروههای انسانی یک امر ذاتی است؟
گفت: مشکل است بگوییم که یک امر ذاتی است؛ اما وقتی دین و مذهب انسانها را به گروههای گوناگونی دستهبندی میکند، وقتی مناسبات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و دینی در میان انسانها خط میاندازد، آنگاه هر دستهای به دور خود خط تقدس میکشد و با دسته دیگر به جنگ و ستیز برمیخیزد؛ چون هر دستهای خود را برحق میداند و دیگران را گمراه. خود را شایسته میداند و دیگران را ناشایسته.
پیرمرد، لحظهای خاموش شد و پیاله خود را سر کشید و این بار او از من پرسید:
گاهی به هند رفتهای؟
گفتم: بلی، چند بار رفتهام.
گفت: شاید در پیوند به کاستهای اجتماعی در هند چیزهایی شنیده باشی یا خوانده باشی!
گفتم: بلی، چیزهایی شنیدهام.
گفت: خیلی خوب. در هند چهار طبقه یا کاست اصلی وجود دارند.
– کاست نخست که جایگاه برهمنان، کاهنان و روحانیون مذهبی است که بلندترین جایگاه را در جامعه دارند.
– کاست دوم جایگاه شهزادهگان، جنگاوران و حاکمان است.
– کاست سوم بازرگانان و صنعتگران را در بر میگیرد.
– کاست چهارم جایگاه کارگران است.
پرسیدم: این دستهبندی چگونه در هند به وجود آمده و چه سودی برای جامعه دارد؟
گفت: این دستهبندی را باورهای مذهبی به وجود آورده است. ریشه درازی دارد. گفته میشود که در کدام کتاب مذهبی هندوان، هزاران سال پیش انسانها به چهار طبقه یا کاست دستهبندی شدهاند که هر کدام نام جداگانهای دارد. فایده چه که سراسر زیان است. یک دستهبندی ضد انسانی است. انسانها را از هم با دیوارهای نفوذناپذیری چنان جدا میسازد که در نهایت در برابر هم قرار میگیرند و با هم در جنگ و ستیز میشوند.
پرسیدم: هندوستان را که سرزمین دموکراسی میگویند، چرا در یک نظام دموکراسی چنین چیزی وجود داشته باشد؟
پیرمرد گفت: باید توجه داشته باشی که دموکراسی تنها انتخابات و دهل و سرنا کوبیدن آن نیست؛ دموکراسی پیشتر از هر چیزی یک فرهنگ است. هنوز جامعه بشری از امریکا تا اروپا و هند نتوانسته این فرهنگ را نهادینه سازد تا به رفتار حکومتها و رفتار هر یک از شهروندانش بدل شود.
من از تو میپرسم: آیا رفتار حکومتهای غربی رفتار انسانمدارانه است؟ نه بیشتر نژادپرستانه است؛ اما تمام جنایتهای خود را به نام دموکراسی توجیه میکنند. اگر همه شهروندان غربی به جایگاه یگانه انسان باور داشته باشند، پس اینهمه جنبش، سازمان، نهاد و اندیشه نژادپرستانه از کجا میآیند و برای چه میآیند؟ انسان شرقی را هنوز در غرب چنان انسان درجه دو و درجه سه میشناسند.
من به پرسش پیرمرد چیزی نگفتم، همچنان خاموش بودم که پیرمرد، مانند کسی که یک بار به خود آید گفت: به گمانم اندکی از موضوع دور شدهایم. برگردیم به همان گپ اصلی که در هندوستان یک گروه اجتماعی دیگر نیز زندهگی میکنند.
پرسیدم: طبقه پنجم؟
پیرمرد تبسمی کرد که رنگ درد داشت و با افسوس گفت: کاش این گروه اجتماعی بخشی از این طبقهها میبودند یا هم آنان را به نام کاست پنجم میشناختند. آنان راندهشده از نظام کاستی هند هستند. در هیچ طبقهای جای ندارند و آنان را چنان طبقه جداگانهای هم نمیشناسند. آنان را نجس میگویند؛ یعنی کسانی که نباید به آنان دست زد یا به آنان اجازه داد تا به شما نزدیک شوند و به شما دست زنند.
پیرمرد با صدای بغضآلودی که گویی میخواهد گریه کند، گفت: چهقدر دردناک است که گروهی از انسانها حق نزدیک شدن و دست زدن به انسان دیگری را نداشته باشند. حتا به چیزی که آنان دست زدهاند، دیگران نباید دست بزنند. در پیالهای که آنان چای نوشیدهاند، دیگران نباید چای بنوشند. چون میاندیشند که آنان با دست زدن خود به هر چیزی، آن را نجس میسازند.
یک بار خنده تلخی روی لبان پیرمرد شگفت و گفت: عجب دنیای مسخرهای است! عجب آموزشهای مسخرهای است که وقتی آتش شهوت در جان این آقایان بلندجایگاه و گویا پاکیزهجان زبانه میزند، هر بار که خواسته باشند بر زنان و دختران آنان تجاوز میکنند!
گفتم: پیرمرد! این کاست اجتماعی چه معنا میدهد؟
پیرمرد گفت: پرسش خوبی کردی. توجه داشته باشی که کاست همان مفهوم طبقه اجتماعی که براساس رشد و توسعه تولید اجتماعی و مناسبات اقتصادی در جامعه به وجود میآید، نیست. کاست به معنای رده اجتماعی بسته است که نباید با کاستهای دیگر اختلاط یا آمیزش پیدا کند.
کودکی که در یک کاست پیدا میشود، تا روز مرگ در همان کاست میماند. ممکن نیست که کسی از کاست پایینی به کاست بالایی برود. بچه کاهن باید کاهن بماند و بچه کشاورز، کشاورز و بچه کارگر، کارگر. این کاستها غیرقابل تغییرند. در حالی که در طبقات اجتماعی یک کارگر میتواند روزی سرمایهدار شود، رهبر یک گروه سیاسی شود، بازرگان شود یا فرزند یک کشاورز میتواند روزی حاکم شهر شود، روحانی شود و دانشمند دین شود و چههای دیگر.
پیرمر یک بار با صدای بلندی که گویی چیزی را یافته باشد، گفت: خوب شد که یادم آمد. راستی وقتی درباره نظام طبقاتی یا کاست اجتماعی هند چیزهایی شنیدهای، شک ندارم که گوشت با واژه «دالیت» نیز آشناست.
گفتم: بلی.
پیرمرد گفت: دالیت، به معنای زمینخورده است؛ به معنای افتاده و ستمدیده است. همان مردمان بیرونمانده از نظام طبقاتی آیین هندو هستند. همانهایی که گفتم آنانها را نجس میگفتند. شاید پس از استقلال هند آنان این نام را به خود برگزیده باشند. شاید هم کسانی یا گروههایی که بینش باز و روشنی داشتهاند، این نام را برای آنان برگزیدهاند، برای آنکه باز اهانت این نام کمتر از واژه نجس است.
متوجه بودم، هر بار که پیرمرد درباره دالیتها سخن میگفت، نگاههای اندوهگینش، اندوهگینتر میشد و صدایش آرامتر. این بار نیز چنین بود. با این حال یک بار به سویم خیرهخیره دید و با تبسمی گفت: میدانی این پرسش تو مرا به یاد چه کسی انداخت؟
با تعجب گفتم: نه.
گفت: مرا به یاد انوشیروان یا نوشینروان پادشاه ساسانی انداخت. یادت است از همان دوران کودکی که گلستان سعدی میخواندیم، او را به صفت عادل یا دادگر شناختهایم. همیشه صفت عادل پشت نام او بوده است. قصههای زیادی درباره دادگری او در گلستان و کتابهای دیگر وجود دارد. حال هیچ جایی نام او را بدون عادل یا دادگر یاد نمیکنند.
در روزگار ساسانیان یک طبقهبندی اجتماعی وجود داشت. کسی حق نداشت که از طبقه پایین به طبقه بالا برسد. هر کسی که پدر و مادرش به هر طبقهای تعلق داشت، تا آخر زندهگی وابسته به همان طبقه بود. اساس پادشاهی انوشیروان هم بر همین طبقهبندی استوار بود.
پرسیدم: انوشیروان که به چنین طبقهبندی اجتماعی یا کاست اجتماعی بسته باورمند بوده و در چارچوب آن رفتار میکرده، پس چگونه او را همهجا به نام انوشیروان دادگر یا عادل یاد میکنند؟
پیرمرد گفت: پرسش دشواری است. در پیوند به اینکه انوشیروان دادگر بوده یا بیدادگر، روایتها و افسانههای زیادی وجود دارد. آدم حیران میماند که کدامش را باور کند. چیزی که روشن است، این است که او سخت به آن نظام طبقاتی اجتماعی پابند بود و یک سر مو هم از آن گذشت نمیکرد.
نظام طبقاتی اجتماعی روزگار انوشیروان به مانند کاستهای هند چهار طبقه داشت که پادشاه بالاتر از همه طبقهها جای داشت. بعد از پادشاه، در طبقه نخست موبدان، مغان، هیربدان و رهبران مذهبی جای داشتند. طبقه دوم جایگاه جنگجویان بود، با آنهمه ردههایی که داشتند. طبقه سوم جایگاه دبیران، محاسبان، وقایعنگاران، طبیبان و منجمان بود. در طبقه چهارم ردههای گوناگون پاییندست جامعه مانند کشاورزان، پیشهوران، صنعتگران و بازرگانان جای داشتند.






