من در ایران زندهگی نکردم. البته دو سه باری به ایران سفرهای رسمی داشتم که طولانیترینش یک هفته بوده است. من ایران را بهخاطر نویسندهگان، فرهنگ مشترک و تاریخ کهنش دوست دارم. در همان بغل دست هرات، سرزمینی بهنام «تایباد» وجود دارد که مردمش با لهجه هراتی حرف میزنند و لباس پوشیدن، غذاخوردن و حتا عنعنات و موسیقی آنها، شبیه ماست. من وقتی رمان «کلیدر» محمود دولتآبادی را میخواندم حس همزادپنداری در رگ و پودم جاری میشد و فکر میکردم نویسندهاش وطندار خودم است و وقایع داستان در روستاهای هرات اتفاق میافتد. اما در کنار اینهمه مهری که به ایران، نویسندهگان و فرهنگش دارم، انزجاری هم از رژیم آن داشتهام. در همان سفرهای کوتاه «نگاه از بالا به پایین» دولتمردانش را دیدهام. آن اصطلاح «افغانی پدرسوخته» اگر برای من گفته نشده، برای میلیونها هموطنم گفته شده و فرقی نمیکند که من شخصاً مخاطب بودهام و یا خیر.
همین چندی پیش خبری خواندم: «امیر توسلی، خلبان پیشین افغان، خودش را در “گلشهر” ایران آتش زد.» او برگه اخراج دریافت کرده بود و باید به کشور باز میگشت، جایی که طالبان با «کبل» و گلولههای آتشین سربی در انتظارش بودند. مگر میشود آدمی خودش را در گلشهر آتش بزند؟! گلشهر که باید شهر گل و زیبایی و مهربانی باشد. گلشهر که باید «مدینه فاضله» باشد. اما نه، چنین نیست. نامها گاهی خلاف معناهای خود هستند.
یکی از معناهای مهاجرت مرگ است. انسان به نوعی با کوچیدن از ماوایش میمیرد و در محیط دیگر این مرگ تدریجی را در سالهای حیاتش تجربه میکند. بزرگسالها تا آخرین ساعت حیات خود با آه و دریغ از ماوای خود یاد میکنند و آه میکشند و کوچکترها هم تا زندهاند در میان تفاوت زبان، فرهنگ و محیط دستوپا میزنند و نمیدانند که متعلق به کجا و چه فرهنگ و خاکیاند.
وقتی کتاب «گلشهر؛ خاطرات یک آواره»، اثر علی احمدی دولت را میخواندم به یاد رمان «چگونه فولاد آبدیده شد؟»، نوشته نیکلای آستروسکی افتادم. این کتاب با فروش ۳۶ میلیون نسخه، یکی از پرفروشترین کتابها به زبان روسی است. این اثر جنبه کاملاً اتوبیوگرافیک دارد و مثل داستان «گلشهر؛ خاطرات یک آواره»، انعکاسی است از زندهگی نویسنده؛ ازاینرو، در شرح احوال او به اشارات چند اکتفا میشود. داستان «چگونه فولاد آبدیده شد؟» درباره انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه و شکلگیری و تثبیت نیروهای وفادار به انقلاب در سالهای پس از آن و در نهایت ایجاد یک دولت کارگری در این کشور است.
نویسنده رمان «چگونه فولاد آبدیده شد؟» چگونهگی پذیرش ایدیولوژی مارکسیسم را در زادگاهش به زیباترین شکل و جذابترین نحو شرح میدهد و علی احمدی دولت در کتاب «گلشهر؛ خاطرات یک آواره» فولادشدن خودش را در آوارهگی، دربهدری و تقلا برای زیستن در سرزمینی که به ظاهر «برادر و مسلمان» است به تصویر میکشد.
با این مقدمه خواستم پیشدرآمدی به کتاب «گلشهر؛ خاطرات یک آواره»، نوشته علی احمدی دولت داشته باشم. راستش این کتاب را مدتی است روی دست دارم و با آنکه سخت کار میکنم و گاهی هم مینویسم، شب چند صفحهای هم میخوانم. «گلشهر؛ خاطرات یک آواره» شامل شانزده داستان کوتاه است که هر کدام به پازلهایی میمانند که وقتی به ترتیب کنار هم چیده شوند، روایت را کامل میکنند و تصویری از کل زندهگی نویسنده در بازه زمانی تقریباً بیست و چند ساله به دست میدهند.
فصلهای این کتاب عبارتند از: دوست، دعوا، بابادولت، علی مرغی، نماز صبح، قاسم، بَکَله، بیچارهگی، از حسین تا عارف، تلفن، تحقیر، تصمیم، شهریه، لذت اصفهان، پول زور و رنج بودن.
علی احمدی دولت کتاب گلشهر خاطرات خود را از کودکی شروع میکند. او در فصلهای نخست شاگرد مکتب است. نگرانی مادر و پدر او در مهاجرت و در ملک غیر، این است که کودکشان دوستهای خوبی داشته باشد و «پا به راه، سر به راه» به مدرسه برود، درس خود را بخواند و برگردد. اما دولت کودک است و مانند همه کودکان دوست دارد بازی کند و رفیقهایی داشته باشد. همین آرزوهای کودکانه چند بار کار دستش میدهد که از سوی مادر و پدرش مجازات میشود و در دیار بیگانه، خانوادهاش را دچار نگرانی میکند.
«ننه یک لنگ دمپاییاش را کشید و از خجالت من درآمد؛ اما خیلی سریع و به هر زحمتی که بود، از دست ننه گریختم. با گریختن من، لنگ دمپایی ننه نیز به لطف یک پرتاب از راه دور، مرا همراهی کرد؛ اما خوشبختانه بدون اصابت به من، زوزهکشان از کنار گوشم گذشت.»
داستان بعدی او «دعوا» نام دارد و تقریباً پیشدرآمدی بر داستان بعدی است. «دعوا»، هرچند قصه بزن و بخور بچههای کوچه است و اینکه راوی از دست پسربچهای که تازه به محل آنها برای زندهگی آمده، حسابی کتک میخورد و پای بزرگسالها به دعوایشان باز میشود؛ اما در اصل راوی از پدرش که درگذشته و دیگر حیات ندارد، قصه میکند و به خواننده میگوید که پدرش در افغانستان مرد بزرگ و خیرخواهی بوده و سابقه کار در صندوق تعاونی شهرستان چمتال را داشته و دستخط و سوادش به حدی بوده که دوستانش او را «ملا دولت» مینامیدند.
«با آمدن همسایه جدید، ما بچهها خوشحال بودیم و فکر میکردیم یک دختر و یک پسر به جمع ما اضافه خواهد شد؛ اما خوشحالی و هیجان ما چندان دوام نیاورد. چون دختر همسایه هیچ وقتی به جمع دخترهای کوچه اضافه نشد و پسر همسایه هم که کریم نام داشت، اولین حضورش در کوچه را با دعوا آغاز کرد.»
از نظر من، فصل سوم داستان کوبندهترین فصل کتاب «گلشهر؛ خاطرات یک آواره» است. این فصل دقیقاً همان فصل مرگ مهاجر است، مرگ مجازی که به مرگ واقعی تبدیل میشود. پدر کودکی که بعدها خاطرات خود را در بزرگی مینویسد، گم میشود. خانواده و نزدیکان بعد یکی دو روز به جستوجوی او میشوند. یکی میگوید که رد مرز شده، دیگری میگوید که شهر دیگری برای کار رفته، و یکی هم میگوید که مریض شده و ممکن در شفاخانه باشد. اما هر دری را که میزنند و هر جایی که میروند خبری از پدر گمشده علی نمییابند. علی احمدی کودک است و فقط از دلهره و اشکهای مادر حس میکند که حادثهای برای بابایش اتفاق افتاده است. بالاخره آنها در روزنامهای میخوانند که پدرش کشته شده است. قتل دولت نمادی از تمام قتلهایی است که برای افغانستانیها در ایران اتفاق افتاده و یا میافتد. بابای علی را بر سر سه تومان کرایه موتر میکشند. وانتوالا از ایرانیها دو تومان کرایه میگیرد و از افغانها پنج تومان. دولت اعتراض میکند و حاضر نیست برای اینکه از ملک و دیار دیگری است، باج بدهد. کمکراننده دستهایش را میگیرد و راننده با لگد به بیضههای او میزند و او را بر سر سه تومان میکشد. مرگی اینچنین آسان و سریع، مرگی که در طول تمام کتاب، آثار آن را روی نویسنده و خانوادهاش میتوان دید. بعد از مرگ پدر اما ماجراهای عدالتخواهی خانواده به تراژدی پایانناپذیری میماند که نقاب از چهره نظامی که خود را جمهوری اسلامی و برادر و دوست میداند، برمیافکند و چهره واقعی او، که اژدهای سیریناپذیری بیش نیست، نمایان میشود. فقط کافی است گفتوگوی مادر علی را در دادگستری و دادگاه با ماموران بخوانیم، تمام قد آن اژدها در مقابل دیدهگان ما میایستد. مادر علی با چهار طفل قدونیمقدش گاهی با گریه و گاهی با عذر و زاری خواهان عدالت میشود؛ اما همه در فکر این هستند که این زن را از اقامه دعوا منصرف کنند.
«چرا رضایت نمیدهید خانم! این بنده خدا که شوهرت را به عمد نکشته، از کجا معلوم که اصلاً دستش هم به شوهرت خورده باشد! آخرش چی؟ خون را که با خون نمیشویند! میشویند؟»
مادر: «… اما آقای خمینی گفته بود “اسلام مرز نداره”، ما هم اسلام گفته از دست کمونیستها گریختیم که کشته نشویم! اینه اینجی عجب کشته نشدیم.»
«اصلاً کشته که کشته، خوب کاری کرده که کشته. شما افغانیها روزی هزار تا جنایت تو این مملکت میکنید. حالا دیگر یکیتون مرده، اون هم معلوم نیست که اصلاً کشتنش یا نه؟ اینهمه دادوقال میکنید! برو بیرون خانم! بیرون خانم!»
علی احمدی در فصلهای بعدی و ماجراهایش بزرگ و بزرگ میشود. میگویند که «یتیم نافش را خودش میبرد». او بعد از پدر و با توجه خاص مادر تلاش میکند برای سرپا ایستادن درس بخواند. او هرچند در جنگهای کوچه و درگیری با کودکان همسنوسالش همیشه شکست میخورد؛ اما در ذکاوت و فراگیری از همه دست بالا دارد و در ریاضی و مضامین دیگر همیشه برد با اوست.
نویسنده در فصل «شهریه» برای چند روزی به کشورش بازمیگردد تا با ترفندی بهعنوان دانشجوی خارجی جذب دانشگاه فردوسی مشهد شود. او ابتدا به هرات میرود و بسیار سهل با والی دیدار میکند. بعد به دوستان قدیمش و حتا به آنهایی که فقط نامی از آنها شنیده و یا سفارشی درباره آنها شده، سر میزند که همه با آغوش باز از او پذیرایی میکنند. او وقتی به شهرستان چمتال بلخ میرود تا شناسنامه وطنی بگیرد، با دوستان پدرش برمیخورد که با اشک و آه از او یاد میکنند. در کابل، علی دوستان قدیم خودش را میبیند که هر کدام برای خود کسی شدهاند. او هم که آرزوی برگشت و کسشدن را دارد برای آنها مژده میدهد که در دانشگاه فردوسی در رشته زمینشناسی پذیرفته شده و تا پلک بههم بزنند برمیگردد تا صاحب زندهگی در کشور خودش شود. علی پس به ایران برمیگردد و به محض اینکه پا به مشهد میگذارد، درد بیوطنی دوباره به سراغش میآید. او تقریباً از ده نفر قرض میکند تا عروسی کند و بعد از عروسی هم جواهرات زنش را میفروشد تا شهریه دانشگاه را بپردازد.
«اوضاع آنقدر که در کابل، بلخ و هرات بر وفق مراد بود، در مشهد چنگی به دل نمیزد. ترم اول با سرعت برق و باد گذشت. از درس معادلات دیفرانسیل که بهجای ریاضیات تکمیلی گرفته بودم، نمره قبولی نگرفتم و درسهای مکانیک خاک، استاتیک و زمینشناسی مهندسی را با نمرههای لبمرزی پاس کردم … بزرگترین خرچانسی من و زهرا در آن سال، فرصت غنیمت سفر تابستانی دانشگاه به اصفهان بود که صد البته حاجی خُسرم فرصت نداد به جان من و زهرا بنشیند. بله حضرت خُسر قبل از رسیدن ما به مشهد به ننه زنگ زده بود که هرچه زودتر باید مراسم عروسی برگزار کنیم.»
من همه عمر رمان خواندهام. شاید بعد از رمان «چگونه فولاد آبدیده شد؟» این دومین اتوبیوگرافی بود که میخواندم. همانطوری که در بالا ذکر شد، کتاب «گلشهر؛ خاطرات یک آواره» هرچند در درونمایه از کتاب نیکلای آستروسکی فرق داشت، اما در هر دو، محیط و رخدادها آدمی را آبدیده میکرد و به فولاد تبدیل میکرد.
من در رمانهایم همیشه ترجیح دادهام از زبان نوشتاری کار بگیرم. در نوشتن نخستین رمانم بارها به این فکر کردم که گویش محلی از شمار مخاطبان میکاهد و برای اینکه کتاب برای همه مفهوم باشد و خواندنش آسان، بهتر است در محاورهها از زبان نوشتاری استفاده کنم. فقط مشکلی که به من خواننده کتاب علی احمدی خلق کرد، فهمیدن گویش هزارهگی در محاورهها بود. شاید اگر من جای او بودم برای درک بهتر و انتقال مفاهیم در محاورهها نیز زبان نوشتاری را به کار میبردم.
نثر علی احمدی زیبا بود. توصیفها و تصویرسازیهای جذابی داشت. کتاب «گلشهر؛ خاطرات یک آواره» باید نوشته میشد تا نسلهای آینده و آنهایی که مثل من تجربه زندهگی و مهاجرت در ایران را ندارند، بدانند که افغانستانیها و بهخصوص هموطنان هزاره ما در این کشور چه کشیدهاند.






