افغانستان امروز در میانه یکی از دشوارترین گذارهای تاریخی ایستاده است؛ گذار از جهان قبیله و بدویت به سوی جامعه شهروندی و مدرن. این گذار تنها با سیاست یا اقتصاد ساخته نمیشود. همانگونه که تجربه کشورهای همسایه نشان داده است، هر تغییر پایدار از یک نقطه آغاز میشود: آموزش همهگانی و فرهنگ مشترک. بدون آن، ریشههای مدنیت خشک میمانند و هیچ شاخه و میوهای دوام نمیآورد.
بر اساس آمار یونسکو، تا سال ۲۰۲۲ بیش از ۴ میلیون کودک افغان از آموزش بازماندهاند که نزدیک به دوسوم آنها دخترانند. نرخ بیسوادی میان بزرگسالان هنوز بالاتر از ۵۵ درصد است، و این خود نشانه آن است که بیسوادی تنها یک مشکل فردی نیست؛ بلکه زنجیری است که حرکت جامعه را فلج میکند. برای سیاستسازان کشور، این باید نخستین هشدار باشد: هیچ اصلاح اقتصادی، حقوقی یا فرهنگی بدون ریشه آموزش پایدار نمیماند. کاش این حقیقت در چند دهه گذشته درست درک میشد.
طالبان امروز با آموزش بهصورت سیستماتیک برخورد میکنند: بستن مکاتب دخترانه، محدود کردن دانشگاهها، حذف علوم مدرن و جایگزینی آن با تفسیر قبیلهای و ایدیولوژیک دین. این فقط یک انتخاب داخلی نیست؛ بلکه همان الگوی استعماری «جهلسازی» است که قرنها برای ضعیف نگهداشتن ملتها به کار گرفته شده است. استعمار نو میداند جامعهای که آموزش نداشته باشد، بهسادهگی به نیروی خام و بازار مصرف بدل میشود، جامعه تولیدکننده کارگران ارزان. طالبان با بازتولید همین سیاست، در حقیقت کارگزار یک استعمار فکریاند: جلوگیری از شکلگیری شهروند آگاه تا افغانستان در چرخه وابستهگی، قبیلهگرایی، جهالت و فقر بماند و رشد نکند.
کشورهای همسایه ما ارزش آموزش را زودتر فهمیدند و در هر دورهای، حتا در همین سالهای اخیر، راهحلهای مدرن عملی به کار بستند. پاکستان در سال ۲۰۲۰ شبکه تلویزیونی TeleSchool را راه انداخت تا حتا در بحران و تعطیلی، آموزش ابتدایی قطع نشود. در هند، کتابهای درسی به QR کد مجهز شد تا دانشآموز با یک اسکن به ویدیو و تمرین آفلاین همان درس دسترسی پیدا کند. تاجیکستان نیز برنامه درسی را بازنگری کرد و بهجای محفوظات، بر شایستهگیهای پایه مانند خواندن و حساب تمرکز نمود. این تجربهها نشان داد که حتا در شرایط فقر و بحران، میتوان با ابزار ساده اما هوشمند مسیر آموزش را باز نگه داشت.
افغانستان هم میتواند با گامهای کوچک اما هدفمند از این بنبست عبور کند. آموزش در افغانستان از آموزش ابتدایی شروع میشود. آموزش ابتدایی باید دسترسپذیر و ایمن شود؛ حتا اگر در گوشه خانهها به شکل صنفهای جامعهمحور برگزار گردد. محتوا باید کوتاه، ساده، استاندارد و دوزبانه باشد تا از رادیو، تلویزیون یا کارت حافظه و کتابچه کوچک به دست کودکان برسد. مهمتر از همه، ارزشهای تربیتی باید همزمان با تعلیم منتقل شوند: برابری دختر و پسر، احترام به همصنفی با هر قوم و رنگ، پرسشگری آزاد، و تجربه زبان بهعنوان پل تفاهم نه بستر نفاق. اگر این ارزشها در همان آغاز درونی شوند، نخستین حلقه شهروندی در ذهن کودک شکل میگیرد. تعلیم بیتربیت ناقص است و تربیت بیتعلیم بیثمر؛ این دو همچون دو بالند که تنها با هم میتوانند انسان و جامعه را به پرواز مدنیت برسانند.
دوره متوسطه، از صنف هفتم تا نهم، باید مرحله انتقال از کودک به نوجوان باشد. در این سن، علوم عمومی باید با تربیت اخلاقی و اجتماعی همراه شود. همانگونه که در ایران و ترکیه، دانشآموزان در پایان صنف نهم مسیر خود را برای آینده انتخاب میکنند، افغانستان نیز نیاز دارد تا در پایان این دوره دو شاخه آموزشی را تعریف کند: مسیر آموزش عمومی و مسیر مهارتی. این تصمیم ساده، اما اساسی، میتواند نوجوان را از سرگردانی و ترک تحصیل نجات دهد.
دوره لیسه، از صنف دهم تا دوازدهم، جایی است که دانش باید به عمل پیوند بخورد. دانشآموز یا خود را برای دانشگاه آماده میکند یا در مسیر آموزش فنی و کارآموزی گام میگذارد. در کشورهای همسایه، مکاتب تخنیکی و حرفهای در رشتههایی چون زراعت صنعتی و مدرن، برق و مکانیک، صنایع غذایی و فناوری اطلاعات، جوانان را برای بازار کار آماده میسازند. در ایران، از دهه ۱۳۷۰ بدینسو، مکاتب فنی و حرفهای نقشی محوری در اتصال آموزش به صنعت یافتهاند و در ترکیه نیز شبکه آموزش مهارتی با همکاری کارخانهها و کارگاهها شکل گرفته است. در افغانستان، این حلقه هرگز ساخته نشد و اگر ساخته شد، به بخشهای ضروری متصل نشد. اگر کشور بتواند این ساختار دوشاخه را ایجاد کند، نوجوان نهتنها از مکتب باز نمیماند، بلکه با مهارت یا دانش برای ساختن آینده خود و کشور آماده میشود.
در همین راستا، بنیاد صلح نور (Nour Peace Foundation) که در هالند مستقر است، یک ساختار آموزش الکترونیک پیوسته طراحی کرده که قرار است بهزودی به اجرا گذاشته شود. این برنامه خلأهای بزرگ آموزش ثانویه (صنفهای هفتم تا دوازدهم) را پر میکند و با ایجاد یک مسیر دیجیتال مداوم و هماهنگ با معیارهای بینالمللی، به نوجوانان فرصت میدهد از طریق دورههای فشرده جبرانی، عقبماندهگیهای آموزشی خود را جبران کنند و دوباره به مسیر تحصیل بازگردند و به آموزش عالی معتبر یا آموزش فنی که فعلاً در بخش آموزشهای فناوری اطلاعات است، راه یابند؛ بیآنکه به مدارس بنیادگرایانه یا محیطهای افراطی رانده شوند. نور تنها یک برنامه اضطراری نیست، بلکه یک چارچوب استراتژیک است که گذار از انزوای قبیلهای به مشارکت شهروندی را ممکن میسازد.
در هیچ جامعهای آموزش عالی به تنهایی معنا پیدا نمیکند؛ وقتی آموزش ابتدایی و متوسطه سست باشد، دانشگاه نیز در خلأ نفس میکشد. افغانستان در بیست سال گذشته از کمیت غافل نبود، اما از پیوند. دانشگاههایش رشد کردند، اما پیوندشان با مهارت، بازار کار و نیازهای واقعی جامعه گسسته ماند. نتیجه، نسل بزرگی از فارغالتحصیلان بیکار بود که نه به صنعت پیوند داشتند و نه به پژوهش.
برای عبور از این بنبست، افغانستان باید از تجربه کشورهایی بیاموزد که مسیر گذار را با واقعبینی طی کردند. در آلمان و سوئیس، آموزش عالی به دو مسیر تقسیم میشود: دانشگاههای پژوهشی برای علم نظری، و مراکز کاربردی که آموزش را با صنعت پیوند میدهند. دانشجو نیمی از هفته را در دانشگاه و نیم دیگر را در کارگاه، کارخانه یا شرکت میگذراند. نتیجه آن است که فارغالتحصیل نهتنها درس خوانده، بلکه کار را آموخته است. در هالند و فنلند، نظام دانشگاههای کاربردی (University of Applied Sciences) به همین هدف شکل گرفت: آموزش عالی که بهجای تولید مدرک، مهارت تولید کند. دانشجو باید در پایان هر سمستر پروژهای واقعی را در همکاری با یک نهاد صنعتی یا اجتماعی انجام دهد. در ترکیه و ایران نیز مسیر مشابهی دنبال شد. ایران از دهه هفتاد خورشیدی به بعد، دانشگاههای علمی – کاربردی را در کنار دانشگاههای نظری تاسیس کرد تا صنعت و آموزش عالی از هم جدا نمانند. ترکیه هم با ایجاد «مکاتب عالی دوساله» و مراکز کاردانی توانست پلی میان مکتب، بازار و دانشگاه بسازد.
افغانستان میتواند از همین مدلها برای بازسازی آموزش عالی خود الهام بگیرد. نخست باید دو مسیر آموزشی از پایان صنف نهم تعریف شود: مسیر دانش عمومی برای ادامه تحصیل و مسیر مهارت برای ورود به بازار کار. در سطح دانشگاه نیز باید دو شاخه موازی شکل گیرد: دانشگاههای پژوهشی محدود، اما عمیق، برای تولید دانش و اندیشه؛ و دانشگاههای کاربردی برای تربیت نیروهای متخصص در رشتههایی چون برق صنعتی، مکانیک، صنایع غذایی، زراعت مدرن، انرژیهای تجدیدپذیر و مدیریت آب.
دانشگاههای کاربردی باید ساختاری ساده اما شفاف داشته باشند: برنامههای دوساله و چهارساله، با کارآموزی اجباری و پروژههای واقعی در صنعت. مدرک باید نه نماد مقام (چیزی که در افغانستان رواج دارد)، بلکه سند مهارت باشد؛ چیزی که کارفرما بتواند به آن اعتماد کند. همکاری با بخش خصوصی، شوراهای ولایتی و سازمانهای بینالمللی میتواند این مدل را در چند ولایت بهصورت آزمایشی آغاز کند.
در کنار آن، افغانستان نیازمند ایجاد مراکز مهارت و نوآوری ولایتی است، جایی میان دانشگاه، صنعت و جامعه. این مراکز میتوانند در حوزههای استراتژیک مانند مدیریت آب، انرژی خورشیدی کوچک، زنجیره سرد محصولات زراعتی و معادن فعالیت کنند. تجربه اروپا در برنامههای CoVE نشان داده است که چنین خوشههایی هم اشتغال میسازند و هم دانش بومی تولید میکنند.
اما آموزش عالی فقط برای ساختن نیروی فنی نیست. کشور به همان اندازه به افرادی نیاز دارد که بتوانند پدیدههای جهان را تحلیل کنند و شناخت تازه بیافرینند. دانشگاه باید جایی باشد که علم تولید شود و جوان افغان بیاموزد جهان را بفهمد، نقد کند، و بر اساس آن طرحی برای عمل بریزد. پژوهش در افغانستان باید از حالت تزهای تکراری بیرون آید و به شناخت و حل مساله واقعی جامعه بپردازد: آب، خاک، انرژی، فقر، مهاجرت، و همزیستی فرهنگی.
مدلی که در دانشگاه امریکایی افغانستان تجربه شد، نمونهای روشن از پیوند آموزش با جهان بود. دکتر شریف فایض این دانشگاه را با هدف آشنا کردن دانشجویان افغان با معیارهای اکادمیک بینالمللی و مهارتهای تحلیلی بنا نهاد. اگر سیاست ملی از همان مسیر پیروی میکرد، امروز دانشگاههای افغانستان میتوانستند هم نیروی کار متخصص و هم پژوهشگر خلاق تربیت کنند.
اکنون، نیاز فوری افغانستان ایجاد سیستمی است که از مکتب تا دانشگاه پیوستهگی واقعی داشته باشد. مکتب باید شخصیت و بنیان سواد را بسازد؛ لیسه باید استعدادها را برای انتخاب مسیر مهارت یا دانش شناسایی کند؛ و دانشگاه باید آن استعداد را به توانایی واقعی تبدیل کند، خواه در کار عملی، خواه در تحلیل و شناخت. تنها در این صورت است که آموزش عالی به معنای واقعی کلمه، نه مصرفکننده دانش جهانی بلکه تولیدکننده شناخت بومی خواهد شد؛ و این همان نقطهای است که از دل آن، توسعه، استقلال و مدنیت برمیخیزد.
اما آموزش تنها به صنف و کتاب خلاصه نمیشود. فرهنگ، بخش دوم و مکمل این ریشه است. بدون فرهنگ مشترک، آموزش صرفاً مهارت فردی خواهد بود، نه ابزار ملتسازی. حافظه جمعی، زبان فراگیر و صنایع فرهنگی همان چیزیاند که ملتها را از قبیله فراتر میبرند. ایران در دهههای گذشته نهضت سوادآموزی را به خانوادههای بیسواد گره زد تا کودک و والدین همزمان آموزش ببینند. تاجیکستان شبکه کتابخانههای محلی و برنامههای قصهخوانی خانوادهگی ایجاد کرد تا فرهنگ مطالعه به عادت اجتماعی بدل شود. افغانستان نیز میتواند با پروژههای خرد فرهنگی، از کتابخانه سیار تا تئاتر و سینمای مکتبها، گامهایی بردارد که هزینه اندک اما اثر اجتماعی بزرگ دارند.
در وضعیت بحرانی امروز، آموزش اضطراری و آموزش آنلاین و آفلاین اهمیت ویژه دارد. مدلهای رادیویی و تلویزیونی نشان دادهاند که حتا در مناطق بدون انترنت میتوان مسیر یادگیری را باز نگه داشت. پروژه بنیاد صلح نور دقیقاً بر همین ستون بنا شده است: محتوای کوتاه و استاندارد برای صنفهای هفتم تا دوازدهم، پخش آفلاین در کارت حافظه، سامانه آموزشی کمپهنای باند، و آموزش معلمان دیجیتال. اگر این مدل در سیاست ملی ادغام شود، افغانستان میتواند تابآوری آموزشی پیدا کند؛ بهگونهای که حتا در بحرانهای سیاسی یا امنیتی، نسل آینده از آموزش محروم نماند.
سیاستگذاران افغانستان باید از این تجربهها چند درس بگیرند. نخست اینکه برنامهها باید بهجای «بازگشت به گذشته»، بر «تابآوری در آینده» متمرکز باشند؛ یعنی مدلهایی که در هر سناریوی سیاسی یا امنیتی ادامه یابند. دوم، همه محتواها باید دوزبانه طراحی شوند تا شکافهای زبانی و قومی به پل تبدیل شوند نه به دیوار. سوم، مشارکت بخش خصوصی و جامعه باید بهرسمیت شناخته شود، اما تنها بر پایه حسابدهی و نتیجه واقعی. چهارم، شاخصها باید ساده، عملی و سهماهه باشند تا امکان پایش سریع فراهم گردد.
اگر این مسیر دنبال شود، آموزش ابتدایی با صنفهای جامعهمحور و رسانه آموزشی تضمین خواهد شد، نوجوانان جامانده با دورههای فشرده باز خواهند گشت، آموزش میانه و عالی با پلهای آنلاین و آفلاین به دانشگاههای معتبر متصل میشود، و فرهنگ مشترک با پروژههای خرد اما پیوسته احیا خواهد شد. درخت مدنیت افغانستان تنها در این صورت بارور میشود: وقتی ریشههایش، آموزش و فرهنگ، آب بخورند. و این همان راه حلی است که میتواند کشور را از دایره قبیله و سیاستزدهگی بیرون کشیده و بهسوی جامعهای مدنی، پایدار و شهروندمحور هدایت کند.






