چگونه درگیریهای استعماری، رابیندرانات تاگور و سید مجتبا علی دیدگاه بنگالیها را درباره افغانستان بازسازی کردند؟
تاریخ بهندرت در یک خط مستقیم سیر میکند. روابط قرون وسطایی میان بنگال و افغانستان ــ که با مهاجرت، شبکههای صوفیه و اتحادهای سیاسی شکل گرفته بود ــ تحت حاکمیت استعماری بریتانیا وارد مرحلهای جدید شد. امپراتوریها مرزها را دوباره ترسیم کردند، اما نتوانستند الگوهای قدیمیتر حرکتهای انسانی را از میان ببرند. در عوض، استعمار برخوردهای تازهای میان بنگالیها و افغانها پدید آورد؛ گاه در میدان جنگ، گاه در ادبیات و گاه از طریق اقدامهای همبستهگیِ فوقالعاده بشردوستانه.
تا قرن نوزدهم، افغانستان به نقطه محوری «بازی بزرگ» (رقابت استراتژیک میان امپراتوریهای بریتانیا و روسیه) تبدیل شده بود. در همین حال، بنگال بهعنوان قلب اداری هند بریتانیایی ظهور کرد. تصمیمهایی که در کلکته گرفته میشد، بهگونه فزایندهای بر کابل تأثیر میگذاشت و درگیریها در هندوکش در سراسر دلتای گنگ بازتاب مییافت. نتیجه، رابطهای پیچیده بود که در آن جنگهای امپراتوری، تخیل ادبی و اخلاق سیاسی بهتدریج پیوند تاریخی میان این دو جامعه را دگرگون ساختند.
سربازان بنگالی در جنگ انگلیس و افغانستان
نخستین جنگ انگلیس و افغانستان (۱۸۳۹–۱۸۴۲) یکی از فاجعهبارترین کارزارهای نظامی امپراتوری بریتانیا به شمار میرود. شرکت هند شرقی بریتانیا با هدف نصب یک حاکم مطیع در کابل و جلوگیری از نفوذ متصورِ روسیه، با ارتشی که عمدتاً از نیروهای هندی تشکیل شده بود، به افغانستان حمله کرد. در میان نیروهای اعزامشده، سپاهیانی بودند که از سراسر هند بریتانیایی، از جمله بنگال، استخدام شده بودند. این سربازان داوطلبانی نبودند که برای یک چشمانداز مشترک امپراتوری بجنگند؛ آنها اتباع استعماری بودند که به امپراتوریای خدمت میکردند که از طریق اجبار، وابستهگی اقتصادی و انضباط نظامی بر آنان حکومت میکرد. بسیاری، بدون هیچ سهم شخصی در جاهطلبیهای ژئوپلیتیکی بریتانیا، به سوی افغانستان پیشروی کردند. این کارزار سرانجام به فاجعه انجامید.
عقبنشینی از کابل در جنوری ۱۸۴۲ به یکی از ویرانگرترین شکستهای تاریخ امپراتوری بریتانیا تبدیل شد. هزاران سرباز، همراهان اردوگاه و غیرنظامیان در میان سرمای سخت زمستان و حملات پیهم در گذرگاههای کوهستانی جان باختند. این فاجعه به اعتبار بریتانیا آسیب جدی وارد کرد و محدودیتهای قدرت امپراتوری را آشکار ساخت.
برای بنگال، این جنگ پیامدهای روانیای فراتر از تلفات نظامی داشت. نامهها، گزارشهای نظامی و روایتهای کهنهسربازان بازگشته، داستانهایی از جامعهای بهشدت مستقل در افغانستان را به خانه آوردند. این روایتها در میان بنگالیهای تحصیلکرده دستبهدست شد و به شکلگیری آگاهی نوظهوری کمک کرد که حتا قدرتمندترین امپراتوری جهان نیز شکستناپذیر نیست. درس آن ظریف، اما مهم بود.
افغانستان نه تنها با کوههای دوردست، بلکه با این اندیشه پیوند خورد که سلطه امپراتوری نه اجتنابناپذیر است و نه شکستناپذیر. مدتها پیش از آنکه ملیگرایی ضد استعماری در سراسر آسیای جنوبی به اوج برسد، افغانستان به نمادی از مقاومت استوار در برابر اشغال خارجی تبدیل شده بود.
«کابلیوالا»؛ زمانی که ادبیات، انسانیت را جایگزین کلیشهها کرد
اگر جنگ، بنگالیها را از طریق خشونت با افغانستان آشنا کرد، ادبیات آنها را از مسیر شفقت به این سرزمین نزدیک ساخت. در سال ۱۸۹۲، رابیندرانات تاگور داستان کوتاه «کابلیوالا» را منتشر کرد؛ اثری که به یکی از محبوبترین آثار ادبیات بنگالی و یکی از نخستین پلهای ادبی میان بنگال و افغانستان تبدیل شد.
شخصیت اصلی داستان، «رحمت»، فروشنده میوه خشک از افغانستان است که در کلکته زندهگی میکند و از راه تجارت بادام، کشمش و دیگر کالاها امرار معاش میکند. در نگاه نخست، رحمت همان چهره آشنای دوران استعمار به نظر میرسد؛ بازرگان دورهگرد پشتونی که بهصورت فصلی در سراسر شبهقاره هند سفر میکند. با این حال، تاگور آگاهانه این کلیشه را درهم میشکند. او بهجای آنکه رحمت را غریبهای عجیب و غریب نشان دهد، او را پدری معرفی میکند که از دختر خردسالش در افغانستان دور افتاده است. رابطه عاطفی او با «مینی»، کودک پرشور بنگالی، از مرزهای زبان، قومیت و مذهب فراتر میرود. قدرت عاطفی «کابلیوالا» در تأکید بر این حقیقت نهفته است که انسانیت مشترک بر فاصلههای فرهنگی غلبه میکند.
رحمت نه رمانتیک جلوه داده میشود و نه به نمادی سیاسی تقلیل مییابد. او پدری است که با تنهایی، مهاجرت، خاطره و فداکاری دستوپنجه نرم میکند؛ تجربههایی که برای بسیاری از جوامع آشنا هستند. برای نسلهای پیدرپی خوانندهگان بنگالی، «کابلیوالا» نگاه به افغانها را دگرگون کرد.
این داستان کلیشههای رایج درباره بازرگانان و دادوستدکنندهگان پشتون را تعدیل کرد و تردید را با همدردی جایگزین ساخت. این اثر خوانندهگان را تشویق کرد افغانستان را نه بهعنوان مرزی انتزاعی، بلکه بهمثابه سرزمینی ببینند که خانوادههای عادی با دنیایی عاطفی بسیار شبیه به خودشان در آن زندهگی میکنند. بیش از یک قرن بعد، «رحمت» همچنان یکی از ماندگارترین یادآوریهای ادبیات است که دیپلماسی، اغلب از تخیل آغاز میشود.
سید مجتبا علی؛ کشف افغانستان از درون
جایی که تاگور افغانستان را از طریق داستانپردازی مجسم کرد، سید مجتبا علی آن را از نزدیک تجربه نمود. در اواخر دهه ۱۹۲۰، او پیشنهاد تدریس در یک انستیتوت کشاورزی در کابل را پذیرفت؛ در دورهای که افغانستان، تحت پادشاهی شاه امانالله خان، در صدد مدرنسازی نهادهای آموزشی خود بود. تجربههای او بعدها پایه و اساس کتاب «دیشه بدیشه» را تشکیل داد؛ اثری که از آن بهعنوان یکی از بهترین سفرنامههای ادبیات بنگالی یاد میشود.
برخلاف بسیاری از سفرنامهنویسان غربی که افغانستان را از دریچه درگیری یا ماجراجوییهای امپراتوری به تصویر میکشیدند، علی با کنجکاوی روشنفکرانه و تواضع فرهنگی نوشت. افغانستانِ او پرجنبوجوش، چندزبانه و بسیار پیچیده بود. خوانندهگان با خیابانهای شلوغ کابل، صنفهای درسی، گفتوگو با دانشمندان، آداب و رسوم قومی، مهماننوازی، مناظرههای سیاسی و تنشهای میان سنت و مدرنیته روبهرو میشدند.
علی نه جامعه افغانستان را رمانتیک جلوه داد و نه با نگاهی برترپندارانه به آن نگریست. در عوض، او با افغانستان بهعنوان تمدنی برابر برخورد کرد؛ تمدنی که شایسته مشاهده دقیق و احترام واقعی است.
برای مخاطبان بنگالی، «دیشه بدیشه» پنجرهای نادر به سوی کشوری همسایه بود که از خلال روایتهای متعارف استعماری تا حد زیادی ناشناخته باقی مانده بود. اهمیت ماندگار این اثر فراتر از سفرنامهنویسی است. علی نشان داد که درک فراملیِ معنادار، نیازمند غوطهوری در فرهنگ است، نه فرض و گمان. اثر او درگیری فکری بنگالیها با افغانستان را گسترش داد و تصویرهای سادهانگارانهای را که سالها بر گفتمان امپراتوری سایه افکنده بود، به چالش کشید.
۱۹۷۱: نقش خاموشِ بشردوستانه افغانستان
عمیقترین آزمون هر رابطه دوجانبه، اغلب در لحظات بحران آشکار میشود. برای بنگلادش، هیچ رویدادی دگرگونکنندهتر از جنگ آزادیبخش ۱۹۷۱ نبود. پس از سرکوب نظامی پاکستان در پاکستان شرقی، در ۲۵ مارچ ۱۹۷۱، میلیونها بنگالی از خشونت گریختند، در حالی که بسیاری دیگر در سراسر پاکستان غربی سرگردان شدند. دانشجویان، متخصصان، کارمندان دولت، پرسنل نظامی و غیرنظامیان، خود را دور از وطن و در میانه نظمی سیاسی که بهسرعت در حال فروپاشی بود، منزوی یافتند.
اگرچه افغانستان بهطور رسمی احتیاط دیپلماتیک را حفظ کرد ــ همانگونه که بسیاری از کشورها در مواجهه با فشارهای جنگ سرد چنین کردند ــ پادشاهی افغانستان دست به اقدامهای بشردوستانهای زد که تا امروز نیز توجه بینالمللی چندانی را به خود جلب نکرده است. مقامهای افغان، عبور امن و کمکهای بشردوستانه را برای شماری از بنگالیهای سرگردان که خواهان ترک پاکستان بودند، تسهیل کردند. کابل با اجازه دادن به عبور از خاک افغانستان و حمایت از ترتیباتی که غیرنظامیان را قادر میساخت سفر خود را ادامه دهند، بهگونه خاموش در کاهش یک وضعیت اضطراری بشردوستانه سهم گرفت.
برخلاف مداخلههای نظامی پرسر و صدا یا بهرسمیتشناسیهای دیپلماتیک، این تلاشها عمدتاً بیرون از کانون توجه رسانههای بینالمللی انجام شد. با این حال، برای کسانی که مستقیماً از آن بهرهمند شدند، این کمکها اهمیت عمیقی داشت.
این اقدام نشان داد که کنش بشردوستانه میتواند با خویشتنداری دیپلماتیک همزیستی داشته باشد. افغانستان در پی کسب مزیت ژئوپلیتیکی از مبارزه بنگلادش نبود؛ بلکه در چارچوب سیاست خارجی خود عمل کرد و در عین حال، کمکهای عملی به غیرنظامیان آسیبپذیر ارایه داد. اگرچه این فصل از تاریخ هنوز کمتر مورد پژوهش قرار گرفته و شایسته بررسیهای آرشیوی بیشتر است، روایتهای تاریخی موجود و شهادتهای شخصی نشان میدهند که موضع بشردوستانه افغانستان بازتابدهنده سنت گستردهتری از پناه دادن و تسهیل عبور امن در جریان بحرانهای منطقهای بوده است. در نگاه به گذشته، این اقدامها فراتر از یک کمک تدارکاتی بودند؛ آنها رابطهای تاریخی را که بر همبستهگی انسانی، نه محاسبات استراتژیک، استوار بود، بار دیگر تأیید کردند.
از داستانهای مشترک تا اخلاق مشترک
دوران استعمار، روابط بنگلادش و افغانستان را به شیوههایی غیرمنتظره دگرگون ساخت. استراتژی امپراتوری بریتانیا، بنگالیها را از طریق کارزارهای نظامی که نه خود آغاز کرده بودند و نه بر آن کنترلی داشتند، به کوههای افغانستان کشاند. سپس ادبیات این مسیر را معکوس کرد. رابیندرانات تاگور، مهاجر افغان را از رهگذر عواطف مشترک انسانی بازآفرید، در حالی که سید مجتبا علی، خوانندهگان بنگالی را با افغانستان بهعنوان جامعهای زنده آشنا کرد، نه صرفاً مرزی در حاشیه یک امپراتوری.
سپس سال ۱۹۷۱ فرا رسید. این رابطه از تصور فرهنگی فراتر رفت و به همکاری ملموس بشردوستانه تبدیل شد. قرنها پیش، بنگال پس از فروپاشی سلسله لودی، به اشرافزادگان آواره افغان پناه داده بود. در تاریکترین بحران ملی بنگلادش نیز افغانستان، به نوبه خود، مسیرهای بشردوستانهای را برای بنگالیهای آسیبپذیرِ در جستوجوی امنیت فراهم کرد. بدینگونه، تاریخ چرخه خود را کامل کرد.
تداوم این پیوند قابل توجه است. در طول هفت قرن، لحظههای تعیینکننده در روابط بنگلادش و افغانستان بهندرت صرفاً با کشورگشایی یا کشورداری شکل گرفتهاند. در بیشتر موارد، این روابط بر پایه اقدامهایی چون حمایت، کنجکاوی روشنفکرانه، تبادل فرهنگی و مسوولیت اخلاقی استوار بودهاند. همین الگوهای پایدار توضیح میدهند که چرا رابطه میان این دو ملت، همواره عمقی فراتر از تعاملات محدود رسمی و دیپلماتیک داشته است.
این پیوند تاریخی نه تنها بر معاهدهها یا دیدارهای رسمی، بلکه بر تجربههای مشترک آوارهگی، تابآوری و بهرسمیتشناسی متقابل استوار است. این شالودهها در قرن بیستویکم، همانگونه که بنگلادش و افغانستان در ژئوپلیتیک پس از جنگ سرد، بازسازی بشردوستانه و عرصه غیرمنتظره دیپلماسی عمومی، یعنی میدان کریکت، گام برمیدارند، اهمیت تازهای مییابند.
یادداشتها
الف. تاریخ نخستین جنگ انگلیس و افغانستان، میان سالهای ۱۸۳۹ تا ۱۸۴۲، بهطور قطعی تثبیت شده است.
ب. داستان «کابلیوالا» در سال ۱۸۹۲ منتشر شد و همچنان یکی از شناختهشدهترین آثار رابیندرانات تاگور به شمار میرود.
ج. تجربه سید مجتبا علی در کابل، محور اصلی کتاب «دیشه بدیشه» است و این اثر باید بهعنوان یک سفرنامه ادبی مطالعه شود.
د. نقش بشردوستانه افغانستان در سال ۱۹۷۱ باید با احتیاط مطرح شود، زیرا این موضوع همچنان به پژوهشهای آرشیوی و تاریخی بیشتر نیاز دارد.






