پس از مدتها سری به خیابانهایی زدم که انتهایشان به دانشگاه کابل میرسد؛ مکانی که نزدیک به چهار سال پیش در آن دانشجو بودم، مشغول یادگیری و پیگیر اهدافی که سالها برایشان تلاش کرده بودم. اکنون اما از دور آن را تماشا میکنم و از ورود به داخلش هراس دارم. هراسم از این است که مبادا دانشگاه چهره عوض کرده باشد و فضای آن، همچون سایر نقاط کابل، زهرآگین شده باشد.
وقتی به دروازه دانشگاه نزدیک میشوم، از آن سوی خیابان چشمم به سه تن از محافظان میافتد. دو نفرشان لُنگی سیاه به سر دارند و همهگی پیراهن و تنبان به تن کردهاند. از ظاهرشان و از سکوت محضی که چهار طرف دانشگاه را فرا گرفته، میتوان فهمید که حدسم درست بوده است. فضای دانشگاه کاملاً دگرگون شده و شاید دیگر هیچ دانشجویی شور و اشتیاق پیشین را برای یادگیری در این مکان نداشته باشد.
نگاهم لحظهای روی آن سه طالب متوقف میشود، و همین کافی است تا بار دیگر به یاد بیاورم که اسارت همچنان پابرجاست و هیچ تغییری رخ نداده است. نه خبری از رفتن دختران به دانشگاه است، نه نشانی از آزادی زنانی که ماههاست به جرم زن بودن در خانههایشان حبس شدهاند. دیدن فضای متشنج کابل و پرچم سفیدی که چیزی جز تاریکی را تداعی نمیکند، حالم را دگرگون میکند. اکنون، این پرچم شوم بر فضای سوت و کور دانشگاه نیز سایه افکنده است.
لحظهای به یاد روزهایی میافتم که هر صبح با اشتیاق یادگیری، خانه را به مقصد دانشگاه ترک میکردم. شور و هیجان وصفناشدنی داشتم. فضای دانشگاه مرا بیش از پیش به اهدافم تشویق میکرد؛ زیرا من و دیگر دانشجویان، هرکدام در مسیر تحقق رویاهایمان تلاش میکردیم. برخی شبانهروز درس میخواندند و هیچ فرصتی را که بتواند آنان را به سمت پیشرفت ببرد، از دست نمیدادند. دلم برای لحظاتی که گروهی برای تکمیل یک پروژه موفق تلاش میکردیم، تنگ شده است. هرکس در پی ارایه بهترین نظر بود. فضای دانشگاه و ایدههای نو و سازندهای که از هر سو به گوش میرسید، نعمتی بود که باعث میشد باور کنیم جامعه در مسیر درستی قرار گرفته و تا چند سال دیگر، از این همه تفکرات ضدبشری خبری نخواهد بود. همه ما به این باور رسیده بودیم که اگر اوضاع به همین شکل ادامه پیدا کند، شاهد تغییرات چشمگیری در ذهنیت اجتماع خواهیم بود.
اما سقوط نظام جمهوری، همهچیز را نابود کرد؛ تا جایی که خودم نیز از همهچیز دست کشیده و خانهنشین شدهام. انگار این سرزمین طلسم شده است و هرگز روی خوشبختی را نخواهد دید. تاریخ این کشور پر از شکستها و سقوطهایی است که تنها قربانیان آن مردم بودهاند؛ مردمی که هیچگاه نفس راحت نکشیدهاند. گاهی با خود فکر میکنم ای کاش هرگز درس نمیخواندم، رویا نمیداشتم و برای آبادی این سرزمین هیچ تلاشی نمیکردم. گویی این کشور و مردمش هرگز به آرامش نخواهند رسید. همیشه زجر کشیدهاند، با درد و حسرت از دنیا رفتهاند و هرگز به خواستههایشان نرسیدهاند.
نمیدانم چگونه باور کرده بودم که من و صدها جوان دیگر نیروی تغییر هستیم و روزی این خاک را به گلزار تبدیل خواهیم کرد؛ در حالی که حاکمانش با سرنوشت ما بازی کردند و در نهایت، ما را به حال خود رها نمودند. این همه، زخم ناسور است که حتا اگر سالها بگذرد، التیام نخواهد یافت.
کدام جوان باور میکرد که روزی کسانی بر این کشور حکومت خواهند کرد که شدیدترین مخالفت را با طرز فکر او دارند و اگر اشتباهاً از این عقاید سخن بگوید، سرنوشتش زندان یا طناب دار خواهد بود؟ ما روز سقوط کابل در دانشگاه بودیم و مشغول درس خواندن. وقتی خبر سقوط کابل به دست طالبان را شنیدیم، برایمان مانند صحنهای از یک فلم تخیلی بود؛ چیزی که باورپذیر نبود. با خود میگفتیم مگر ممکن است؟! مگر ممکن است زندهگی، خواستهها و دستاوردهای میلیونها نفر به این سادهگی نیست و نابود شود؟! مگر ممکن است حکومتی که صدها برابر طالبان قدرت داشت در مقابل این گروه شکست بخورد؟! اما دیدیم که هر چیزی ممکن است. همانطور که میگویند در این دنیا هیچ چیز غیرممکن نیست، حتا زشتی سقوط یکشبه کابل و تمام افغانستان.






