قدرت، از نخستین لحظهای که انسان خود را در جهان شناخته است، همواره با پرسش خشونت پیوند خورده است؛ گویی سایهای سنگین در کنار تاریخ بشر حرکت کرده و هرگاه انسان خواسته است بر دیگری فرمان براند، مرز میان اقتدار و زور، میان حکومت و سرکوب، میان نظم و خشونت باریکتر شده است. تاریخ بشر را نمیتوان بدون مطالعه رابطه میان قدرت و خشونت فهمید؛ زیرا قدرت در بسیاری از دورهها نه از رضایت انسانها، بلکه از ترس، جنگ، خون و حذف دیگری ساخته شده است. از نخستین داستانهای اسطورهای تا دولتهای مدرن، از امپراتوریهای بزرگ تا انقلابهای اجتماعی، خشونت یکی از ابزارهای اصلی تصاحب و حفظ قدرت بوده است. حتا در تاریخ ادیان نیز این واقعیت اجتماعی وجود داشته است که جامعه انسانی، با وجود پیامهای اخلاقی و معنوی، از منازعه قدرت و خشونت جدا نبوده است.
در دوران پیامبر اسلام نیز جامعهای که در آن زندهگی میکرد، جامعهای خالی از خشونت نبود؛ جنگها، درگیریهای قبیلهای و نزاعهای سیاسی بخشی از واقعیت آن عصر بودند. تفاوت اصلی در این بود که تلاش شد خشونت در چارچوب اخلاق، قانون و نظم اجتماعی مهار شود و از حالت انتقامگیری قبیلهای به سوی ساختن جامعهای منظمتر هدایت گردد. بنابراین، حتا ظهور پیامبران نیز در بستری اتفاق افتاده است که انسانها با مساله قدرت، سلطه و خشونت روبهرو بودهاند.
اگر به ریشههای نخستین داستان انسان بازگردیم، روایت هابیل و قابیل یکی از قدیمیترین نمادهای رابطه قدرت و خشونت است. قتل هابیل توسط قابیل تنها یک جنایت فردی نیست؛ بلکه نشانه نخستین لحظهای است که انسان برای حذف دیگری و اثبات برتری خود دست به خشونت میزند. قابیل نمیتواند تفاوت، انتخاب و جایگاه دیگری را تحمل کند؛ بنابراین، حذف فیزیکی دیگری را راه حل میداند. این داستان نشان میدهد که خشونت، پیش از آنکه یک پدیده سیاسی باشد، یک بحران انسانی است؛ بحرانی که از میل به مالکیت، برتریجویی و سلطه سرچشمه میگیرد.
بعدها همین منطق در ساختارهای سیاسی تکرار شد؛ پادشاهان، فرماندهان و حکومتها برای تثبیت قدرت خود گاهی همان مسیر قابیل را در مقیاسی بزرگتر ادامه دادند؛ یعنی حذف مخالف، خاموشکردن صداها و ایجاد ترس.
در فلسفه سیاسی نیز رابطه قدرت و خشونت یکی از بحثهای بنیادی بوده است. بسیاری از فیلسوفان تلاش کردهاند پاسخ دهند که آیا قدرت ذاتاً به خشونت نیاز دارد یا خشونت نشانه ضعف قدرت است. توماس هابز باور داشت که بدون وجود یک قدرت مرکزی، انسانها گرفتار جنگ همه علیه همه میشوند و برای ایجاد نظم، وجود قدرت سیاسی ضروری است. در مقابل، اندیشمندانی مانند هانا آرنت میان قدرت و خشونت تفاوت قایل بودند و باور داشتند که قدرت واقعی از مشارکت و رضایت جمعی سرچشمه میگیرد، اما زمانی که حکومتها مشروعیت خود را از دست میدهند، به خشونت متوسل میشوند. از این دیدگاه، خشونت ممکن است قدرت را برای مدتی حفظ کند، اما نمیتواند جایگزین مشروعیت شود. قدرتی که تنها بر ترس بنا شود، دیر یا زود با مقاومت جامعه روبهرو خواهد شد.
در تاریخ انقلابها نیز مساله خشونت همواره در مرکز بحث بوده است. ولادیمیر لنین، رهبر انقلاب روسیه، انقلاب را صرفاً یک تغییر آرام سیاسی نمیدانست، بلکه آن را شکستن ساختارهای موجود قدرت معرفی میکرد. او باور داشت که انقلاب خشونت نیست، بلکه توصیف یک مبارزه تاریخی است که در بسیاری موارد به خشونت سازمانیافته میان طبقات و نیروهای سیاسی منجر میشود. از نگاه لنین، زمانی انقلاب رخ میدهد که راههای تغییر مسالمتآمیز بسته شده باشد. اما تجربه تاریخی نشان داده است که خشونت انقلابی نیز میتواند پس از پیروزی به چرخهای تازه از سرکوب تبدیل شود؛ زیرا کسانی که قدرت را با زور گرفتهاند، اغلب برای حفظ آن نیز به زور متوسل میشوند.
افغانستان یکی از سرزمینهایی است که تاریخ سیاسی آن را نمیتوان بدون بررسی رابطه قدرت و خشونت فهمید. از شکلگیری دولتهای نخستین تا دوره معاصر، رقابت برای تصاحب قدرت بارها با جنگ، حذف و خونریزی همراه بوده است. از زمان احمدشاه ابدالی و شکلگیری دولت ابدالیان، مساله قدرت، جانشینی و رقابتهای درونی میان خاندانها بارها سبب درگیریهای شدید شده است. در بسیاری از دورهها، کسانی که برای رسیدن به قدرت رقابت میکردند، نه از مسیر ایجاد نهادهای سیاسی، بلکه از طریق نیروی نظامی و حذف رقیب به پیروزی میرسیدند.
این تجربه تاریخی آرامآرام یک باور خطرناک را در ذهن جمعی جامعه افغانستان ایجاد کرد؛ اینکه قدرت چیزی نیست که از قانون، مشارکت و رضایت مردم به دست آید، بلکه چیزی است که باید با زور گرفته شود.
خشونت در تاریخ افغانستان تنها یک عمل مقطعی نبوده است، بلکه در بسیاری موارد به یک فرهنگ سیاسی تبدیل شده است. نسلهایی که کودتا، جنگ، انتقام و حذف سیاسی را تجربه کردهاند، گاهی این پیام را به نسلهای بعدی انتقال دادهاند که برای رسیدن به قدرت باید توانایی کشتن و شکستدادن دیگری را داشت. این ذهنیت باعث شده است که در بسیاری از دورهها، گروههای مختلف سیاسی و تباری، مخالف خود را نه بهعنوان شریک سیاسی، بلکه بهعنوان دشمنی ببینند که باید نابود شود. وقتی چنین اندیشهای در جامعه ریشه بگیرد، قدرت دیگر وسیله خدمت نیست، بلکه به هدفی تبدیل میشود که برای رسیدن به آن هر خشونتی توجیهپذیر شمرده میشود.
دوره محمد داوود خان نیز نمونهای از پیوند قدرت با خشونت سازمانیافته در تاریخ معاصر افغانستان است. کودتای ۱۳۵۲ و پایان نظام سلطنتی نشان داد که انتقال قدرت در افغانستان بیشتر از مسیر زور و ساختارهای نظامی صورت گرفته است تا از مسیر نهادهای سیاسی و دموکراتیک. پس از آن، کودتاهای پیدرپی، جنگهای داخلی و رقابتهای ایدیولوژیک، کشور را وارد چرخهای ساخت که هر گروه برای رسیدن به قدرت، گروه دیگر را حذف میکرد. از حکومتهای کمونیستی تا مجاهدین، از جنگهای داخلی تا ظهور طالبان، هر مرحله بخشی از زنجیرهای بود که خشونت را به زبان اصلی سیاست تبدیل کرد.
طالبان نیز در همین بستر تاریخی ظهور کردند؛ بستری که در آن خلای قدرت، فروپاشی دولت و جنگهای طولانی زمینه رشد نیروهای مسلح را فراهم کرده بود. اما طالبان نیز مانند بسیاری از گروههای پیشین، برای تصاحب قدرت از ابزار جنگ و خشونت استفاده کردند. این نشان میدهد که مشکل افغانستان تنها مربوط به یک گروه یا یک دوره خاص نیست؛ بلکه ریشه در یک فرهنگ سیاسی دارد که طی قرنها قدرت را با زور و غلبه نظامی پیوند داده است.
از نگاه تباری نیز تاریخ افغانستان نمونههای فراوانی از استفاده سیاسی از خشونت دارد. در دورههای مختلف، رقابتهای قومی و قبیلهای گاهی توسط صاحبان قدرت تقویت شده است تا گروهها در برابر یکدیگر قرار گیرند و حاکمان بتوانند موقعیت خود را حفظ کنند. زمانی که هویت قومی به ابزار قدرت تبدیل شود، خشونت از یک نسل به نسل دیگر منتقل میشود. در چنین شرایطی، جوانی که تاریخ را از زاویه جنگ و انتقام میآموزد، ممکن است تصور کند که قهرمان کسی است که دشمن بیشتری شکست دهد، نه کسی که جامعهای بهتر بسازد.
در نهایت، راه خروج از این چرخه تاریخی در ادامهدادن خشونت نیست؛ زیرا هر خشونت، واکنش و خشونت متقابل خود را به وجود میآورد. تاریخ نشان داده است که هیچ قدرتی که بر خون و ترس بنا شده باشد، برای همیشه دوام نمیآورد. همانگونه که در روایتهای دینی، فرعونها همواره موسیهای خود را داشتهاند، هر نظامی که بر ظلم، حذف و سرکوب استوار شود، سرانجام با مقاومت روبهرو خواهد شد.
راه حل افغانستان در تغییر تعریف قدرت است؛ قدرت نباید وسیله سلطه و انتقام باشد، بلکه باید ابزاری برای ساختن جامعه، عدالت و امنیت باشد. جامعه افغانستان زمانی از این چرخه بیرون خواهد شد که باور تاریخیِ حکشده در ذهن نسلهای گذشته و امروز تغییر کند؛ همان باوری که میگوید هر کسی که میخواهد قدرت بگیرد باید خون بیشتری بریزد.
باید اندیشهای تازه جایگزین شود: قدرت واقعی از تعداد قربانیان ساخته نمیشود، بلکه از اعتماد مردم، قانون، عدالت و مشارکت اجتماعی شکل میگیرد. آینده افغانستان زمانی تغییر خواهد کرد که انسانها از منطق قابیل عبور کنند و بپذیرند که بزرگترین پیروزی سیاسی نه شکستدادن دیگری با خشونت، بلکه ساختن جامعهای است که در آن هیچکس برای شنیدهشدن مجبور به استفاده از خون و اسلحه نباشد.






