رعنا را از کودکی میشناختم. همسایه ما بود و سالهای کودکیمان در یک کوچه گذشت. با هم بزرگ شدیم و از روزهای ساده کودکی خاطره داشتیم. دختری بود آرام، زیبا و با موهای بور و بلندی که تا کمرش میرسید. هنوز تصویرش با همان چهره آرام در ذهنم مانده است. اما زندهگی رعنا خیلی زود تغییر کرد. وقتی خانوادهاش او را به نکاح مردی درآوردند، تنها ۱۶ سال داشت؛ مردی که سالها از او بزرگتر بود و پیش از آن ازدواج کرده بود و فرزندانش تقریباً همسن رعنا بودند.
از همان روز، دختری که هنوز خودش به محبت و حمایت نیاز داشت، وارد زندهگیای شد که برایش پر از ترس و رنج بود. همسر اول شوهرش با حرفها، تهمتها و رفتارهایش زندهگی را برای رعنا دشوارتر میکرد و شوهرش نیز بارها با خشونت با او برخورد میکرد. گاهی که مرا میدید، دیگر نمیتوانست دردهایش را پنهان کند؛ کنارم مینشست، اشک میریخت و از روزهای سختش میگفت. من به حرفهایش گوش میدادم، اما آن زمان نمیدانستم پشت آن اشکها چه اندازه خستگی و ناامیدی پنهان شده است. تا اینکه یک روز خبر رسید رعنا دست به خودسوزی زده است. باورم نمیشد همان دختری که سالها با او بزرگ شده بودم، دیگر میان ما نباشد. با شتاب به خانهشان رفتم؛ مردم جمع شده بودند و فضای خانه پر از سکوت و اندوه بود. وارد اتاق رعنا شدم؛ اتاقی که دیگر صدای گریه و خنده او را در خود نداشت. بافت بلند موهایش که روزی بخشی از زیباییاش بود، به پیکرش چسبیده بود و دیدن آن صحنه برایم چیزی نبود که بتوانم فراموش کنم.
سالها از آن روز گذشته است، اما هنوز گاهی به رعنا فکر میکنم و از خودم میپرسم که چه چیزی یک دختر جوان را به چنین پایانی میرساند. آن روزها میان مردم حرفهای مختلفی شنیده میشد؛ برخی باور داشتند رعنا زیر فشار سالها رنج و خشونت دست به این کار زده است و برخی دیگر میگفتند شاید همسر اول شوهرش در این ماجرا نقشی داشته باشد. حقیقت آنچه در آن خانه گذشت، هیچگاه برای من روشن نشد. اما چیزی که میدانم این است که رنج رعنا فقط مربوط به یک روز نبود؛ او مدتها با ترس، تنهایی و خشونتی زندهگی کرده بود که آرامآرام او را از درون خسته کرده بود. شاید پاسخ این پرسش که در آن خانه بر رعنا چه گذشت، هیچگاه پیدا نشود، اما خاطره آن دختر با چهره آرام و موهای بلند، برای همیشه در ذهن من مانده است؛ دختری که شاید بارها خواست صدایش شنیده شود، اما پیش از آنکه کسی عمق دردهایش را بفهمد، خاموش شد و هنوز این پرسش باقی است: چند دختر دیگر باید قربانی ازدواجهای اجباری و زندگیهایی شوند که در آن، حق انتخاب و فرصت نفس کشیدن از آنان گرفته میشود؟






