در افغانستانِ قبل از جنگ، مردم پنجشیر شبهای دراز و سرد زمستان را با «کتابخوانی» کوتاه میکردهاند. در آن زمان، اغلب مردم پنجشیر از طریق کشاورزی و دامداری روزگار میگذراندهاند و ازاینرو در فصل زمستان، مطلقاً فارغالبال میبودهاند و فرصت کافی برای شرکت در مجالس کتابخوانی در اختیار میداشتهاند. مثنوی معنوی، شاهنامه فردوسی، اسکندرنامه نظامی گنجوی از جمله کتابهایی بوده که در آن شبها خوانده میشده است. معمول بوده که دو سه نفر به سبک مخصوص خود چند بیت از این کتابها را با خوشآوازی میخواندهاند و سپس یکی از اشخاصی که بر تفسیر متون کلاسیک فارسی تسلط داشته، به شرح و بسط آن ابیات میپرداخته است. گاهی تفسیر و شرح این متون تا نزدیک صبح به درازا میکشیده است. در آن زمان، آموزش سینه به سینه یگانه روش آموزش بوده و اکثریت مردمْ بیبهره از سواد خواندن و نوشتن بودهاند و مهمترین منبع تغذیه فکری آنان، همین مجالس کتابخوانی بوده است. هنوز هم افرادی در جامعه پنجشیر حضور دارند که بخشهایی از مثنوی، شاهنامه یا اسکندرنامه را از بر کردهاند یا داستانهایی از این کتابها را به خوبی بیان میکنند، حال آنکه حتا بهره اندکی از سواد ندارند. پیشوایان مذهبی در آن روزگاران، غالباً با متون کلاسیک فارسی آشنایی کافی میداشتهاند و اگر ملایی با این متون دمخور نمیبوده، محل طعن و عیبجویی مردم قرار میگرفته است. مثنوی و شاهنامه در میان مردم پنجشیر از مقام والایی برخوردار بوده است. در سالهای اخیر اطلاع یافتهام که برخی از ملاهای تصوفستیز و سلفیمشرب، به قصد طعن و لعن مردم پنجشیر، مثنوی مولانا جلالالدین بلخی را «قرآن پنجشیریها» مینامند.
در سالهای اخیر تلاشهایی صورت گرفته تا دوباره سنت مثنویخوانی و شاهنامهخوانی احیا شود و رونق بگیرد. از مجالسی که در قدیم برگزار میشده، جزئیات زیادی در اختیار ما قرار ندارد، اما در مورد محافل کتابخوانی در سالهای اخیر آگاهی ما بیشتر است. مهمترین نقدی که بر این کتابخوانیها (غالباً مثنویخوانی) میتوان وارد کرد این است که شارحان مثنوی و شاهنامه در این محافل، اشراف زیادی بر متون ندارند و نیز از منابعی که در چند دهه اخیر راجع به شرح این متون در جوامع فارسیزبان به نگارش درآمده یا از زبانهای دیگر ترجمه شده، استفاده نمیکنند. غالباً تفسیر این افراد از متون کلاسیک، تفسیر ذوقی و نامنضبط است و سود چندانی به مخاطب نمیرساند و به درستی معانی این کتابها را به شرکتکنندهگان در این جلسات باز نمیکند. از آن گذشته، شارحان این متون بیشتر از آنکه به شرح متون بپردازند، آن را دستاویزی میسازند تا تصورات و دیدگاههای کممایه و سخیف خود را در ذهن عوام تزریق کنند و بیشتر وقت را صرف حاشیهروی میکنند. با توجه به این مسایل، ما نباید از این قبیل محافل، توقع زیادی داشته باشیم. سنت کتابخوانی در شبهای زمستان، اگر سنت پسندیده هم باشد، اکنون به شکلی درآمده که ثمرهای از آن به دست نمیآید.
نکته دیگری که شایسته یادآوری است این است که سنت کتابخوانی در گذشتهها که افراد باسواد در جامعه کمشمار بودند و همچنین کتاب در دسترس عموم مردم قرار نداشت، میتوانست به بعضی از نیازهای فرهنگی آن زمان پاسخ دهد، ولی اکنون که کتابهای مفید و مطابق نیازهای روز در هر زمینهای وجود دارد، لازم است مردم تشویق به مطالعه کتابها و نوشتارهای مفید و باب روز شوند و انرژی خود را به کارهای مهمتر هزینه کنند. نباید این موضوع را از یاد برد که در متون کلاسیک فارسی، پارهای از آموزههایی جا خوش کرده که به هیچ صورت برای انسان امروزی به کار نمیآید که هیچ بلکه ممکن است زهر هلاهل باشد و زندهگی انسانها را مختل کند. طبعاً آنانی که در مجالس عمومی، به گرهگشایی مثلاً معضلات مثنوی معنوی دست مییازند، هرگز به خود اجازه نمیدهند اقرار کنند آموزههای غلط هم در این کتاب وجود دارد، چون این شارحان از استقلال فکری و تفکر انتقادی برخوردار نیستند و با این متون به حیث متون مقدس برخورد میکنند.
یکی از موضوعات قابل طرح و تأمل این است که در زمستان جاری، «مثنویخوانی» در جامعه پنجشیر، مشهودتر از قبل بود. ادارهها و رسانههای وابسته به طالبان هم با برگزار کردن این قبیل مجالس، این مسأله را تبلیغ میکردند که امنیت در پنجشیر حکمفرما شده و مردم آرامش خاطر یافتهاند و از این جهت دوست دارند سنتهای فرهنگی خود را شکوهمند از پیش برگزار کنند. دیده میشد که مأموران حکومت طالبان، بیشتر از دیگران در برگزاری جلسات یادشده سهم میگیرند. آیا پناه بردن مردم در شرایط کنونی به مثنوی و کتابهایی از این قماش، تلاشی برای تسکین و تخدیر ذهن است تا از آنچه در فضای پیرامونی اتفاق میافتد بیگانه شود و موقتاً از دنیا و شر و شورش بیاساید؟ در وضعیتی که کشور در بحرانیترین حالت قرار دارد و مردم دچار افسردگی جمعی هستند و از سر و روی جامعه آفت و مصیبت میبارد، مثنویخوانی و فرو رفتن در عوالم خلسهآور عرفانی چه توجیهی میتواند داشته باشد؟ ما در این اوضاع به کندوکاو در عوامل این شکست همهجانبه، هولناک و ریشهبرانداز نیازمندیم نه سرگرم شدن به اساطیر اولین. حکایت چنین آدمها حکایت دانشمندان روم در قرون وسطاست که وقتی لشکریان مسلمان، قسطنطنیه را در محاصره خود درآورده بودند، این دانشمندان به حدی از تحولات جهان بیخبر بودند که در آن روزها با هم نزاع داغ راه انداخته بودند راجع به اینکه بر سر یک سوزن چند فرشته ممکن است جای بگیرند.
شماری از افرادی که دغدغه مقابله با افکار افراطی را دارند و راهکارهایی را جستوجو میکنند تا جلو رشد بیرویه عقاید جزمی در جامعه افغانستان را بگیرند، به این باورند که رجوع به متون کلاسیک فارسی که قسمت مهمی از آن را آموزههای عرفانی و صوفیانه تشکیل میدهد، یکی از شیوههای مبارزه با باورهای رادیکال است. آنها بر این نکته پای میفشارند که کتابهای عرفانی پادزهر جزمگراییهای بنیادگرایانه است و به درستی از عهده تضعیف گرایشهای خطرناک تندروانه بیرون میشود. با اینهمه، تجارب نشان داده که سرزمین افغانستان، بستر حاصلخیز برای تندروی و افراطگرایی است و حتا ممکن است باورهای عرفانی در خدمت تصورات افراطگرایانه قرار گیرد. جامعه پنجشیر از جامعههایی است که در آن به مثنوی معنوی و دیگر کتابهای عرفانی توجه نشان داده میشود و آشنایی مردم پنجشیر با مفاهیم عرفانی و تصوفی در مقایسه با دیگر جوامع بیشتر است، با آنهم اندیشههای افراطگرایانه در آن جامعه رایج است و از این نظر جامعه پنجشیر تفاوتی با دیگر جامعهها ندارد. سالهای متمادی سایه افراطگرایان بر سر پنجشیر، همانند دیگر جاها، همواره سنگینی میکرده است.
یکی از معضلاتی که افغانستان با آن درگیر بوده فقدان یا کمبود ظرفیت انسانی برای مقابله با مشکلات و چالشها و فراهمآوری زندهگی آبرومندانه برای ساکنان این آب و خاک است. در نظام پیشین، میلیاردها دالر صرف جلب و جذب نیروهای انسانی متخصص از خارج شد؛ نیروهای متخصصی که شناخت درستی از جامعه افغانستان و تعهدی به آن نداشتند و نیز غالباً در پی کسب هرچه بیشتر پول بودند. از آن بدتر، با فروپاشی نظم سابق، قسمت عظیمی از نیروهای انسانی کارآمدی که در این سالها پرورش یافته بودند، به بیرون از کشور رفتند و اینک کشور با بحران نیروی انسانی متخصص مواجه است. در این حالت، به جای الگوسازیهای نادرست و سوق دادن انرژی جوانان به حل معضلات انتزاعی، شیوه معقول آن است که از این انرژی و نیرو در موارد مناسب، بهترین استفاده صورت گیرد. اولویتهای مهمتری وجود دارد که باید تودهها برای رسیدن به آنها بسیج ساخته شوند و اشتغال به مفاهیم انتزاعی و تصورات عرفانی و اسطورهای جزئی از آن اولویتها نیست.
چندین دهه قبل، مولوی عبدالواحد، یکی از ملاهای نامآور و دانشمند پنجشیر، وقتی مشاهده کرده بود که شاهنامهخوانی موجب تغییر خلق و خوی مردم میشود و آنان را به سوی جنگطلبی و پرخاشگری میکشاند، خواندن شاهنامه را در قسمتی از پنجشیر ممنوع ساخته بود. شاید عدهای بگویند که این کار مولوی عبدالواحد، اقدامی فارسیستیزانه و تنگنظرانه بوده و مردم را از مفاهیم شاهنامه دور ساخته است، اما حقیقت امر آن است که مولوی عبدالواحد در آن زمان درک کرده بوده که قرار دادن برخی از کتابها در اختیار عموم مردم، زمینه سوءتفاهم را فراهم میکند و به جای آنکه ارزشهای متعالی را گسترش دهد، به هرج و مرج و اغتشاش فکری میانجامد. عمومی کردن مثنوی و شاهنامه نه تنها منجر به افزایش آگاهی مردم نسبت به ارزشهای معنوی یا ملی نمیشود بلکه به ابتذال و انحطاط مفاهیم میانجامد. به کتابهای کلاسیک فارسی از قبیل مثنوی و شاهنامه برای خواص مفید است، اما عمومی کردن آن، به نفع جامعه نیست و حرکت آن به سوی تعالی را مختل میکند.
به کتابها، اعم از کهنه و جدید، باید با دید انتقادی نگاه کرد و به هیچ وجه نباید آنها را مقدس شمرد. همان قدری که یک کتاب میتواند تحول مثبت به وجود آورد، احتمال دارد حاوی ارزشهای مضر و بنیادبرافکن باشد. سنت ادبی و فکری ما در پهلوی احتوای آموزههای مفید برای انسان امروزی، جنبههای تاریک و قابل نقد هم دارد. بهترین شیوه مواجهه با این سنت گشنبیخ، موشکافی نقادانه و خونسردانه آن است. برای زندگی سربلندانه در جهان معاصر، نادیده گرفتن قسمتی از این سنت از اوجب واجبات است. برخورد عوامگرایانه با سنت ادبی و فکری ما، نه تنها ما را برای زیست کرامتمند در جهان کنونی کمک نمیکند بلکه آنچنان ما را درگیر خود میکند که برای سالهای طولانی از حرکت به جلو بازمیمانیم. در روزگاری که جهان به سرعت برق و باد در حال پیشروی است، در دام اسارت گذشته افتادن، فاصله ما را با دنیای متمدن، هر روز بیشتر از دیروز میکند و این امر هرگز پذیرفتنی نیست.






