سال ۲۰۰۰ را در نظر بگیرید. یک جوان هزاره در مناطق مرکزی افغانستان، نهتنها از حق آموزش عالی و مشارکت سیاسی محروم بود، بلکه هویت او از سوی رژیم مستقر بهعنوان یک «تهدید» و «سوژه سرکوب» شناخته میشد. تنها یک دهه بعد، در سال ۲۰۱۰، همان نسل در پارلمان قانونگذاری میکرد، رسانههای ملی را اداره مینمود و بدنه اصلی دانشگاههای کابل، بامیان، دایکندی، هرات و ولایات دیگر افغانستان را شکل داده بود.
این تضاد خیرهکننده، فقط یک تحرک اجتماعی ساده نیست. از منظر مطالعات امنیتی، یکی از عمیقترین پیامدهای ژئوپلیتیکی حملات یازده سپتامبر است. مداخله ائتلاف بینالمللی به رهبری ایالات متحده امریکا در افغانستان، شوکی بود که جامعه هزاره را از یک گروه بهحاشیهراندهشده به بازیگری فعال در متن سیاست تبدیل کرد.
از «سوژه امنیتی» تا «شهروند دارای حقوق برابر»
از زمان تثبیت دولت مرکزی در افغانستان معاصر، بهویژه از اواخر قرن نوزدهم، جامعه هزاره همواره از سوی حاکمیتها بهعنوان یک سوژه امنیتی (Securitized Subject) ادراک میشد. این مفهوم که توسط مکتب کپنهاگ، بهویژه بری بوزان و اوله ویور، بسط یافته است، بدان معناست که یک گروه، نه بهعنوان شهروند، بلکه بهعنوان «تهدیدی برای امنیت ملی» بازتعریف میشود. در این چارچوب، سرکوب هویت هزاره، نه یک نقض حقوق بشر، بلکه یک «ضرورت امنیتی» تلقی میگشت.
نظم سیاسی برآمده از اجلاس بن در سال ۲۰۰۱، این معادله را دگرگون کرد. قانون اساسی ۱۳۸۲، با بهرسمیتشناختن مذهب جعفری و تأکید بر حقوق برابر شهروندی، آغازگر فرآیند غیرامنیتیسازی (De-securitization) این جامعه بود. این تغییر پارادایم به کاهش چشمگیر خشونت ساختاری (Structural Violence)، مفهومی که یوهان گالتونگ آن را خشونتی تعریف کرده است که در ساختارهای اجتماعی نهادینه شده و مانع شکوفایی انسان میشود، انجامید.
از این منظر، امنیت دیگر فقط به معنای توانایی دولت برای کنترل خشونت نیست؛ بلکه مساله اصلی این است که چه کسانی در تعریف، توزیع و اعمال قدرت سیاسی سهم دارند.
امنیت انسانی و تحرک فضایی
با شکلگیری چتر حمایتی بینالمللی، درک جامعه هزاره از مقوله امنیت، از سطح نازل بقای فیزیکی به مفهوم مدرن امنیت انسانی (Human Security) ارتقا یافت. این مفهوم که نخستینبار در گزارش توسعه انسانی سازمان ملل متحد در سال ۱۹۹۴ بهطور نظاممند مطرح شد و محبوبالحق پاکستانی از معماران اصلی آن بود، امنیت را نه در بقای دولت، بلکه در «رهایی از ترس و رهایی از نیاز» تعریف میکند.
رهایی نسبی از ترس سیستماتیک، قفل انزوای تاریخی را شکست. شهرهای بزرگ و مهمی چون کابل، مزار شریف و هرات از انحصار سنتی خارج شده و به بستر جدیدی برای اشتغال، تجارت و فعالیت مدنی و سیاسی این گروه تبدیل شدند. در این میان، آموزش نقش محوری را ایفا کرد. ورود نسل جدیدی از دانشجویان، پزشکان و روزنامهنگاران به عرصه عمومی، فقط یک دستاورد فرهنگی نبود؛ بلکه از دیدگاه ژئوپلیتیک، نوعی بازتوزیع قدرت محسوب میشد.
گروهی که به دانشگاه دسترسی پیدا میکند و وارد بازار کار و رسانه میشود، در واقع جایگاه خود را در جغرافیای قدرت تغییر میدهد و سرمایه نمادین خود را به قدرت ملموس اجتماعی و سیاسی ترجمه میکند.
امنیت هستیشناختی و ظهور پارادوکس امنیتی
پذیرش حقوقی هویت مذهبی شیعیان، دستاوردی فراتر از امنیت جانی داشت و برای نخستینبار امنیت هستیشناختی (Ontological Security) آنان را در ساختار رسمی تأمین کرد. این مفهوم که «آنتونی گیدنز» آن را وارد ادبیات علوم اجتماعی کرد و پژوهشگرانی چون «جنیفر میتزن» و «کاتارینا کینوال» آن را در مطالعات امنیتی بسط دادند، به معنای نیاز بنیادین انسان به «ثبات، پیوستگی و پیشبینیپذیری» در زندهگی روزمره است.
برای نخستینبار، یک هزاره میتوانست بدون ترس از سرکوب هویتی، احساس تعلق و آرامش روانی را در چارچوب یک دولت-ملت تجربه کند و رابطه خود با حاکمیت را از «گروه مطرود» به «شهروند دارای حقوق» ارتقا دهد.
اما واقعیت این است که دوره جمهوریت، آبستن یک پارادوکس امنیتی تلخ بود.
با خروج هزارهها از انزوا و حضور گسترده و علنی آنان در فضاهای عمومی، مساجد، مکاتب و دانشگاهها، آسیبپذیری فیزیکی آنان نیز بهشکل متناقضی افزایش یافت. بازیگران فرقهگرا و تروریستی دقیقاً همین حضور مدنی و علنی را هدف قرار دادند. این پارادوکس نشان داد که افزایش مشارکت اجتماعی، در کشوری که دولت توانایی انحصار کامل خشونت را ندارد، لزوماً به معنای افزایش امنیت فیزیکی نیست.
امنیت وابسته و آزمون نهادینهسازی
بازگشت گروه طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، پرسش بنیادینی را در برابر پژوهشگران و کاوشگران امنیتی قرار داد؛ آیا این دستاوردهای دو دههای در ساختار بومی افغانستان نهادینه شده بود، یا صرفاً محصول حضور یک هژمون خارجی بود؟
فروپاشی سریع نظم جمهوری ثابت کرد که بخش عمدهای از پیشرفتهای جامعه هزاره متکی بر امنیت وابسته (Dependent Security) بوده است. حضور نظامی و سیاسی ایالات متحده، یک موازنه تهدید (Balance of Threat) مصنوعی در برابر گروههای افراطی و تندرو ایجاد کرده بود که با خروج آنان، این چتر حمایتی نیز فروپاشید.
درسی برای آینده
تجربه بیستساله جامعه هزاره پس از یازده سپتامبر، فقط روایت صعود و افول یک قوم نیست. این یک مطالعه موردی بینظیر در تبیین این واقعیت است که چگونه یک شوک ژئوپلیتیکی میتواند فرصت بازتعریف جایگاه گروههای حاشیهنشین را فراهم کند.
با این وجود، ادغام سیاسی بدون نهادینهسازی بومی و تجربه امنیت انسانی بدون تضمینهای ساختاری و درونزا، همواره شکننده و برگشتپذیر باقی میماند. این تجربه بهروشنی ثابت میکند که امنیت عاریتی و متکی بر نیروی خارجی، هرگز نمیتواند جایگزین یک قرارداد اجتماعی عادلانه و پایدار شود.







