این روزها در حاکمیت کابل دوپارهگی تشدید یافته است. آن ترَک نرم و ملایمی که هردو جناح طالبان تلاش داشتند پنهان و دور از دسترس رسانهها نگه دارند، اکنون بزرگ و بزرگتر شده است. حاکمان دیکتاتور کابل، که اختلافاتشان را پنهان میکردند و دیگران را نیز نقد و انتقادکردن نمیگذاشتند، اکنون در محضر عموم و از بلندگوهای مدارس به جان هم افتاده و از همدیگر انتقاد میکنند.
اما این انتقادها، چنان که برای زنان و خبرنگاران و معترضان و هر کس دیگر هزینههای زیادی داشت، برای خود طالبان نیز بیهزینه نیست.
همین چند روز پیش شیرمحمد عباس استانکزی، معین سیاسی وزارت امور خارجه طالبان، به دلیل انتقاد از ملا هبتالله آخوندزاده، رهبر طالبان، از کشور فرار کرد. تنها چند روز بعد، سه ملای دیگر بهنامهای محمود حسن، عبدالقادر قانت و عبدالعزیز شجاع، به دلیل انتقاد از انحصار قدرت از سوی ملا هبتالله و نیز به دلیل انتقاد از محرومیت دختران از آموزش، بازداشت شدند.
کمی بعدتر از بازداشت آن سه ملا، ویدیویی از یک مقام بلندپایه طالبان در رسانههای اجتماعی دستبهدست شد که در جریان سخنرانی از دست سیاست ظالمانه ملا هبتالله گریه میکرد. محمدنبی عمری، معین وزارت داخله طالبان، در جریان یک سخنرانی در مدرسه دخترانه عایشه صدیقه در ولایت خوست، از سیاست سختگیرانه ملا هبتالله مبنی بر بستن مکتبهای دخترانه شکایت و گریه کرد. او در آن سخنرانی گفت علوم دینی که آزاد است، علوم عصری هم باید آزاد باشد.
بسیاری از معترضانی که از زندان طالبان آزاد شدهاند، از ترس طالبان به مردم و رسانهها هیچ چیزی گفته نمیتوانند. طالبان در زمان آزادی، از معترضان و منتقدان ویدیوهای اعتراف اجباری، حتا از زنان ویدیوهای لخت گرفته و آنان را تهدید کردهاند که اگر در بیرون با رسانهها و مردم از بدی و ظلم و تجاوز و اعتراف اجباری و ویدیوهای لختِ آنان چیزی بگویند، باز هم یا خود یا اعضای خانوادهشان را میگیرند و همین کارهایی که با آنان کردهاند را با خانوادهشان نیز میکنند. حتا بدتر از خودشان، خانوادهشان را بسیار بیشتر شکنجه و آزار میدهند.
اینها نشان میدهد که از یکسو طالبان تمام تلاششان را کرده که با زور و ترس و تهدید فضا را طوری مدیریت کنند که هیچ کسی از آنان انتقاد نتواند. از طرف دیگر اما در چنین یک وضعیتی روشن است که انتقاد از طالبان، حتا برای اعضای خود این گروه هزینههای زیادی دارد. اما مسوولیت اخلاقی، بیش از هر زمان دیگر، در چنین موقعیتهای خطرناکی معنا پیدا میکند. اکنون پرسش این جاست که در چنین وضعیتی، مسوولیت اخلاقی منتقد چیست؟ آیا آنانی که از وضعیت خبر دارند، آنانی که شکنجه شده و مورد تجاوز قرار گرفته و تحقیر و توهین شده، از ترس طالبان باید لب زیر دندان بگیرند و چیزی نگویند، یا دروغ بگویند و ظلم و سانسور و خفقان را توجیه و انکار کنند؟
از چشمانداز اخلاقی، سکوت، بسیار شرافتمندانهتر از دروغ است. کسانی که حرف نمیزنند، لااقل وضعیت را توجیه نمیکنند. ظلم و ستم و شکنجه و تجاوز را انکار نمیکنند. وضعیت را وارونه جلوه نمیدهند. دهن میبندند، خموشانه میگویند آنقدر زیر فشارند که نمیتوانند چیزی بگویند. بخشی از مسوولیت اخلاقی را بر دوش مردم میگذارند. به زبان سکوت، به مردم میگویند که آنان اعتراضشان را کرده، زندان رفته، شکنجه کشیده، مورد تجاوز واقع شده، دچار فشارهای حاد فزیکی و روانی شده، خانوادهشان را تحت فشار قرار داده و بخشی از آزادیشان را از دست دادهاند؛ از این بیشتر دیگر نمیتوانند چیزی بگویند. به مردم میگویند که خودشان باید بفهمند. آنان کارشان را کردهاند و حالا که نمیتوانند صحبت کنند، باید مردم زبانِ سکوتشان را بفهمند.
آنانی که سکوت میکنند، مدام به مردم میگویند که «خبرهای زیادی است، اما ما دیگر نمیتوانیم بگوییم.» مدام به مردم میگویند که وضعیت گل و گلزار نیست، سیاهی و تباهی تا به آن جا رسیده که حتا آنان حرفشان را هم زده نمیتوانند. اما آنانی که دروغ میگویند، بهخصوص جمعیتی که زیر فشار هم نیستند و فقط بهخاطر جانبداری از سیاست قومی و فایده شخصیشان دروغ میگویند، یکسره کار غیراخلاقی میکنند.
در ایام سرکوب و اختناق، هیچ کاری غیراخلاقیتر از آن نیست که جمعیت بیخار و بیخیال، با نیت شوم و زرنگی سیاسی، به دیگران بگویند که خبر خاصی نیست. به مردم بگویند آنان شاهدند که اوضاع گل و گلزار است و کسی به کسی کاری ندارد.
در چنین وضعیتی هیچ کاری غیراخلاقیتر از آن نیست که کسانی تمام دیکتاتوری یک نظام را یکبار و برای همیشه انکار کنند، توجیه کنند، علیه خشم سیاسی مردم، علیه درک صریح و بیواسطه مردم بایستند و برای تغییر و بهترشدن اوضاع، نگذارند که دیگران از وضعیت آگاه شوند.
در جایی که حرف زده نمیشود، حرفزدن قهرمانی است. در جایی که حرف زده نمیشود، سکوت شرافتمندانه است. اما در جایی که حرف زده نمیشود، دروغ زشت است. دروغ انکار و توجیه شر است، تداوم شر است، تشدید شر است، از دستدادنِ فرصت تغییر است، از دستدادن همان موقعیتی است که بعدها با حسرت از آن یاد میکنیم «اکنون دیر شده است، باید سالها پیش اقدام میکردیم».






