طالبان در جریان دو سال حاکمیتشان در افغانستان، برقراری «امنیت سراسری» را بهعنوان یکی از دستاوردهای مهم به رخ همهگان کشیدهاند. آنان مرتب از کشورهای علاقهمند سرمایهگذاری در افغانستان خواستهاند که شرایط برای این کار کاملاً آماده شده است، چون حالا هیچ درگیری نظامیای در کشور وجود ندارد و طالبان بهگونه کامل بر افغانستان مسلطند. حتا هواداران و مدافعان غربنشین طالبان نیز مدام این «دستاورد» را به رخ بقیه میکشند و نهادهای مهم بینالمللی به این نتیجه رسیدهاند که جنگ خونین طولانی در افغانستان به پایان رسیده است. اما آیا تامین امنیت صرفاً بهمعنای پایان جنگ است؟ شکی وجود ندارد که افغانستان در حال حاضر شاهد درگیری نظامی پایدار و گسترده نیست. فعالیت گروه داعش هنوز به اندازهای نیست که بتواند به جنگ جبههای در برابر طالبان بپردازد. جبهه مقاومت نیز بهحدی قدرتمند نشده که طالبان را بهگونه جدی به چالش بکشد. یعنی ما در حال حاضر شاهد درگیری نظامی در ابعاد کلان نیستیم. اما تبلیغ گسترده این «دستاورد» از سوی طالبان، بیشتر گمراهکننده است تا چیز دیگر. از یکسو، سخن گفتن از پایان جنگ در واقع تقلیلدهی جنگ به درگیری نظامی است که این کار بر روی تمام جرم و جنایت بیحدوحصری که طالبان روزانه مرتکب آن میشوند، سرپوش میگذارد.
طالبان روزانه دست به بازداشت، شکنجه و ترور نظامیان و کارمندان دولت پیشین، فعالان مدنی، خبرنگاران، زنان معترض و … زده و با اعمال محدودیتها و قیود کمسابقه بر زندهگی شهروندان، در حقیقت جنگ بیپایانی را علیه مردم افغانستان آغاز کردهاند؛ جنگی که یک طرف آن وسایل و امکانات نظامی یک دولت را در اختیار دارد و طرف دیگر، مردم غیرمسلح، بیپناه و درمانده هستند. این جنگ تا زمانی که طالبان وجود دارند شدیدتر میشود و خفیفتر نه. چون با گذشت زمان قیدوبندها بر زندهگی شهروندان نهتنها کاهش نخواهد یافت، بلکه ممکن است بیشتر شود. مقاومت آشکار و خاموش مردم نیز در برابر سیاست حذف طالبانی، اگر افزایش نیابد، دستکم به روال کنونی ادامه خواهد یافت.
افزون بر این، با تسلط طالبان بر افغانستان، بحران بشری وارد فاز جدیتر از قبل شده و بیکاری و فقر با هر اقدام محدودکننده طالبان بیشتر از پیش سیر صعودی بهخود گرفته است. افزایش بیکاری و فقر از یکسو و اعمال محدودیتها بر همه عرصههای زندهگی شهروندان از سوی دیگر، موجب تشدید ترس، افسردهگی، اضطراب، بیسرنوشتی و حس بدبختبودن شده که بهویژه در میان زنان نهایتاً به خودکشی منجر میشود. اگر به آمار بلند خودکشی در میان زنان پس از روی کار آمدن طالبان نگاهی بیندازیم، بهخوبی میتوانیم عمق فاجعه در افغانستان زیر کنترل طالبان را درک کنیم. در این گونه وضعیت حتا نمیتوان از برقراری امنیت نظامی بهمعنای واقعی کلمه سخن گفت، چه رسد به تامین امنیت در تمام ابعادش.
امنیت، پدیده پیچیده و چندبعدی
طالبان که حتا به پیچیدهترین قضایا با نگاه روستایی، قبیلهای و سطحی برخورد میکنند، به این باورند که با پایان درگیری نظامی در کشور، دیگر امنیت تامین شده است. نگاه اکثریت مردم نیز نسبت به امنیت همانی است که طالبان دارند. حتا دولت پیشین نیز ارتش، پولیس و امنیت ملیاش را زیر عنوان نیروهای امنیتی جمع میبست. این جا نیز رویکرد تقلیلگرایانه نسبت به امنیت را بهوضوح میتوان دید. اما امنیت تنها یک بعد بسیار ساده و آشکارش نبود درگیری نظامی است. امنیت ابعاد بسیار پیچیدهای دارد که نمیتوان آن را مترادف پایان جنگ دانست. این کار تنها امنیت را سادهسازی میکند که در نتیجه، بهجای آن که آگاهیبخش باشد، بازتولیدکننده فهم عامی از چیزها و مفاهیم است، که متاسفانه در شورهزار افغانستان همه در آن غوطهورند.
امنیت از ابعاد سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، روانی و … برخوردار است و تمام این ابعاد در یک کلیت یکی از دیگری رنگوبو میگیرد و ضعف یکی، ضعف دیگری را در پی دارد. وقتی امنیت نظامی شکننده بود، امنیت سیاسی نیز شکننده است و همین طور، شهروندان در ابعاد فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی نیز از امنیت پایدار و باثبات برخوردار نیستند. به افغانستان زیر سلطه طالبان نگاه کنید. این کشور از نظر اقتصادی در بحران، فاجعه و فساد غرق است. بیکاری و فقر با گذشت هر روز بیشتر میشود و طالبان نهتنها کاری برای زدودن آنها نکردهاند، بلکه با اعمال محدودیتها بر کاروبار و زندهگی شهروندان، به خیل بیکاران میافزایند. اگر کمکهای خارجی نباشد، بحران اقتصادی گستردهتر از پیش خواهد شد و مردم برای زندهماندن ممکن است به جان هم بیفتند.
از نظر سیاسی نیز در افغانستان رژیم تکقومی مستبدی روی کار است که حتا به ابتداییترین سازوکارهای مشروعیتدهی مردمی هم اعتنایی ندارد و آنها را «غربی» و «کفری» میداند. در حکومت مورد حمایت غربیها مردم حداقل حضور کاریکاتوری داشتند و دولت گاهی برای کسب مشروعیت به آنها رجوع میکرد؛ اما در امارت طالبانی نیازی نمیبینند به مردم مراجعه کنند. مردم حالا غایب بزرگ عرصه سیاسی است و جایش را به امت واگذار کرده است. امت طالبان لال و کر و کور است. از سنگ صدا میآید، اما از امت مورد پسند ملا هبتالله نه. تنها نیروهایی که هنوز مقاومت میکنند و دوست ندارند به امت بدل شوند، زنان افغانستان هستند. آنان هنوز امت نشدهاند، چون زندهاند و با سرسختی ستایشبرانگیز مقاومت میکنند.
طالبان در جریان دو سال گذشته در برابر خواستهای داخلی و خارجی برای ایجاد دولت همهشمول مقاومت کرده و کمترین تمکینی هم در برابر این خواست معقول جامعه بینالمللی از خود نشان ندادهاند. طالبان حکومت تکقومی کنونیشان را فراگیر و همهشمول میدانند و تاکید میکنند که حاضر به پذیرش رهبران فاسد قومی خارجنشین در بدنه حکومتشان نیستند. اگر هدف از تشکیل دولت فراگیر سهمدهی به رهبران فاسد تنظیمی باشد، باید با طالبان موافق بود. نباید به دزدان سیاسیای که در بیست سال گذشته هرچه در توان داشتند، از فرصتها به سود خود و خانوادههایشان بهرهبرداری کردند و تنها به چیزی که ذرهای به آن اهمیت قایل نشدند، منافع جمعی مردم بود، دوباره در قدرت سهم داده شود. این جمع فاسد و پوشالی باید در یک دادگاه عادلانه مردمی محاکمه شوند تا عبرتی باشد برای آیندهگان. اما تاکید طالبان روی عدم تشکیل دولت همهشمول که آن را معادل پذیرش این جمع فاسد میدانند، بهانهجویانه و ریاکارانه است.
ایجاد دولت فراگیر واقعی نهتنها به معنای پذیرش رهبران فاسد فراری نیست، بلکه برعکس سهمدهی به این افراد در دولت آینده، سد کلانی در برابر شکلگیری دولت فراگیر است. تنها رهبران قومی نمایندهگان اقوام خود نیستند. آنان در واقع تاجران قومیاند تا رهبران قومی. اگر طالبان قصد و اراده جدی برای تشکیل دولت فراگیر داشته باشند، این کار بهراحتی ممکن است. کافی است به مردم مراجعه کرد و به تمام اقوام در بدنه دولت سهم واقعی داد نه نمایشی و عوامفریبانه. طالبان به این بهانه که با رهبران فاسد تنظیمی کار نمیکنند، از تشکیل دولت همهشمول واقعی طفره میروند؛ چون تفکر طالبانی با چیزی بهنام توزیع قدرت و تکثرگرایی همخوانی ندارد و برعکس مرکزگرا و تمامیتخواه است. اگر طالبان به تمرکززدایی و توزیع عادلانه قدرت باورمند شوند، در واقع تغییر ماهیت دادهاند و باید نام دیگری روی آنان بگذاریم.
از نظر اجتماعی نیز شهروندان با بدویترین و شدیدترین قیود و محدودیتها بر زندهگیشان مواجه شدهاند و بنابراین، امید به آینده به پایینترین سطح خود رسیده و همزمان ترس، اضطراب و افسردهگی همهگیر شده است. این یعنی، امنیت روانی شهروندان بهشدت افت کرده و کمتر کسی احساس خوشبختی میکند. نظرسنجی اخیر گالوپ عمق فاجعه جاری در افغانستان را بهخوبی نشان میدهد.
امنیتیسازی زندهگی
طالبان برای تامین «امنیت» حاضرند دست به هر کاری بزنند؛ از کشتار بیملاحظه شهروندان و زندانی کردن آنان گرفته تا کوچ اجباری و وضع قیود بهشدت سختگیرانه بر زندهگی مردم بهویژه زنان. تامین امنیت شاید بزرگترین نقطه ضعف طالبان باشد؛ چون این گروه حاضر نیست کوچکترین فعالیتی را که اخلالگر «امنیت» میداند، تحمل کند. به این دلیل است که در برابر هر حرکت نظامی و غیرنظامی از خشونت لجامگسیخته و سرکوب شدید استفاده میکند. این گروه حتا اعتراضهای کاملاً مدنی زنان را با بیرحمی تمام سرکوب کرده است.
«امنیت» در حکومت قبلی نیز یکی از نقطههای ضعف جدی بود و تا آخر نتوانست بر آن غلبه کند. گروه طالبان این نقطه ضعف را بهخوبی دانسته بود و مدام از آن بهرهبرداری میکرد. تشدید حملههای تروریستی همزمان با گسترش دامنه جنگ جبههای، سرانجام به فروپاشی دولت پیشین انجامید. به این دلیل، طالبان حساسیت ویژهای روی مساله امنیت دارند و برای مقابله با عوامل اخلالگر (از نظر طالبان) دست به هر کاری، حتا جنایت جنگی میزنند.
گروه طالبان فراتر از سرکوب بیرحمانه شورشها و حرکتهای نظامی مخالف خود، زندهگی روزمره را بهشدت امنیتی کرده است؛ بهحدی که شما حالا بهراحتی نمیتوانید از یک ولایت به ولایت دیگر سفر کنید. در مسیر رفتن به ولایت دیگر چند بار بازرسی جدی میشوید و این بازرسی شامل بدن، وسایل و اسباب، و حتا گوشیهای موبایل نیز میشود. در شهر و روستایی که بهگونه دایمی زندهگی میکنید نیز از سایه ترسناک طالبان در امان نیستید. آنان مرتب به سراغ شما میآیند تا بدانند نماز را با جماعت خواندهاید یا نه، و یا هم سنت پیامبر را در سروصورت و طرز لباس پوشیدنتان رعایت کردهاید یا نه. طالبان حتا در شبکههای اجتماعی شما را دنبال میکنند تا اگر پست و نظری در نقد رژیم این گروه نوشته باشید، شما را «بهسزای اعمال»تان برسانند. با توجه به این وضعیت مخوف پولیسی، چهگونه میتوان احساس مصونیت کرد؟
شبهامنیت
با تکیه بر آنچه گفته آمدیم، ما در وضعیتی زندهگی میکنیم که من دوست دارم آن را شبهامنیت بنامم؛ وضعیتی که امنیت در آن به حضور کاریکاتوری تقلیل یافته است. به بیان دیگر، شبهامنیت نسخه جعلی از امنیت است که با رویکرد تقلیلگرایانه، امنیت را به پایان جنگ و درگیری نظامی خلاصه میکند. یعنی، امنیت به برقراری نظم نظامی سادهسازی میشود؛ نظمی که جاگزین امنیت واقعی شده است. در شبهامنیت، مردم به بردهگان بیزبان بدل میشوند. مردم در واقع وجود ندارند؛ چون امت جاگزین آن شده است. امت که بویی از دموکراسی و مدنیت انسانی نمیبرد و کارش صرفاً بیعت است.
در شبهامنیت جو بهشدت امنیتی برقرار است که در نتیجه آن، شهروندان احساس مصونیت نمیکنند و بهجایش رنج میبرند و احساس درماندهگی دارند. شهروندان خسته و درمانده که هیچ شوروشوقی برای جنگیدن ندارند، لقمههای آماده و مناسب برای بلعیدن هستند. رژیم شبهامنیت چون با هیچ مقاومتی از سوی مردمی که حالا به رعیت خسته و ازرمقافتاده بدل شدهاند، روبهرو نمیشود، بیشتر از پیش هار و حریصتر شده و گامهای کلانتری برای تقویت و تثبیت خود برمیدارد. حقوق باشندهگان یکی پی دیگر از آنان گرفته میشود تا آنان بیشتر از پیش در تور سیاست ترس گیر بیفتند و راهی برای نجات نداشته باشند. هر قدر از حقوق رعیت کاسته میشود به همان میزان به حقوق و صلاحیتهای زمامداران که پیش از این نیز از قدرت، نفوذ و امکانات گسترده برخوردار بودهاند، افزوده میشود. وقتی مقاومت و اعتراضی نباشد، اربابان قدرت بیخیالتر و بیباکتر بر مردم فرمان میرانند و سطح خواستها و توقعات آنان از فرودستان نیز با گذشت هر روز بالاتر میرود.
در شبهامنیت تنها مرگ بازتولید نمیشود، زندهگی نیز تکثیر میشود؛ نوعی زندهگی عقیم و مرده که تنها کارش پیروی و بیعت بیچونوچرا از حاکم خداگونهای است که هیچ اعتنایی به اراده مردم ندارد.
در شبهامنیت سطح جرایم به این دلیل پایین نمیآید که گویا در رژیم بر سر کار، همه به نانونوا رسیدهاند و مردم از کارکرد آن رضایت دارند؛ بلکه به این دلیل است که رژیم مستبد آگاهانه ترس شدیدی را بر جامعه حاکم میکند؛ بهحدی که کمتر کسی جرأت کند دست به کار خلاف بزند. در امارت طالبانی سزای کسی که دست به دزدی میزند وحشتناک است: یا تیرباران شده و جسدش در حضور عام به نمایش گذاشته میشود، و یا دستش در دادگاه صحرایی قطع میگردد. اگر سطح دزدی پایین باشد، مجرمان رویشان سیاه شده و در شهر چرخانده میشوند. این نوع برخورد با افراد در کشوری که حیثیت و غرور ماهیت خرافاتی و جاهلانه دارد، بسیار سنگین است. من نمیگویم که در کشورهای دیگر چنین چیزی وجود ندارد؛ اما در افغانستان غرور و اعتبار با جنون قبیلهای و مردسالاری عجین شده و چیز عجیب و غریبی از آن ساخته شده است. البته این بهمعنای آن نیست که هیچ جرم و جنایتی در افغانستان زیر سلطه طالبان رخ نمیدهد.
ما در کشور رسانه آزاد نداریم که بتواند بدون کموکاست خبررسانی کند. این جا همه چیز سانسور میشود و خبرها نیز از این قضیه مستثنا نیست. حتا سانسور بیشتر از هر چیز روی خبرها وضع شده است. تنها رسانههایی که در بیرون از کشور فعالیت میکنند، بخشی از واقعیت بد را در صورت دسترسی، بدون سانسور به نشر میرسانند. امارت طالبانی مانند هر نظام استبدادی دیگر بهخوبی میداند که اگر سایه ترس و سانسور را اندکی از سر مردم کم کند، نخستین قربانی این تصمیم خودش خواهد بود. تشدید سیاست ترس، حذف و سانسور تنها ترفندی است که طالبان را سر پا نگه داشته است.






