جنگ میوند: تقابل ارادهها و لحظه اوج درگیری نیروهای افغان با ارتش بریتانیا را در جنگ دوم افغان ـ انگلیس (1880م.) بازنمایی میکند.
این مقاله استدلال میکند که «دروغ بزرگ» در تاریخ معاصر افغانستان، وعده آزادی و حاکمیت مردم بوده است، درحالیکه منطق واقعی قدرت، همواره کنترل و مهار جامعه را درنظر داشته است. از دوران عبدالرحمنخان تا مداخلات استعماری، از پیروزی میوند تا شکلگیری جمهوری پس از ۲۰۰۱ و فروپاشی آن در آگست ۲۰۲۱، چهرهها تغییر کردهاند، اما ساختار سیاسی وابسته و مهندسیشده از بیرون ادامه یافته است. مقاله نشان میدهد که حتا پیروزیهای نظامی و تجربه دموکراسی نیز بدون تبدیلشدن به قدرت سازمانیافته مردمی به آزادی پایدار نینجامیده است. اتکا به قدرتهای خارجی چرخه بحران را تکرار میکند و مشروعیت واقعی تنها از درون جامعه شکل میگیرد. بنابراین، پایان این دروغ بزرگ نه با تغییر حکومتها، بلکه با بیداری، آگاهی، سازماندهی و پذیرش مسوولیت ازسوی خود مردم رقم خواهد خورد.
دروغ بزرگ این بود که روزی قرار است مردم این سرزمین آزاد و صاحب سرنوشت خود شوند. از همان آغاز شکلگیری نظم سیاسی مدرن در این جغرافیا، وعده آزادی داده شد، اما منطق پنهان قدرت چیزی دیگر بود. آنچه در طول تاریخ تغییر کرد، چهرهها و ابزارها بود، نه ماهیت سلطه. استعمار، چه در قالب لشکرکشی نظامی و چه در هیأت دولتسازی و دموکراسیسازی، هرگز برنامه واقعی برای واگذاری حاکمیت به مردم نداشت. مساله همواره کنترل بود، نه رهایی.
از زمان عبدالرحمنخان، ساختاری شکل گرفت که ماموریت اصلی آن نمایندهگی جامعه نبود، بلکه مهار آن بود. این دولت در بستر موازنههای استعماری تثبیت شد، نه از دل اراده جمعی. سرکوب، حذف ساختارهای محلی و شکستن انسجام اجتماعی پایههای دولتی را ساخت که بعدها «دولت ملی» نام گرفت، اما در عمل متمرکز و وابسته بود. استعمار بهجای ملتسازی، دولت قابلکنترل ساخت و در برابر این نظم، جامعه بارها ایستاد. مقاومتهایی شکل گرفت که بعدها قبیلهای یا ارتجاعی خوانده شدند، اما در حقیقت واکنش طبیعی مردمی بود که نمیخواستند تحتسلطه بمانند. بااینحال، حتا زمانیکه مقاومت به پیروزی نظامی انجامید، نتیجه سیاسی آن مهندسی شد.
جنگ میوند نمونه روشن این منطق است. ایوب خان، والی هرات، از غرب کشور حرکت کرد و در میوند ضربه سنگین بر ارتش بریتانیا وارد ساخت. سپاه او ترکیبی از نیروهای منظم و نامنظم بود و گروههایی موسوم به غازیها نیز حضور داشتند که بخشی از آنان تحت تاثیر چهرههایی چون عمرجان صاحبزاده گرد آمده بودند. فشار نیروهای مردمی، سپاه بریتانیا و واحدهای هندی وابسته به آن را در هم شکست. میوند نشان داد اراده مردمی میتواند ارتش استعمار را زمینگیر کند.
اما همین پیروزی به آزادی سیاسی نیانجامید. با تغییر توازن نظامی و تقویت عبدالرحمنخان بهعنوان گزینه قابلتثبیت، نتیجه میدان در چهارچوبی مهندسی شد که کنترل را حفظ میکرد. پیروزی میدان بدون تبدیلشدن به قدرت سازمانیافته مردمی، به آزادی پایدار منجر نشد.
یک قرن بعد، تاریخ با چهره نو بازگشت. در دهه 90م. طالبان بر کابل مسلط شدند و نیروهای مقاومت داخلی در برابر آنان ایستادند. پس از سقوط رژیم اول طالبان در ۲۰۰۱، آینده سیاسی کشور در بیرون از مرزها طراحی شد. در کنفرانس بن، حامد کرزی، رییس جمهور پیشین، از مسیر توافق سیاسی با حمایت خارجی بهقدرت رسید. ثباتی که از بیرون تعریف شود، لزوماً در برابر مردم پاسخگو نیست و به وابستهگی میانجامد. همانگونه که عبدالرحمنخان برای تضمین نظم مطلوب بریتانیا تثبیت شده بود، کرزی نیز برای مدیریت نظم مطلوب غرب آمده بود.
جمهوریت بهجای نهادینهکردن اراده مردم، درگیر فساد و بحران مشروعیت شد. انتخابات ۲۰۰۹، ۲۰۱۴ و ۲۰۱۹، اعتماد عمومی را فرسود. دموکراسی به سازوکاری برای تقسیم قدرت میان نخبهگان بدل شد، نه ابزار حاکمیت مردمی. وقتی سناریوی دموکراسی مدیریتشده، فرسوده شد، مسیر مذاکره با طالبان انتخاب گردید. توافقنامه دوحه بدون مشارکت موثر مردم و دولت پیشین امضا شد و طالبان بهعنوان بازیگر رسمی وارد معادله شدند. سقوط کابل نتیجه روند طولانی از وابستهگی، فساد و فرسایش مشروعیت بود. وقتی مشروعیت از درون ساخته نشود، با رفتن پشتیبان بیرونی فرو میریزد.
چهرهها تغییر کردند، اما منطق قدرت تغییر نکرد
امروز نیز بازی قدرتهای بیرونی ادامه دارد. طالبان بهرسمیت شناخته نمیشوند، اما تعاملات غیررسمی و کانالهای ارتباطی قطع نشده است. نه به طالبان مشروعیت کامل داده میشود و نه هم به انزوای کامل رانده میشوند. نتیجه این وضعیت دوگانه، تداوم ساختار موجود و ماندن مردم در وضعیت تعلیق است. تنش میان طالبان و پاکستان نیز باید در همین چهارچوب دیده شود. پاکستان که سالها روی طالبان سرمایهگزاری کرده بود، حالا با پیامد آن روبهروست. البته رقابتهای منطقهای زمانی خطرناک میشود که به رقابت نیابتی در داخل افغانستان تبدیل گردد.
در چنین شرایطی، رهبران سیاسی، نظامی و فکری افغانستان باید با هوشیاری بیشتر عمل کنند. هیچ اتحاد مقطعی منطقهای جایگزین «مشروعیت مردمی» نمیشود. مشروعیت پایدار تنها از درون جامعه میآید. اختلاف قدرتهای منطقهای زمانی فرصت است که به انسجام داخلی بینجامد، نه به تعمیق شکافها. تعامل خارجی باید برپایه منافع ملی تعریف شود، نه امید به حمایت تاکتیکی برای حذف رقیب داخلی. تجربه نشان داده که تکیه بر قدرتهای بیرونی برای حل منازعات داخلی، معمولاً به وابستهگی تازهای میانجامد و چرخه بحران را تکرار میکند. هر بار که سرنوشت افغانستان در بیرون طراحی شده، نتیجه آن نه آزادی بوده و نه هم ثبات پایدار. اگر این چرخه تکرار شود، دروغ بزرگ همچنان ادامه خواهد یافت.
این مقاله خطاب به نسلی است که به قدرتهای خارجی امید بسته است. هیچ قدرت خارجی برای آزادی ما نخواهد جنگید. راه تغییر نه از بیرون که از درون آغاز میشود؛ از آگاهی، از سازماندهی و از پذیرش مسوولیت.
دروغ بزرگ آن بود که آزادی را وعده داد بیآنکه قصد واگذاری آن را داشته باشد. پایان این دروغ نه در سقوط یک حکومت، بلکه در بیداری یک جامعه رقم میخورد. تغییر واقعی را خارجیها رقم نمیزنند، بلکه از دل جامعه کلید میخورد.






