جریانهای مخالف طالبان ـ اعم از سیاسی و نظامی ـ تا کنون درباب ظهور جبهه «سپاهیان میهن» و تصرف چندساعته ولسوالی یفتل پایین بدخشان توسط این جبهه، بهگونه رسمی و علنی اتخاذ موضع نکردهاند؛ نه در حمایت از آن و نه هم در مخالفت با آن. البته تکوتوک کسانی، نکتههایی در شبکههای اجتماعی نوشتهاند که لزوماً دلالت بر نمایندهگی از موضع رسمی جریانهای مخالف طالبان نمیکند. براین اساس، سکوت این همه جریان سیاسی ـ نظامی در قبال یکی از مهمترین رویدادهای نظامی علیه طالبان در نزدیک به پنج سال گذشته، قطعاً که پرسشبرانگیز و جالب توجه است.
نخستین علت این سکوت، شاید در چگونهگی ظهور سپاهیان میهن نهفته باشد؛ به این معنا که این جبهه، برخلاف بسیاری از جریانهای مخالف طالبان، با یک عملیات نظامی غافلگیرانه اعلام موجودیت کرد، نه با یک بیانیه سیاسی مطول و پرطمطراق و با برگزاری یک کنفرانس خبری در یکی از کشورهای خیلی دور از افغانستان. برای همین، هنوز هویت و ماهیت این جبهه بهطور کامل روشن نیست؛ یعنی معلوم نیست چگونه ایجاد شده، از کجا تغذیه میشود و دورنمای حضور و فعالیتش چسان خواهد بود؟ حتا روشن نیست که سپاهیان میهن صرفاً یک «هسته نظامی» است یا «هسته سیاسی» هم دارد. تنها بخشی که تا کنون تا اندازهای آشکار شده، شاخه نظامی آن است که از سوی کسی بهنام قیوم ملنگ اداره میشود. اما هر جنبش مسلحانه، اگر سودای ماندگاری داشته باشد، به یک بازوی سیاسی نیز نیاز دارد؛ بازویی که سخن بگوید، مذاکره کند، موضع بگیرد و برای آینده برنامه ارایه دهد. درباره سپاهیان میهن، این بخش همچنان در هاله ابهام قرار دارد.
احتمالاً که همین ابهام، بقیه مخالفان طالبان را به احتیاط وا داشته است. جریانهای سیاسی و نظامی ایجادشده در نزدیک به پنج سال گذشته، با همه فرازوفرودهایشان، دستکم برای یکدیگر شناخته شدهاند و رهبران، ساختارها، اهداف و حتا اختلافاتشان کموبیش روشن است. اما سپاهیان میهن، ناگهان و بدون مقدمه، با تصرف چندساعته یک ولسوالی وارد صحنه شد، آن هم در ولایتی که نامش از چندی به اینسو دایم بر سر زبانهاست: بدخشان. طبیعی است که چنین ظهوری، بیش از آنکه واکنش فوری برانگیزد، تعجب و پرسش میآفریند.
بعید نیست که بسیاری از جریانهای مخالف طالبان، خود نیز هنوز در حال شناخت هویت سپاهیان میهن باشند. آنان شاید نه اطلاعات کافی از نحوه ظهور سپاهیان میهن داشته باشند و نه هم تصویر روشن از توانایی واقعی آن. در چنین وضعیتی، سکوت الزاماً نه نشانه بیاعتنایی که میتواند نشانه احتیاط باشد؛ احتیاط در برابر رویدادی که هنوز معلوم نیست یک جرقه زودگذر است یا هم آغاز فصل جدید مبارزه علیه طالبان. ازاینرو، در نظر مخالفان طالبان، نه حمایت شتابزده معنادار خواهد بود و نه هم مخالفت شتابزده.
علت دیگر را باید در درون اپوزیسیون طالبان جستوجو کرد؛ اپوزیسیونی که در نزدیک به پنج سال گذشته، بیش از آنکه انرژی خود را صرف ایجاد یک جبهه فراگیر کند، درگیر رقابتهای درونی کرده است؛ بهگونهای که هر جریان، خود را «محور» اصلی مقاومت معرفی کرده و کوشیده است دیگران را در «مدار» خود تعریف کند. در چنین فضایی، ظهور هر بازیگر تازه، نه بهچشم یک فرصت که بهچشم یک رقیب نگریسته میشود. این شاید یکی از بزرگترین ضعفهای مخالفان طالبان باشد. خودخواهی سیاسی، رقابت بر سر رهبری، امتیازطلبی و میل به محوربودن، بارها مانع شکلگیری یک صف واحد شده است؛ وضعیتی که بهسود طالبان تمام شده است. مشخص است رژیمی که با مخالفان پراکنده روبهرو باشد، طبیعتاً آسودهتر از زمانی حکومت میکند که با یک جبهه هماهنگ و همصدا مواجه باشد. در چنین بستری، سکوت در برابر سپاهیان میهن، شاید فقط ناشی از ابهام درباره هویت این جبهه نباشد، بلکه بازتاب همین رقابتهای پنهان نیز است. هر تشکل تازهای که بتواند توجه افکار عمومی را جلب کند، ناخواسته بخشی از فضای رسانهای و سیاسی را نیز بهخود اختصاص میدهد که این برای جریانهایی که سالها کوشیدهاند خود را پرچمدار مقاومت معرفی کنند، پرسش جدی ایجاد میکند: آیا بازیگر تازه، همپیمان است یا رقیب؟
البته این وضعیت در میان کلیه مخالفان طالبان یکسان نیست. میتوان حدس زد که برخی جریانهای سیاسی ـ نظامی (که از سوی پشتونها رهبری میشوند) به دلایل سمتی ـ زبانی، چندان تمایلی به حمایت از جبههای که از بدخشان سر برآورده باشد، ندارند. اما انتظار افکار عمومی، بیش از همه، متوجه جریانهایی چون جبهه مقاومت ملی، جبهه آزادی و شورای عالی مقاومت ملی برای نجات افغانستان است؛ جریانهایی که دستکم در شعار، هدف مشترکی را دنبال میکنند: مبارزه علیه طالبان و تسلیمنشدن به این گروه. اگر این جریانها نیز در برابر ظهور یک نیروی تازهنفس که در هدف با آنها یکی است، سکوت کنند، قطعاً که پرسشآفرین است. چه میدانیم که شاید این جریانهای به اصطلاح بزرگ و معروف هم از ظهور نیروهای تازهنفس در رنج باشند؛ فارغ از این که در آرمان با آنها مشترک باشند یا نه. این حسادت سیاسی از ماهیت سیاست در جوامع سنتی و بحرانزده برمیخیزد. توجه داشته باشیم که سیاست در این جوامع، فقط میدان رقابت با دشمن نیست که گاهی میدان رقابت با نزدیکترین همپیمانان نیز است.
مهمتر از آن، نسل تازهای از جنس سپاهیان میهن که امروز وارد میدان شده، الزاماً خود را مقید به معادلات و سلسلهمراتب سیاسی دو دهه گذشته نمیداند. سرمایه این نسل، جسارت و میدانداری و خطرکردن و دل به دریا زدن است تا سابقه سیاسی. طبیعی است که ورود نسلی با این ماهیت، برای بخشی از نخبهگان سنتی اپوزیسیون، هم امیدآفرین باشد و هم نگرانکننده. البته این سخن بهمعنای این نیست که رهبران باسابقه عمداً راه را بر جوانان بستهاند، اما تاریخ سیاست نشان داده که جابهجایی نسلها، هیچگاه بدون اصطکاک رخ نمیدهد. آنانی که سالها در متن سیاست بودهاند، بهآسانی جایگاه خود را واگذار نمیکنند و آنانی هم که تازه وارد میدان میشوند، معمولاً حاضر نیستند فقط تماشاگر بمانند. بخشی از سکوت امروز را در همین شکاف نسلی و رقابت پنهان برای رهبری آینده میتوان دید.
فارغ از اینکه کدام علت به واقعیت نزدیکتر باشد، تا این جای کار یک نکته خوب روشن شده است: سپاهیان میهن فقط طالبان را غافلگیر نکرد، بلکه کلیه مخالفان این گروه را نیز در برابر یک آزمون تازه قرار داد؛ آزمونی که نشان میدهد اپوزیسیون افغانستان تا چه اندازه آمادهگی پذیرش بازیگران جدید را دارد. اگر این سکوت ادامه پیدا کند، شاید بزرگترین پیامد آن، نه برای سپاهیان میهن که برای خود اپوزیسیون باشد؛ زیرا هر نیروی نوظهور، اگر از همان آغاز احساس کند در میان مخالفان جایگاهی ندارد، راه خود را جدا خواهد کرد. در این صورت، حفرهای که حالا بین مخالفان طالبان وجود دارد، عمیقتر از گذشته میشود و تنها برنده این وضعیت، رژیم طالبان خواهد بود.






