فاطمه هفده ساله است. چهار سال پیش، صبحها با دوستانش در صنف مکتب مینشست، در ذهنش نقشه میکشید که روزی داکتر شود و بیماران را درمان کند. حالا، بیشتر اوقاتش را پشت پنجره اتاقش میگذراند و به خیابانی نگاه میکند که دیگر حق قدم زدن در آن را ندارد. او یکی از ۱.۴ میلیون دختری است که از زمان بازگشت طالبان، از مکتب محروم شدهاند. این تنها داستان یک دختر نیست. این روایت نسلی است که در شکاف تاریخ افتاده، نسلی که طعم آزادی را چشید و به انترنت و جهان خارج دسترسی داشت، اما یکشبه در قرون وسطایی فرو رفت که شاید حتا پدران و مادرانش آن را تجربه نکرده بودند.
کشوری جوان، حکومتی پیر
در هر کجای افغانستان که بروید، جوانی میبینید. سن متوسط جمعیت ۱۷ سال است، یعنی بیشتر مردم کشور در سنی هستند که باید دانشجو یا تازه وارد بازار کار شده باشند. حدود ۴۳ درصد از ۴۲ میلیون نفر جمعیت، زیر ۱۵ سال سن دارند. این یعنی بیش از ۲۰ میلیون نفر که باید سرمایه اصلی آینده کشور باشند، امروز در بدترین شرایط ممکن رها شدهاند. این آماری نیست که بتوان آن را نادیده گرفت. در هیچ کشور دیگری در منطقه، جمعیتی به این جوانی نیست. این میتوانست برکتی برای کشور باشد؛ نیروی کار عظیم، خلاقیت بیحد، انرژی بیپایان. اما بهجای آن، به بزرگترین معضل تبدیل شده است.
افغانستان سرزمینی است با حافظهای سنگین و جوانانی سبکبال. کشوری که قرنها جنگ و جغرافیا، تاریخ و تقدیر، بر شانههای آن سنگینی کرده، اکنون نسلی را در خود دارد که نه تماماً از گذشته است و نه آینده. نسل Z که میان دو جهان، میان تکنولوژی و سنت، فریاد و سکوت، تبعید و زادگاه در جستوجوی معنای نوین بودن است. این نسل که حدود ۶۰ درصد جمعیت کشور را تشکیل میدهد، کودکیاش را با صدای انفجار و تصویر مهاجرت آغاز کرد و بلوغش را در دنیای دیجیتال و بحران هویت سپری میکند. آنان در کشوری بزرگ شدند که مکاتبش سوخته، اما شبکههای اجتماعیاش روشن است؛ که در آن کتاب کمتر یافت میشود اما تلفن هوشمند تقریباً در هر خانهای هست. تضاد همین دو فضا، دو روایت از زندهگی را برایشان ساخته است: یکی درون مرزها، با محدودیت و ترس؛ و دیگری در فضای مجازی، با آزادی و خیال.
این جوانان را نمیشود با نسل پدران و مادرانشان مقایسه کرد. آنها در دو دهه جمهوری بزرگ شدند. دورانی که با همه مشکلات و فسادهایش، فضایی برای تنفس باز کرده بود. از سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۲۱، بیش از ۳.۸ میلیون دختر برای اولین بار پای به مکتب گذاشتند. این فقط یک عدد نیست؛ این یعنی میلیونها خانواده که برای اولین بار دیدند دخترشان میتواند بخواند و بنویسد، میتواند رویا داشته باشد.
دانشگاهها پر از دختران بود. بیش از ۱۰۰ هزار دانشجوی زن در دانشگاههای دولتی و خصوصی ثبت نام کرده بودند. بیش از ۲۴۰۰ استاد زن تدریس میکردند. در کابل، هرات و مزار شریف، دختران دانشجو با کتاب زیر بغل در خیابانها راه میرفتند؛ منظرهای که حالا مثل یک رویا به نظر میرسد. این نسل با موبایل و انترنت بزرگ شد. آنها در اینستاگرام و فیسبوک فعال بودند، سریالهای ترکی و هندی میدیدند، موسیقی گوش میکردند. دنیای آنها فراتر از کوههای هندوکش بود.
سقوط آزاد
و بعد، همه چیز فرو ریخت. ۱۵ آگست ۲۰۲۱، روزی که طالبان وارد کابل شدند، ابتدا وعده دادند که این بار متفاوت خواهند بود، اما وعدهها یکی پس از دیگری شکست. مکاتب دخترانه بالای صنف ششم بسته شدند. دانشگاهها ابتدا محدود، سپس کاملاً بسته شدند. زنان از کار در سازمانهای بینالمللی منع شدند. حتا پارکها هم برای زنان ممنوع شد.
با دستور رهبر طالبان، درهای مکاتب بهروی ۱.۴ میلیون دختر بسته شد. هزار روز محرومیت از آموزش یعنی ۳ میلیارد ساعت یادگیری از دست رفته، زمانی که دیگر هرگز بازنمیگردد. این فاجعه فقط برای دختران نیست. پسران هم که باید در کنار خواهران و همصنفیهایشان رشد کنند، حالا شاهد نابودی نیمی از جامعهشان هستند. آنها میدانند بدون مشارکت زنان، افغانستان هیچ آیندهای ندارد.
با این حال، در آن طرف مرزها، داستان دیگری در جریان است. میلیونها جوان افغان که فرار کردند، حالا در کشورهای دیگر سرگردانند. بیش از ۲.۶ میلیون پناهنده افغان بهطور رسمی ثبت شدهاند، که ۲.۲ میلیون آنها فقط در ایران و پاکستان هستند. اما واقعیت بدتر است. تخمین زده میشود که حدود ۳ میلیون افغان در ایران و شاید یک میلیون دیگر بهصورت غیرقانونی در پاکستان و سایر کشورها زندهگی میکنند. این نسل در تبعید، هویتی دوگانه دارد. نه کاملاً افغانند، نه کاملاً متعلق به کشورهای میزبان. زبانشان دری یا پشتو است، اما با لهجهای که دیگر در کابل رایج نیست. فرهنگشان افغانی است، اما مخلوط شده با فرهنگ جوامعی که در آن زندهگی میکنند. آنان در تبعیدگاهها، در اردوگاههای پاکستان و ایران، یا در اتاقهای خاموش اروپا، همچنان در حال ساختن زبان تازهای هستند. زبانی که در آن، درد و امید در هم تنیده است. زبانی که جهانی است، اما ریشه در رنج محلی دارد.
فرصت استراتژیک فراموششده
نسل Z افغانستان فقط یک پدیده فرهنگی نیست، یک موضوع استراتژیک برای آینده کشور است. در جهانی که تحولات سیاسی با موجهای اجتماعی رقم میخورد، این نسل میتواند بزرگترین عامل تغییر یا بزرگترین قربانی سکوت باشد. با وجود دسترسی به تکنولوژی و شبکههای جهانی، آنان از حمایت ساختاری و سیاسی محرومند. هیچ برنامه ملی، آموزشی یا توسعهای برای درک و توانمندسازی این نسل طراحی نشده است.
در حالی که جهان در حال سرمایهگذاری روی آموزش دیجیتال و کارآفرینی جوانان است، افغانستان به شکلی تراژیک در حال از دست دادن «موتور تغییر» خود است. هر جوانی که از کشور میگریزد و هر دختری که از مکتب محروم میشود، در واقع بخشی از آینده ملی است که خاموش میگردد.
هزینهای که همه میپردازند
عواقب این فاجعه فراتر از افراد است. یک جامعه که نیمی از ظرفیتش را از دست بدهد، محکوم به فقر و عقبماندهگی است. چگونه میشود سیستم بهداشتی داشت وقتی هیچ داکتر زنی تربیت نمیشود؟ چگونه میشود اقتصاد ساخت وقتی نیمی از نیروی کار منع شده است؟ اما فراتر از اقتصاد، این یک فاجعه انسانی است. هر دختری که امروز از مکتب محروم است، فردا یک معلم، داکتر، انجنیر یا رهبر از دست رفته است. هر پسری که بدون حضور دختران رشد میکند، یاد میگیرد که زنان کمارزشتر هستند و این چرخه تبعیض ادامه مییابد.
آیندهای نامعلوم
حالا سوال این است: این نسل در آینده افغانستان چه سرنوشتی خواهد داشت؟ آیا آنهایی که در مکاتب مخفی درس میخوانند، روزی رهبران جنبش تغییر خواهند بود؟ آیا آنهایی که در تبعید هستند، باز خواهند گشت و کشور را بازسازی خواهند کرد؟ یا این نسل برای همیشه میان دو دنیا معلق خواهد ماند؟
تاریخ به ما یاد داده که هیچ حکومتی نمیتواند برای همیشه جوانان را سرکوب کند. شوروی در افغانستان این را یاد گرفت. جمهوری با همه ضعفهایش، امیدی زنده نگه داشت. حالا طالبان هم باید بدانند که نمیتوان ۲۰ میلیون جوان را برای همیشه خاموش کرد.
فاطمه هنوز پشت پنجره است، اما او و میلیونها جوان مثل او، چراغهایی هستند که در تاریکی روشن ماندهاند. شاید امروز صدایشان شنیده نشود، اما تاریخ افغانستان نشان داده که این جرقهها، روزی به آتشی تبدیل میشوند که هیچکس نمیتواند خاموشش کند.
سوال این نیست که آیا تغییر خواهد آمد؟ سوال این است که چه زمانی و با چه هزینهای؟
در نهایت، آینده افغانستان نه در دستان سیاستمداران خاکستری، بلکه در ذهن و دل همین نسل Z رقم خواهد خورد؛ نسلی که اگر به او فرصت داده شود، میتواند تاریخ را از نو بنویسد؛ تاریخی که بهجای خون و جنگ، بر پایه دانایی و همزیستی بنا شود.
یادداشت: این مقاله بر اساس دادههای سازمان ملل، یونیسف، بانک جهانی و گزارشهای سازمانهای حقوق بشری تهیه شده است.






