باید از کسانی که بیانیه اسلامآباد را تنظیم کردهاند پرسید: دستاورد دقیق این گردهمایی چه بود؟ اینکه بار دیگر، بدون یک سرشماری معتبر، ۴۲ درصد جمعیت افغانستان به نام یک قوم تثبیت شود و سپس همان عدد مبنای سخن گفتن درباره ساختار آینده کشور قرار گیرد؟ اگر جمعیت افغانستان بیش از ۴۳ میلیون نفر باشد، ۴۲ درصد یعنی بیش از ۱۸ میلیون انسان. این بیش از ۱۸ میلیون نفر در کدام سرشماری شمارش شدهاند؟ در چه سالی؟ با چه تعریف قومی؟ در کدام ولایتها؟ با چه روش آماری؟ و داده خام آن کجاست؟ اگر چنین دادهای وجود ندارد، ۴۲ درصد را باید همان چیزی نامید که هست: یک برآورد؛ نه یک حقیقت سرشماریشده.
از کسانی که برای افغانستان نسخه سیاسی مینویسند انتظار زیادی نیست؛ شاید به دنبال شهرت گمشده خود هستند. اما باید تفاوت میان «عدد تخمینی» و «نتیجه سرشماری» را بدانند. سیاستمداری که پیش از یافتن داده، درصد پیدا میکند و بعد بر همان اساس نظام آینده میسازد، هنوز گرفتار همان عادت قدیمی است: نخست روایت را میسازد و سپس عددی برای تایید آن پیدا میکند. باید بگویم، واقعاً برای شما متأسفم.
مشکل عدد ۴۲ درصد از آنجا آغاز میشود که افغانستان اصولاً یک سرشماری کامل قومی ندارد. نخستین سرشماری ملی در سال ۱۹۷۹، آن هم در شرایط جنگ و ناامنی، تنها بخشی از جمعیت کشور را پوشش داد. مهمتر اینکه درست پیش از آغاز آن، پرسش مربوط به وابستهگی قومی از پرسشنامه حذف شد.
وقتی همان سرشماری نیز کامل نشده است، عددهایی مانند ۴۲ یا ۴۵ درصد نمیتوانند با همان قطعیتی بیان شوند که نتیجه یک سرشماری سراسری بیان میشود. منابع مختلف نیز سهم گروههای قومی افغانستان را با ارقام و دامنههای متفاوت تخمین زدهاند. همین اختلاف نشان میدهد که با داده قطعی و واقعی روبهرو نیستیم.
برای فهم بهتر مساله باید تقریباً پنجاه سال به عقب رفت. در اواخر دهه ۱۹۷۰، برآوردهای قومنگارانه جمعیت پشتون افغانستان را چند میلیون نفر ذکر میکردند. اما از آن زمان تا امروز، کشور یکی از طولانیترین دورههای جنگ، مهاجرت و جابهجایی جمعیت را تجربه کرده است.
اشغال شوروی، جنگهای داخلی، مهاجرتهای میلیونی به پاکستان و ایران، ظهور طالبان، جنگ پس از ۲۰۰۱، بازگشت بخشی از مهاجران و موج تازه مهاجرت پس از ۲۰۲۱، ساختار جمعیتی کشور را تغییر دادهاند. بنابراین نمیتوان یک برآورد متعلق به اواخر دهه ۱۹۷۰ را صرفاً در نرخ رشد طبیعی ضرب کرد و ادعا کرد که جمعیت دقیق یک قوم در سال ۲۰۲۶ به دست آمده است.
اگر کسی امروز ادعا میکند بیش از ۱۸ میلیون نفر در افغانستان متعلق به یک قوم مشخصاند، مسوولیت اثبات آن بر عهده همان مدعی است. باید روش محاسبه، تعریف قومیت، نمونه آماری و دامنه جغرافیایی را منتشر کند؛ نه اینکه عددی آنقدر تکرار شود تا از فرط تکرار شبیه واقعیت شود.
در پاکستان وضعیت آماری روشنتر است، اما یک تفاوت اساسی وجود دارد: سرشماری رسمی پاکستان در این بخش، زبان مادری را اندازه میگیرد، نه قومیت. در سرشماری ۲۰۲۳ پاکستان، بیش از ۴۳ میلیون نفر پشتو را زبان مادری خود اعلام کردهاند. این عدد دستکم منشأ روشن دارد: سرشماری، جدول و روش مشخص.
اما مشکل محاسبات درباره «پشتونهای دو سوی دیورند» همینجا است: در پاکستان زبان مادری را میشماریم، در افغانستان تخمین قومیتی را کنار آن میگذاریم و بعد حاصل را بهعنوان یک عدد واحد عرضه میکنیم. این دو داده از یک جنس نیستند. اگر معیار زبان است، زبان را با زبان مقایسه کنیم؛ اگر معیار قومیت است، قومیت را با روش یکسان بسنجیم. اما مشکل فقط تفاوت روش آماری در دو سوی دیورند نیست. مساله عمیقتر این است که خود واحدهایی را که میشماریم، چگونه تعریف کردهایم.
در بسیاری از بحثهای سیاسی افغانستان، «پشتون» بهعنوان یک واحد بزرگ جمعیتی محاسبه میشود، در حالی که سوی دیگر معادله به تاجیک، هزاره، ایماق، قزلباش، سادات، بشهای، ازبیک، بلوچ، تیمنی و گروههای دیگر تقسیم میشود. سپس هر یک از این گروهها جداگانه با همان واحد بزرگ مقایسه میشوند.
اینجا باید روش مقایسه روشن باشد. اگر معیار قومیت باشد، باید قوم با قوم مقایسه شود. اما اگر موضوع زبان باشد، باید پشتو را با کل حوزه فارسی مقایسه کرد، نه پشتون را با تاجیک؛ زیرا اولی مقایسه زبان با زبان است و دومی مقایسه قوم با قوم.
در این صورت روشن میشود که حوزه فارسیزبان افغانستان فقط کسانی را که امروز «تاجیک» نامیده میشوند در بر نمیگیرد. هزاره میتواند هزاره و فارسیزبان باشد؛ ایماق نیز میتواند هویت خود را حفظ کند و فارسیزبان باشد؛ قزلباش، جمشیدی، تایمنی و بسیاری از سادات نیز میتوانند در همین حوزه زبانی زندهگی کنند.
در تاریخ افغانستان، واژههایی مانند «فارسیوان» یا «پارسیوان» نیز برای فارسیزبانان به کار رفته است. هدف از یادآوری این واژه نباید ساختن یک «قوم فارسیوان» در برابر پشتون باشد؛ زیرا آنگاه همان منطق تقسیم قومی را با نامی تازه بازتولید کردهایم. اهمیت آن فقط در یادآوری این نکته است که حوزه فارسی افغانستان از یک قوم خاص گستردهتر است و تنها متعلق به تاجیکها نیست.
نگاهی کوتاه به تاریخ منطقه، همین پیچیدهگی را نشان میدهد. غزنویان ترکتبار بودند، اما فارسی در دستگاه فرهنگی و اداری آنان جایگاهی مهم یافت. تیموریان از سنت ترکـمغولی برخاستند، اما هرات در دوره آنان به یکی از مهمترین مراکز تمدن فارسی تبدیل شد. غوریان و دیگر دولتهای خراسانی نیز در همین فضای چندزبانه و چندتبار رشد کردند. این تاریخ نشان میدهد که تبار فرمانروا الزاماً زبان جامعه را تعیین نمیکرد و زبان مشترک نیز همه مردمان را به یک قوم واحد تبدیل نمیساخت.
در دوره مدرن، یکی از ویژهگیهای دولتسازی و دانش استعماری، میل به طبقهبندی جوامع در دستههای نسبتاً ثابت بود: قوم، قبیله، زبان و مذهب به واحدهای قابل شمارش و قابل مدیریت تبدیل شدند. مشکل زمانی آغاز میشود که این طبقهبندیهای اداری را واقعیتهای ابدی و طبیعی جامعه تصور کنیم.
گستردهگی فارسی در افغانستان به معنای آن نیست که همه فارسیزبانان یک قوماند. درست برعکس؛ همین گستردهگی نشان میدهد فارسی از مرزهای قومی عبور کرده است. یک هزاره برای فارسیزبان بودن لازم نیست تاجیک شود. یک ایماق لازم نیست هویت خود را رها کند. و یک پشتون نیز میتواند بدون آنکه پشتون بودنش کم شود، فارسی را روان صحبت کند. پس گستردهگی فارسی سندی برای ساختن یک اکثریت قومی تازه نیست؛ بلکه شاهدی بر وجود یک حوزه ارتباطی و فرهنگی فراتر از قوم است.
«بزرگترین قوم» با «اکثریت» یکی نیست. حتا اگر فرض کنیم پشتونها ۴۲ درصد جمعیت افغانستان باشند، ۴۲ درصد هنوز اکثریت نیست. اکثریت در معنای آماری یعنی بیش از ۵۰ درصد. بنابراین ممکن است یک گروه بزرگترین گروه منفرد کشور باشد، اما جامعه همچنان فاقد اکثریت قومی باشد. با توجه به اختلاف برآوردها و نبود سرشماری معتبر، نمیتوان با اطمینان علمی گفت یک قوم افغانستان بیش از نیمی از جمعیت کشور را تشکیل میدهد. و این دقیقاً همان جایی است که سیاست باید کمی فروتنتر از آمار سخن بگوید.
اشتباه آن بیانیه فقط انتخاب یک عدد نیست. اشتباه بنیادیتر این است که همان منطق قدیمی تقسیم افغانستان به سهمهای قومی را نقطه آغاز بحث درباره آینده کشور قرار میدهد. شاید برخی از بزرگان حاضر در چنین نشستهایی تصور کنند تکرار عددی که سالها در گزارشها گردش کرده، نشانه تسلط بر مساله افغانستان است. اما گاهی یک پرسش ساده، «منبع این عدد چیست؟»، کافی است تا آن اطمینان فروبریزد. کاش پیش از تعیین سهم میلیونها انسان، همان اندازه که برای تنظیم اعلامیه وقت گذاشته میشود، چند دقیقه نیز برای خواندن تاریخ سرشماری افغانستان وقت گذاشته میشد.
اگر پاسخ روشنی وجود ندارد، عدد را حقیقت ننامیم. و اگر واقعاً میخواهیم از میراث تقسیم و طبقهبندی عبور کنیم، آینده افغانستان را نه بر اساس مسابقه درصدهای قومی، بلکه بر اساس شهروندی برابر و حقوق برابر بنا کنیم؛ ساختاری که در آن هیچ هویت قومی برای برخورداری از قدرت مجبور نباشد ابتدا تعداد خود را بزرگتر از دیگری ثابت کند. این شاید دشوارتر از نوشتن یک بیانیه در اسلامآباد باشد؛ اما دستکم برای افغانستان آینده نوشته میشود، نه برای تکرار بدبختی گذشته.



