نیازی به گفتن ندارد که تاثیرگذارترین کشور در شرایط افغانستان، دست کم از سال ۲۰۰۱ به اینسو، ایالات متحده امریکا بوده و هنوز نیز چنین است. ازاینرو، هر تحولی در دولت این کشور در افغانستان و حتا در میان مردمان آن در خارج با نگرانی و دقت فراوانی دنبال میشود، زیرا تاثیر مستقیم یا غیرمستقیم بر زندهگی میلیونها تن از شهروندان آن در سراسر جهان دارد. تا هنگامی که جنگ سرد ادامه داشت، رقابت دو قدرت بزرگ آن زمان موجب طوفانی شدن شرایط افغانستان بود، و از این پس پیشبینی میشود که اوج گرفتن نقش قدرتهایی مانند چین و روسیه و تشدید رقابتهایشان با ایالات متحده و همپیمانانش، این کشور را باز دستخوش طوفانهای جدیدی کند. اما تا به این لحظه، هیچ کشوری به اندازه ایالات متحده نقش تعیینکننده در شرایط افغانستان ندارد.
شماری از تحلیلگران افغانستان تاکید دارند که نباید کلید تحولات این کشور را در خارج جستوجو کرد و به آنچه در آن سوی دنیا رخ میدهد چشم دوخت و تقدیر خود را از روی آن به خوانش گرفت. آنان میگویند تا هنگامی که مردمان یک کشور به سرحدی از آگاهی، بلوغ و توانایی نرسند که از تشتت و چنددستهگی شدید رهایی یافته و راه حل معقول برای مشکلات داخلی خود پیدا کنند، هیچ تحولی در هیچ گوشه دنیا نمیتواند سرنوشت آنان را دگرگون سازد. از نظر این بخش از صاحبنظران، تاکید پیهم بر نقش ایالات متحده، چین، پاکستان، هند، ایران، روسیه یا هر کشور دیگری دادن آدرس اشتباه به مخاطبان است و دور باطلی را که مردم افغانستان گرفتار آنند طولانیتر خواهد کرد. شماری از آنان گره زدن سرنوشت افغانستان را به تحولات دیگر کشورها ناشی از خودباختهگی، بیباوری به مؤلفههای داخلی و مقهور شدن در برابر هیبت خارجی میدانند.
این تحلیل تا حدی درست است و بخشی از واقعیت را باز مینمایاند، اما تقلیل دادن همه مشکلات یک کشور به عوامل داخلی و یافتن راه حل همه آنها از درون آن جامعه سادهسازی شرایط پیچیده و نادیده گرفتن بخشهای دیگری از واقعیت است. در شرایط کنونی دنیا که روزبهروز درهمتنیدهتر میشود، شرایط هر کشور میتواند بر شرایط کشورهای دیگر تاثیرگذار باشد، چه رسد به تحولات ایالات متحده امریکا، که در روزهای انتخابات آن چشم و گوش تمام کشورهای مهم جهان باز بود و آن را دقیقه به دقیقه دنبال میکردند. این نشان میداد که نه تنها افغانستان، بلکه بسیاری از کشورهای دنیا، چه آنانی که در مقام رقابت با ایالات متحده امریکا قرار دارند و چه کسانی که در طرف همپیمانان آن صف بستهاند، از تحولات این کشور متاثر میشوند و از پیامدهای آن برکنار مانده نمیتوانند. ازاینرو، نباید در برجسته ساختن نقش عوامل داخلی مبالغه کرد و ساختار قدرت بینالملل و تاثیر آن بر سرنوشت ملتها را کماهمیت جلوه داد.
افغانستان از جمله کشورهایی است که از فقر، توسعهنیافتهگی، تنشهای تباری، پایین بودن سطح سواد و مشکلات دیگری به شدت رنج میبرد. هر کشوری با این خصوصیات به شدت وابسته به کشورهای همسایه و قدرتهای دارای نفوذ باقی خواهد ماند، و تا هنگامی که عوامل داخلی آن نقش درجه اول پیدا کنند مسافت دور و درازی در پیش دارد. در یک صد و پنجاه سال گذشته همه تحولات مهمی که در این کشور رخ داده است به تبع عوامل خارجی بوده و آنچه بهعنوان عوامل داخلی شناخته میشود نقش درجه دوم داشته یا در خدمت آن قرار داشته است. ناآگاهی از تاریخ یا قرائت وارونه آن کمکی به حل مشکلات عدیده یک کشور بحرانزده نمیکند. تاریخ معاصر منطقه ما نشان میدهد که از روزگار باز شدن پای امپراتوریهای بزرگ بریتانیا و روسیه تزاری به آن، عوامل داخلی از محوریت افتاده و بهرغم رجزخوانیهای ایدیولوژیک، نقش اساسی در تعیین مسیر حوادث را ساکنان این مرزوبوم نداشتهاند. این البته به این معنا نیست که باید وضعیت تا ابد این گونه باقی بماند، بلکه لازم است راهی برای عبور از چنین وضعیت آسیبپذیر جستوجو گردد و پایانی برای آن در نظر گرفته شود؛ ولی تا آن زمان باید درک روشن از عوامل خارجی اثرگذار بر سرنوشت کشور پیدا کرد و در پرتو آن فعالیتهای سیاسی را سامان داد.
با توجه به همین واقعیت بود و هست که از دمدمه شروع فعالیتهای انتخاباتی امریکا بسیاری از مردم افغانستان در داخل و خارج تحولات آن را پیگیری داشتند تا ببینند که چه کسی با چه سیاستهایی روی کار خواهد آمد و این سیاستها چه تاثیری بر افغانستان و مردمان آن خواهد داشت. اکنون که تکلیف انتخابات امریکا روشن شده است، کسانی که درگیر قضایای سیاسی هستند منتظر تکمیل کابینه و مشخص شدن پالیسی کلان ایالات متحده در چهار سال آیندهاند. در افغانستان نه خوشبینی مطلق وجود دارد و نه بدبینی مطلق، بلکه آمیزهای از بیم و امید است که در ذهن و روان بسیاری از نیروهای سیاسی و اجتماعی کشور خلجان میکند.
کسانی بیمناکند که مبادا اداره جدید ایالات متحده بهرسمیت شناختن طالبان را با آن پیشینه خونین و این کارنامه تاریک روی دست بگیرد و از این طریق خون هزاران سرباز ایالات متحده و قربانی عظیم مردم افغانستان در مبارزه با تروریسم بهیکبارهگی زیر پا شود. چنین چیزی نیروهای دموکرات، گروههای مدنی، عناصر معتدل و از همه مهمتر میلیونها زن افغانستان را در بدترین وضعیت ممکن قرار خواهد داد، و در سطح کلانتر موقعیت کشورهایی مانند چین و رقبای ایالات متحده را که با ارزشهای جهان دموکراتیک سر ناسازگاری دارند تقویت خواهد کرد. آنان بیمناکند که بهرسمیتشناسی یک گروه متحجر و خشونتگرای مذهبی تمام منطقه را در کام چنین نیروهایی فروغلطاند و موج جدیدی از بحران و بیسرانجامی را بر تودههای سرکوب شده این سرزمینها تحمیل کند.
کسان دیگری امیدوارند که اداره جدید ایالات متحده درک روشنتری از دشمنان خود داشته باشد و گروهی را که دستش به خون هزاران سرباز شجاع آلوده است بیمجازات نگذارد. البته هیچ کس توقع ندارد که ایالات متحده از نو به افغانستان لشکرکشی کند و بساط گروه حاکم را بهصورت قهرآمیز برچیند؛ اما بسیاری توقع دارند که سیاست سردرگمی در قبال این گروه پایان یابد و مطابق با ارزشهای جهان دموکراتیک، تصمیم قاطع در برابر طالبان گرفته شود. این بخش از نیروهای سیاسی و اجتماعی افغانستان امیدوارند که کمکهای سخاوتمندانه به طالبان پایان پیدا کند و از نیروهای دیگری که معتقد به کثرتگرایی، حقوق بشر، مردمسالاری و ترقیخواهی هستند دستکم حمایت سیاسی صورت بگیرد. آنچه این امیدواری را تقویت میکند این است که نامزدان کرسیهای کلیدی در اداره جدید با شرایط افغانستان و پسمنظر تحولات آن آشنایی دارند و میتوانند به ترسیم سیاست روشنتر کمک کنند که هم منافع مردم افغانستان و هم منافع ایالات متحده در آن نهفته باشد. باید منتظر ماند و دید که بیم بر امید پیروز میشود یا امید جای بیم را خواهد گرفت.






