روزهای پایانی بهار سال ۱۳۸۶ خورشیدی بود؛ اما باد خزانزده مرگ همچنان بیامان میوزید و گلهای شاداب زندهگی و امید جوانان را پرپر کرده، بر دشتهای تفتیده و سوزان جنوب فرش میکرد. در یک بامداد محنتبار، افسر نوکریوال قرارگاه لوا، گزارش بیستوچهارساعته جزوتامها را چنین نوشت: «بر اساس راپورهای واصله از جزوتامهای لوای دوم، در بیستوچهار ساعت گذشته به کلی خیر و خیریت بوده و هیچ حادثه قابل ذکری رخ نداده است؛ صرف کندک اول به کمین دشمن برخورد کرده که در اثر آن ۱۵ نفر شهید، ۲۹ تن مجروح و یک تولی نیز لادرک گردیده است. بناءً، راپور هذا جهت آگاهی به مقام محترم تقدیم گردید.»
با شگفتی گفتم: «آمر صاحب! پانزده نفر شهید، بیستونُه نفر مجروح و یک تولی ناپدید شده، باز هم اوضاع خیر و خیریت است؟ پس چه وقت اوضاع برای شما خیریت نیست؟»
گفت: «خیریت زمانی نیست که تمام لوا نابود شود!»
گفتم: «اگر لوایی نباشد، دیگر به چه کسی راپور خواهید داد؟»
گفت: «اگر لوایی نباشد، دیگر راپوردهندهای نیز نخواهد بود!»
تردیدی نیست که آن افسر نوکریوال غرض بدی نداشت؛ او مأموری در چارچوب سیستمی بود که در آن، همه قالبی میاندیشیدند و کلیشهای مینوشتند. در آن فضا، کسی جرأت نوآوری و تغییر در واژهگان جاافتاده را نداشت؛ زیرا در غیر این صورت، مورد سرزنش قرار میگرفت و به دستکاری در «مصطلحات ملی» متهم میشد.
در آن روزگار، این ماجرا میان ما تنها به دستمایهای برای طنزی تلخ و اندوهناک بدل شده بود. اما اخیراً، هنگامی که این خاطره را در ذهن مرور میکردم، بُعد دیگری از قضیه نظرم را جلب کرد؛ و آن، از یک سو، «عادیسازی و عادیپنداری فاجعه در پناه واژهگان کلیشهای» و از سوی دیگر، «نقش ویرانگر این واژهگان در بازتولید فاجعه» بود.
در تشکیلات آن روز اردوی ملی افغانستان، یک کندک پیاده نزدیک به ششصد تن پرسونل داشت. در یک قطعه نظامی با چنین شمار پرسونلی، آن هم در شرایطی که جنگی باز و منظم در جریان نبود، چهلوچند نفر تلفات در یک شبانهروز، رقمی تکاندهنده است. این وضعیت نهتنها خیریت نیست، بلکه فاجعهای تمامعیار است.
اما از آنجا که بنای راپور بر اصطلاح «خیر و خیریت» گذاشته شده بود و ذکر جانباختهگان و مجروحان پس از کلمه «صرف» میآمد، ناخودآگاه ناچیز بودن و عادی بودن حادثه را در ذهن فرمانده و دیگران تداعی میکرد؛ گویی حادثهای جزیی رخ داده است. از همین رو، شاید همهگی بدون اندیشیدن به عمق فاجعه و بدون چارهاندیشی برای جلوگیری از تکرار آن، آسودهخاطر از کنارش میگذشتند.
پناه بردن به اصطلاحات رایجی چون «خواست خدا»، «قسمت»، «قضا و قدر»، «خدا مهربان است»، «خیر و خیریت»، «خدا روزیرسان است» و… اگرچه در ظاهر آرامبخش به نظر میرسد، اما اتکا و باور افراطی به این واژهها میتواند به چشمپوشی از واقعیتهای عریان و قوانین طبیعت و نیز شانه خالی کردن از مسوولیت بینجامد و در نتیجه، به بازتولید فاجعه و خشونت کمک کند.
حوادث اجتماعی
هرگاه کسی دستش به خون دیگری آلوده میشود، توده مردم تسلیجویانه میگویند: «قسمتش همین بود!» و با این جمله کوتاه، هم جنایت را عادی جلوه میدهند و هم قاتل را در سایه تقدیر تبرئه میکنند.
یا اگر کسی زیر بار قرضهای سنگین میرود، بهجای تدبیر و تلاش برای ادای دین خود، انفعال خویش را پشت جمله «خدا بزرگ است» پنهان میکند؛ تا آنکه سرانجام تمام داروندارش به باد فنا میرود و فاجعهای به نام فقر برای همیشه بر زندهگیاش سایه میافکند.
رانندهگان بیتجربه یا معتاد به مواد مخدر نیز با گفتن «توکل به خدا»، در جادههای غیراستاندارد و با بار بیش از حد مجاز، مسافران را بر مرکبهای مرگ مینشانند. در نتیجه، سالانه هزاران مسافر در مسلخ حوادث ترافیکی قربانی میشوند و توده مردم، بهجای بررسی علت و شناسایی مسوول حادثه، باز هم میگویند: «روزیشان تمام شده بود و قسمتشان همین بود!» در مورد تعدد ازدواج، فرزندان بیشمار و بسیاری از موارد دیگر نیز همین روند جاری است.
حوادث طبیعی
بر هیچ انسان عاقلی پوشیده نیست که در بستر رودخانه، سیلاب جاری خواهد شد؛ در پای سراشیبی کوههای برفگیر، آمدن برفکوچ حتمی است و در دامنه کوهها، مردم هر سال با چشم سر شاهد ریزش سنگها هستند. با این حال، باز هم در همان مهلکهها و با همان توکل کورکورانه خانه میسازند و در نهایت، فجایع بزرگ و جبرانناپذیری پدید میآید.
شکی نیست که انسان همیشه در چند قدمی انواع فاجعههای طبیعی و انسانی ایستاده است و کوچکترین کنش یا واکنش نسنجیده میتواند او را به گرداب مهلکه رهنمون شود. اما از آنجا که آدمی از گوهری به نام عقل، شعور و قدرت تصمیمگیری برخوردار است، اگر در وقت و زمان مناسب از خرد و تدبیر کار بگیرد و تصمیمی عاقلانه اتخاذ کند، در بسیاری از موارد میتواند فاجعهها را پشت سر بگذارد.
چنانکه امروزه آمار قربانیان حوادث ترافیکی و حوادث طبیعی در کشوری توسعهیافته مانند فرانسه با کشوری چون افغانستان، به هیچ وجه قابل مقایسه نیست؛ تفاوتی آشکار که مرز میان «تدبیر عقلانی» و «تسلیم به تقدیر» را به روشنی به تصویر میکشد.
برای برونرفت از این وضعیت، گام نخست بازنگری در ساختار زبانی و فکری جامعه است. تا زمانی که فجایع انسانی و طبیعی را پشت اصطلاحات تسلیبخش اما فریبنده پنهان کنیم، چشم بر ریشهها و علتهای واقعی آنها بستهایم.
توکل تنها با اتخاذ تصمیم عاقلانه، با در نظر داشتن قوانین سرسخت طبیعت و پذیرش واقعیتهای انکارناپذیر معنا پیدا میکند؛ در غیر این صورت، چنین توکلی چیزی جز توجیهی کورکورانه برای ورود به مهلکه و خودکشی فردی و جمعی نخواهد بود.






