پنجمین روز آغاز سال تعلیمی است. ساعت ۸:۱۵ دقیقه است و من از سر دلتنگی، بعد از سه سال دوری از مکتب، مسیرم را به طرف راهی که منتهی به مکتبمان میشود، مکتبی که هشت سال درسیام را در آن آموزش دیدهام، کج میکنم. زنگ مکتب ساعت هشت نواخته میشود، دختران دانشآموز با یونیفورم سیاه و چادرهای بلند سپیدی که بر سر دارند، در گروههای چند نفری و یک نفری داخل مکتب میشوند. همراه یکی از دختران وارد مکتب میشوم. به محض ورود، ملازمی که پیش دروازه است، مرا برای تلاشی پیش خود میخواند. پیش از اینکه چهرهاش را ببینم، از صدایش میشناسم. خاله جمیله است. باورم نمیشود، چقدر پیر شده است. موهای سفیدش از زیر شال پشمی بلندی که بر سر دارد، خودنمایی میکند. صورتش هم چروکیدهتر از آخرین باری که دیده بودم شده، اما چشمانش هنوز جوان و روشن مانده است. سلام گرمی میدهم. ولی ظاهراً فراموشش شدهام؛ چون به سردی پاسخم را میدهد. ناراحت نمیشوم. بیشتر از سه سال از آن روزهایی که هر روز میدیدیم گذشته است. آن روزها تعداد دختران هم زیاد بود. از طرفی، شاید ظاهر من نیز تغییر کرده باشد. پس دلیلی نداشت که مرا به خاطر آورد. برای تلاشی فقط چند ضربه کوچک به بکس دستیام میزند. از روی کنجکاوی از من میپرسد: «کی ره کار داشتی؟ از چی خاطر آمدی؟» به دنبال جواب مشخصی برای سوالش هستم؛ جوابی به جز دلتنگی. برای همین سعی میکنم، کلمات را برای پاسخ مناسب در ذهنم منظم بسازم. ولی با ورود دسته هشت نفری از دختران که حجاب سیاه پوشیدهاند و چهرههایشان را با ماسک پوشاندهاند، رشته کلمات در ذهنم به هم میریزد.
همه آن دختران برای ملازمی که او را خاله جان صدا میکنند، آشنا هستند. این را از قول دادن و احوالپرسی صمیمانهای که بین آنها ردوبدل گردید، به آسانی میشد فهمید. با جملات «زمستان به خیر گذشت؟»، «سال نو مبارک!» و «رمضان به خیر میگذرد؟» گپهای دختران شاخ و برگ میگیرد. ملازم در حالی که با پیشانی باز همصحبت دختران میشود، میگوید که در چند روز تیر شده، دیگر همصنفان آنها نیز به مکتب آمده بودند تا ببینند تکلیف آنها چه میشود. میگوید که دختران پیش مدیره رفتند تا به آنها بگوید که امسال به آنها اجازه داده میشود صنف هفتم را بخوانند یا نه. دختران نیز با هیجانی که از چشمان برقزده و دهان نیمهبازشان کاملاً مشخص بود، منتظر ادامه صحبتهای ملازم بودند. یکی از دختران به سرعت داخل گپهای ملازم شده و میپرسد که «پاسخ مدیره چه بود؟» دختر دیگری نیز با شیطنت ادامه میدهد: «مدیره دایم کلهاش خراب است. خدان چی گفته باشد!» ملازم میگوید که مدیره بالای دختران زیاد سیاست کرده و گفته که «شما از دیگه دخترا چی زیاد استید. هله زود بیرون شوید که هیات میآید. خبرا ره گوش بگیرید. هر وقت باز شد اعلان میکنه.» هنوز گپ ملازم تمام نشده که یکی از دختران میگوید: «راست میگه، اگه مکتب دخترا برای صنف ششم به بالا باز شود، مثل بمب آواز میته.» و دختر دیگری با صدای آهسته میگوید: «خی هیچ اداره نرویم. ناق آمدیم.» پس از گفتن این گپ، همهمه دختران تبدیل به سکوت میشود. ملازم هم در ادامه به دختران میگوید: «زمستان از طرف معارف هیات آمده بود و کتابهای صنف ششم به بالا را از مکتب جمعآوری کردند.»
از جمع دختران و غرفه تلاشی بیرون شده و داخل صحن مکتب میشوم. به محض ورود، ناگهان یک دنیا خاطره به سمتم هجوم میآورد. لبخندی همراه با ترس بر چهرهام نقش میبندد. صحن مکتب ما، که بزرگترین مکتب دخترانه در شهر است، آن قدر وسیع است که اگر با فضایش ناآشنا باشی، در آن گم میشوی. ولی من و دوستانم، بارها و بارها تمام جای آن را قدم زدهایم، درس خواندهایم، بازی کردهایم، خندیدهایم، گاهی گریه و گاهی از خوشی زیاد، بالا و پایین پریده و اشک شوق ریختهایم. سایهسار درختان بلندقامت کاج و صنوبر آن، که بیش از چند دهه عمر دارند، روزگاری نشیمنگاه من و دوستانم بود. جایی است که برای نخستین بار، با لباس دانشآموزی در آن قدم گذاشتم و هشت سال را در آن جا گذراندم. خوب به خاطر دارم که از همان سالهای اول آرزو داشتم زودتر بزرگ شوم و مانند دختران دوره لیسه، که والیبال یا بسکتبال بازی میکردند، من نیز توپ را بهراحتی از جال عبور دهم. ولی افسوس که این اتفاق نیفتاد. قد من بلندتر شد؛ ولی هرگز دستانم به توپ نرسید تا آن را از جال عبور دهم.
با صدای دسته دخترانی که وارد حویلی مکتب شدند، پرده افکارم پاره شد. برای یک لحظه در آن صحن بزرگ احساس تنهایی کردم. مرور خاطرات به ناگهان در ذهنم توقف یافت و محیط مکتب برایم بیگانه شد. آن فضای خرم و خوشرنگ پیش چشمانم رنگ باخت و خاکستری گردید. دلیلش را نمیدانم. شاید چون دیگر هیچ کس در این جا، آشنای من نیست. چون دوستان من و همصنفان من نیست. حال من الان، حال شاگرد صنف اولی است، که نمیتواند صنفش را پیدا کند. چون میترسد که داخل آن برود. قدمهایم را به عقب برداشته و از رفتن به داخل ساختمان مکتب منصرف میشوم. برمیگردم و تمام آن خاطرات شیرین و خوب و حتا بد را به حویلی مکتب امانت میسپارم، تا روزی که با همصنفان و دوستانم یکجا به مکتب بیایم.






