مردم افغانستان در نزدیک به نیم قرن گذشته به برگزاری نشستهای منطقهای و بینالمللی مختلف درباره کشورشان عادت کردهاند و از اینکه چنین نشستهایی کمتر به حل بحرانهای این کشور سودمند افتاده است، ناکامی آنها را نیز پیشبینی میکنند. بنا به تجربه مکرر، جز در حالاتی استثنایی مانند آنچه بعد از یازدهم سپتامبر در نشست بن اتفاق افتاد، اغلب نشستها و گفتوگوهایی که در پیوند به افغانستان برگزار شده، تلاشی بیهوده بوده است، بهویژه آنچه با مدیریت سازمان ملل متحد به پیش رفته است. یکی از ناکامترین نمونههای آن تلاشهای ناکام سازمان ملل متحد در اواخر حکومت دکتر نجیبالله بود که مقدمهای به جنگهای داخلی و ویرانی کابل شد. این سازمان حتا نتوانست از قتل رییس جمهور آن زمان، که به دفتر سازمان ملل پناه برده بود، جلوگیری و یا بعدا برای مجازات عاملان آن اقدامی بکند. اکنون نیز که سخن از برگزاری نشست سوم دوحه در میان است هیچ امیدی در میان مردم خسته و سرخورده افغانستان برنمیانگیزد و حتا علاقهای به دنبال کردن خبرهای آن دیده نمیشود.
ناکامی این نشستها هم عامل داخلی دارد و هم عامل خارجی. در سطح داخلی، غیاب جریانهایی که طرحی برای رهایی از بحران درازدامن این کشور داشته باشند و همزمان از توان بسیج تودهها برخوردار باشند، نقش اساسی دارد. احزاب ضعیف و فقیر در زمینه راهکارهای سیاسی و اجتماعی اعتبار خود را در میان مردم از دست دادهاند، زیرا این احزاب حتا با الفبای کار سیاسی که گفتوگو و یافتن مخرج مشترک برای مشکلات است آشنایی ندارند. در جوامعی سنتی مانند افغانستان گاهی چهرههای متنفذ با مقبولیت گسترده مردمی میتوانند خالیگاه برآمده از فقدان احزاب مدرن و سازمانیافته را پر کنند و زمینه اجماع نیروهای سیاسی را فراهم آورند، اما در شرایط کنونی شاهد حضور و فعالیت چنین کسانی نیز نیستیم. مقبولیت گسترده مردمی با پتانسیل بسیج ملی شهامت به صحنه آمدن، چانه زدن، فشار آوردن و امید آفریدن را میطلبد که اکنون در میان پرآوازهترینها هم دیده نمیشود. هنگامی که صحنه سیاسی یک کشور در سطح داخلی به این پیمانه گرفتار رخوت و فروپاشی است، نشستهای بینالمللی هم به جایی نمیرسد، زیرا شرکای داخلی قدرتمندی برای اجرای طرحها پیدا نمیکند.
غیبت اجندای ملی از صحنه سیاسی افغانستان، سبب چندپارهگی نیروهای سیاسی شده و این به نوبه خود به وابستهگی این نیروها به کشورهای گوناگون نزدیک و دور انجامیده است. این چندپارهگی تا حدی است که نهتنها نیروهای مخالف طالبان، از احزاب سیاسی تا نیروهای مدنی را به درجاتی در مدار کشورهای گوناگون قرار داده است، بلکه تا صفوف طالبان که به ظاهر منسجمترین گروه در شرایط کنونی به نظر میرسد نیز راه یافته و آنان را به طالبان طرفدار ایران، طالبان طرفدار پاکستان، طالبان طرفدار تعامل با غرب، طالبان همپیمان با القاعده و دستههای کوچکتر دیگری تقسیم کرده است. آنچه تا اکنون توانسته است از انقسام حاد داخلی آنها جلوگیری کند، منافع سرشار مادی است که هم از خارج دریافت میکنند و هم از منابع داخلی به چنگ میآورند و درگیری داخلی میتواند این منافع را بهشدت کاهش دهد.
در سطح خارجی، کامیابی نشستها و گفتوگوها نیازمند همسویی نسبی میان کشورهای دارای نفوذ منطقهای و بینالمللی است؛ چیزی که در کنفرانس بن تا حد قابل توجهی وجود داشت. در آنجا ایالات متحده امریکا، اروپا، روسیه، ایران و سایر کشورهای دارای نفوذ در قضیه به توافق رسیدند که ادارهای جدید در کشور تشکیل شود و بتواند تنوع موجود در افغانستان را به نمایش بگذارد و رابطهای نیکو با کشورهای منطقه و جهان داشته باشد و به عرفها و میثاقهای بینالمللی پایبند بماند. در شرایط کنونی دیده میشود که چنین همگرایی در میان این کشورها در قبال افغانستان نیست و هر کدام به این میاندیشد که چگونه از گروههای موجود در صحنه سیاست افغانستان میتواند به سود خود بهره بگیرد و به رقبایش آسیب برساند. افغانستان برای اکثر این کشورها هویت خود بهحیث دولت-ملت را از دست داده و میدانی برای جنگهای نیابتی آینده انگاشته میشود. از همین رو است که حاکمیت یک گروه مسلح افراطی بر کشور از نظر بسیاری از این کشورها نگرانی اصلی نیست و تشکیل نظام سیاسی متعارفی که سبب ثبات و توسعه کشور گردد برای آنها اهمیت ندارد.
نشستی که قرار است بهزودی در دوحه برگزار شود، از این رو نمیتواند در میان مردم افغانستان امیدی برانگیزد که نشانههایی از پرداختن به دشوارههای بنیادی این پرونده و یافتن راه حلی برای آنها را با خود ندارد. نهتنها این نشست، بلکه عموما نشستهای دوحه درباره افغانستان از آغاز تا اکنون به جای خلق امید مایه نگرانی و پریشانی بوده است. برای میلیونها شهروند افغانستان نام دوحه، بر خلاف بن که به تشکیل یک نظام تقریبا همهشمول انجامید، با آغاز روندی گره خورده است که فرجامش فروپاشی یک دولت و بیسرنوشتی یک ملت بود و پس از آن هر بار که خبری از گفتوگوی تازهای به میان میآید، موج جدیدی از نگرانی به راه میافتد.
بزرگترین نگرانی که شهروندان افغانستان در داخل و خارج کشور از نشستهای دوحه دارند، این است که راهی به تطهیر طالبان و مشروعیت بخشیدن به حاکمیت یک گروه مسلح افراطی باز شود و آپارتاید جنسیتی، تبعیض قومی و انحصارطلبی سیاسی نورمال نشان داده شود و فاجعههایی مانند نقض حقوق بشر، فقدان نظامی مبتنی بر اراده مردم، بیاعتنایی به میثاقهای بینالمللی و محرومیت زنان از تعلیم و فعالیت، عادیسازی گردد. مردم افغانستان بهشدت نگرانند که مبادا به دور از چشم و گوش آنان و در پشت درهای بسته سرنوشتی برای آنان رقم زده شود که برای رهایی از آن ناگزیر باشند هزاران فرزند خود را قربانی کنند. شهروندان این کشور با دلهره و ترس به دوحه میاندیشند، زیرا دوحه برای آنان یعنی از دست رفتن آزادی، یعنی سرکوب آزادی بیان، یعنی فروپاشی آموزش، یعنی فرار نخبهگان، یعنی تسلط تفنگیان، یعنی پشت کردن به هنر، یعنی ستیزه با عصر، یعنی لجاجت با دنیا، یعنی شلاق ساختن دین بر فرق مردمان بیدفاع.
در چنین حالتی، بسیاری از مردم افغانستان میپرسند که آیا روزی خواهد رسید که نام دوحه برای آنان به معنای شکنجه روان جمعی نباشد و خبر از فروپاشی و بازگشت به قرن حجر ندهد؟ آیا روزی خواهد رسید که نشست دوحه به معنای ورق خوردن یکی از تاریکترین صفحات تاریخ این کشور و رقم خوردن صفحه جدیدی باشد که در آن اداره ای برخاسته از اراده مردم نه از اراده تفنگ شکل بگیرد و افغانستان را دوباره خانهای برای تمام شهروندانش بگرداند؟






