«یکی بود، یکی نبود»، آغازگر بسیاری از قصههای شبانهای بود که بزرگان خانه برای کودکان روایت میکردند.کودکان با اشتیاق به این قصهها گوش میدادند و در ذهنشان منتظر پایان داستان میماندند؛ گاهی پیش از پایان قصه به خواب میرفتند. اما اکنون، در دنیای پرمشغله و دیجیتالی، این سنت کهن در معرض فراموشی قرار گرفته است.
شماری از خانوادهها میگویند که با گسترش فناوری و رواج ابزارهای دیجیتال در زندهگی روزمره، روشهای سنتی آموزش و تربیت کودکان، از جمله قصهگویی، به حاشیه رانده شدهاند. آنان تاکید میکنند که این تغییر، پیوند عاطفی میان والدین و فرزندان را نیز تا حدی کمرنگ کرده است. به باور این خانوادهها، در حالیکه زمانی صدای پرمهر مادربزرگها و روایتهای آموزنده و گاه افسانهای شبانه آنها، بخش جداییناپذیر کودکی بود، حالا اما صفحه سرد و آبی گوشیها جای آن را گرفته است.
برخی از خانوادهها در گفتوگو با روزنامه ۸صبح میگویند که با وجود مصروفیتهای روزمره، تلاش دارند قصهگویی را زنده نگهدارند و آن را بهعنوان بخشی از فرهنگ خانوادهگی خود حفظ کنند. تجربه این خانوادهها نشان میدهد که حتا چند دقیقه قصهگویی در شب، میتواند فضای امن و صمیمیتری برای کودکان ایجاد کند.
فرشته، زن ۵۴ ساله، میگوید که قصهگویی را از مادرش آموخته و همیشه کوشیده است این سنت را در خانهاش زنده نگهدارد. او باور دارد که از راه قصه میتوان هم کودکان را سرگرم کرد و هم مفاهیم اخلاقی و انسانی را به شکلی نرم و موثر به آنها منتقل ساخت.
فرشته میگوید: «من مخصوصاً به دخترانم از طریق قصهگویی چیزهای زیادی یاد دادم، مثل قصههایی که در آنها نکات اخلاقی و درسهای زندهگی نهفته بود. وقتی جوان بودم، مادرم قصه میکرد که یک دختر در کارهای خانه سهم نمیگرفته؛ وقتی شوهر کرده، رفته به مادر خود احوال داده که وای مادر، بیا که نمکدانم تنگ شده، وای مادر، بیا که خمیر دانم تنگ شده، وای مادر، بیا که دروازهام پیش نمیشود، چون این دختر خاک خانه را پشت دروازه زده و دست تر نمک گرفته و تغاره خوده هم نشسته. این حرفها در گوش ما بود.»
ستوده، مادر دو کودک، میگوید که خاطرات کودکیاش با قصههای مادربزرگ و خواهر بزرگترش گره خورده است؛ شبهایی که با اشتیاق به داستانها گوش میداد و در دنیای خیال غرق میشد. اما به گفته او، بسیاری از خانوادهها بهدلیل فشارهای اقتصادی و کمبود وقت، فرصت کافی برای قصهگویی به فرزندانشان را ندارند و سرانجام، کودکان ناگزیر به ابزارهای دیجیتال روی میآورند. به باور او، اگرچه ابزار دیجیتال سرگرمکننده است؛ اما خطرهای چون وابستهگی، کاهش تمرکز و آسیب به مهارتهای ارتباطی را به همراه دارد.
ستوده میافزاید: «در دوران کودکی، بهویژه شبهای زمستان، مادربزرگم برای ما قصه میگفت. اما حالا نه زمان کافی برای قصهگویی دارم و نه فرزندانم اشتیاقی نشان میدهند. بیشتر وقتشان را با گوشی میگذرانند؛ چیزی که به چشمهایشان آسیب رسانده و باعث افزایش پرخاشگری در آنها شده است.»
با وجود آنکه بسیاری از خانوادهها بهدلیل تغییرات سبک زندهگی، کمبود وقت یا گرایش کودکان به ابزارهای دیجیتال، فرصت قصهگویی را از دست دادهاند، اما روایتهای شخصی شماری از جوانان نشان میدهد که تاثیر این قصهها تنها به دوران کودکی محدود نمیشود. برای برخی، قصههایی که زمانی هنگام خواب شنیدهاند، در گذر زمان به منبع الهام، راهنمای فکری و گاهی پناهی در لحظات دشوار زندهگی بدل شدهاند.
حیات، یکی از جوانانی است که میگوید قصههایی که در کودکی شنیده، در بزرگسالی در موقعیتهایی به کمکش آمده است. او میافزاید: «وقتی کودک بودم، با شنیدن قصهها حس خیلی خوبی داشتم. وارد دنیای خیالی میشدم، دنیایی که با شروع قصه شکل میگرفت. از میان همه، قصهی بانو و کجکول هنوز هم در ذهنم مانده و فراموشم نمیشود.»
شماری از نویسندهگان کودک میگویند که هرچند نقش قصهگویی در ظاهر تنها به لحظاتی از دوران کودکی محدود میشود، اما تاثیرات عمیق آن در ذهن و روان کودک میتواند تا بزرگسالی ادامه یابد. از دید این نویسندهگان، قصههایی که در سالهای نخست زندهگی شنیده میشود، نهتنها بنیان تخیل کودک را شکل میدهد، بلکه در موقعیتهای مختلف زندهگی، به شکلگیری نگرش، رفتار و حتا تصمیمگیری افراد کمک میکند.
شیبا گهیز، نویسنده داستانهای کودک، بر این باور است که قصهگویی در فرهنگ افغانها نهتنها وسیلهای برای انتقال دانش و تجربههای نسلهاست، بلکه به درک بهتر هویت فرهنگی و تقویت احساس تعلق به جامعه کمک میکند. او هشدار میدهد که با فراموش شدن سنت قصهگویی، بخش بزرگی از هویت فرهنگی و افغانی نیز در معرض فراموشی قرار میگیرد.
این نویسنده داستانهای کودک میافزاید: «قصههایی که در گذشته توسط مادرکلانها، پدرکلانها و پدر و مادرها روایت میشد، همچون صندوقچههایی بودند که در درون خود زبان مادری، فرهنگ قومی، شیوه زندهگی، ضربالمثلها، باورهای دینی، تجربههای تاریخی و روایتهای بومی را در خود جای داده بودند. زمانیکه والدین دیگر نمیخواهند این قصهها را برای کودکان خود بازگو کنند، در واقع ریشهها، تفاوتهای فرهنگی و بخشی از تاریخ ما به فراموشی سپرده میشود.»
لیمه ودان، نویسنده داستانهای کودک، بر این باور است که قصهگویی سنتی نسبت به خواندن کتاب یا تماشای انیمیشن تاثیرگذارتر است؛ زیرا کودکان میتوانند گوینده قصه را ببینند، با او ارتباط برقرار کنند و مفاهیم را بهتر درک کنند.
این نویسنده میافزاید: «از والدین میخواهم که قصهگویی را جدی بگیرند؛ کتابهایی را بخوانند و ویدیوهایی را بشنوند که در آنها برای کودکان قصه گفته میشود. قصهگویی برای رشد تخیل، تقویت شخصیت و درک بهتر کودکان از جهان اطرافشان بسیار مفید است. این کار همچنین به والدین کمک میکند که کودکانشان را بهتر بشناسند.»
در همین حال، شکیبا نادری، نویسنده دیگر کودک، میگوید که در افغانستان، ارزش قصهگویی سنتی در حال کاهش است. به گفته او، در میان انیمیشنها و کارتونهایی که کودکان روزانه تماشا میکنند، نویسندهگان با دشواریهای بیشتری مواجهاند تا بتوانند داستانهایی بنویسند که ساده، جذاب و تصویری باشند.
بانو نادری، نویسنده کودک، در مورد چالشهای نویسندهگان در دنیای دیجیتال میگوید: «وقتی کودک انیمیشن یا کارتون را روی تلفن میبیند، خلق تصویر ذهنی برایش سختتر میشود. مثلاً من در یکی از قصههایم با زبان حیوانات نوشتم تا پیام احترام به خانواده را به کودک منتقل کنم؛ اما انتقال این مفهوم به کودکانی که تصویر آماده را در ذهن دارند، بسیار دشوارتر است.»
در دنیای پرهیاهو و میان صفحههای درخشان گوشیها و زندهگیهای شتابزده امروزی، شاید بازگشت به سنت قصهگویی فرصتی باشد برای زندهسازی لحظههایی انسانیتر؛ لحظههایی که نهتنها کودکان را به دنیای خیال میبرد، بلکه بزرگترها را نیز با کودک درونشان آشتی میدهد.






