پرداختن، بررسی و درک جنگ امریکا و اسراییل با ایران، از چند جهت برای مردم افغانستان ضروری است. نخست اینکه چند میلیون مهاجر افغانستان در ایران زندهگی میکنند و نسبت به سرنوشت، مرگ و زندهگی آنان اخلاقاً نمیتوانیم بیتفاوت باشیم و تماشاگر بیخیال باقی بمانیم. مساله دیگر قمار ترمپ و شرطبندی نتانیاهو بر سر نابودی یک رژیم اسلامی در یک وجبی کشور ماست؛ رژیمی که بقا یا زوال آن بر سرنوشت ما تاثیر مستقیم و غیرمستقیم سیاسی و اقتصادی فراوان دارد، از آن جهت که رژیمی مشابه، با وجود تفاوتها، بر سرنوشت مملکت ما نیز حاکم است. پس نوشتن و تامل کردن درباره این جنگ، یک ضرورت اخلاقی و نیاز سیاسی برای امروز و فردای ماست.
دکترین سیاسی و نظامی کاخ سفید و تلآویو ظاهراً چنین محاسبه کرده بودند که با قطع سر رژیم (علی خامنهای)، نظام اسلامی خود به خود سقوط میکند و مردم به خیابانها میآیند و سرنوشت و آزادی خود را به دست میگیرند. اما عملاً در میدان، این اتفاق رخ نداده است و رژیم اسلامی حتا بدون رهبر نیز تابآوری قوی و ویرانگر نشان میدهد و دوباره توسط یک خامنهای پسر رهبری میشود. این وضع برای ترمپ که بیرحمانه و فوری میل شدید به پیروزی دارد، دیوانهکننده است. او از جنگ طولانی و تحول در بازارهای انرژی بیزار است، اما ظاهراً راهحل فوری دیده نمیشود.
ترمپ تحت فشار افکار عمومی امریکا و دموکراتها قرار دارد که برنامه و هدف نهاییاش از این جنگ چیست. اما ترمپ توضیحات روشن و مشخصی ارائه نمیدهد. یک روز میگوید «تسلیم بیقید و شرط»، روز دیگر میگوید در تعیین رهبری ایران باید من نقش داشته باشم، و بار دیگر صدا میزند که خود مردم سرنوشت خود را به دست بگیرند. این سردرگمی و شفاف نبودن، نکتهای کلیدی و نگرانکننده است؛ هم برای همکاران استراتژیک امریکا در خاور میانه و هم برای اپوزیسیون داخل امریکا که سیاست خارجی و نظامی دولت ترمپ را به چالش بکشند و به رهبری او اعتماد نکنند. وقتی تحت فشار رسانهها قرار میگیرد، پاسخ واضحی ندارد و حتا ادعا کرده که موشک تاماهاک را ایرانیها به طور مخفیانه به دست آورده و به مکتب میناب شلیک کردهاند؛ چیزی که مردم و خبرنگاران آن را تایید و باور نمیکنند.
از سوی دیگر، حکومت ایران هر روز شلیک موشک و پهپاد به سوی کشورهای خلیج فارس و اسراییل را افزایش میدهد و این موضوع شرکای منطقهای امریکا را ناراحت و نگران کرده است. آنان میپرسند این وضعیت چگونه و چه زمانی پایان پیدا خواهد کرد؟ اما پاسخی وجود ندارد.
اگر به کلیت سیاست نیم قرن حکومت جمهوری اسلامی ایران نگاه اجمالی کنیم، میبینیم که سیاستی خشمگین و خصمانه داشته است؛ با شعار «شیطان بزرگ» برای امریکا و «شیطان کوچک» برای اسراییل، و با تحرکات مستقیم و غیرمستقیم علیه منافع و حضور امریکا در منطقه. به همین دلیل، این جنگ برای امریکاییها از یک منظر، یک شروع نیست، بلکه پایان یک دوره دشمنی نیمقرنی با نظام آیتاللههاست؛ دشمنیای که آنان میخواهند پایان یابد، و این پایان بدون سقوط یا تغییر نظام فعلی ممکن نیست. اما این پایانبندی با قیمت نفت و سلیقه و سیاست ترمپ طوری گره خورده است که کسی از دشمنی تاریخی حرف نمیزند. کسانی مانند سناتور برنی سندرز میگویند این جنگ امریکا نیست و ناحق برای خواست نتانیاهو ترمپ از ثروت و قدرت امریکا خرج میکند.
اما آنچه امریکاییها و کشورهای خلیج فارس را خیلی نگران و پریشان کرده این است که آیا میتوان به ترمپ و پیتر هگست اعتماد کرد؟ آیا آنان با همدستی نتانیاهو توان پایان دادن به جنگ را دارند، یا اینکه شروعکنندهگان قوی و پایاندهندهگان ضعیف و ناکام خواهند بود؟
این نگرانی بر اساس شواهد تاریخی پیش چشم مردم ظاهر میشود. در عراق و افغانستان، امریکاییها یا پروژهها را نیمهکاره رها کردند یا مسوولیت کامل آن را نپذیرفتند و مردم را به حال خود گذاشتند؛ پروژههایی ناکام و پر از اشتباه. نتانیاهو نیز در غزه نشان داد که ناکام است. کمیسیون هفتم اکتوبر خواهان بررسی و به چالش کشیدن عملکرد نتانیاهو و پاسخگو کردن اوست؛ کسی که از این جنگ به جنگ دیگر حرکت میکند. غزه نیمهکاره و ویران مانده و اکنون جنگ گستردهتری با ایران آغاز شده است.
اما واقعیت این است که سیاست خارجی امریکا، مردمان شرق و خاور میانه را به عنوان انسانهای صاحب کرامت، منزلت و حقوق در نظر نمیگیرد؛ وگرنه چگونه ممکن است با وجود تجربههای آشکارا ناکام، دوباره همان مسیر را آغاز کنند؟ مردم دیگر به کلیشه جنگ برای آزادی، دموکراسی و حقوق بشر باور ندارند. تجربههای فریب، شکست و ویرانی، مردم را بیاعتماد ساخته است.
در میان دود و آتش، ما از سرنوشت مهاجران افغانستانی خبر نداریم؛ اینکه چه کسی از آنان محافظت میکند. در شرایط عادی، آنان به عنوان اتباع خارجی با تبعیض و خشم روبهرو بودند؛ در شرایط بحرانی چه خواهد شد؟ فکر میکنم آنان رنجی مضاعف را تجربه میکنند؛ رنجی از تنهایی مطلق و بیتابعیتی، در حالی که حتا حق انسانی برای بیتابیعت بودن نیز نداشتند.
اما اگر سناریوی سقوط و پایان حکومت اسلامی در ایران رقم بخورد، دو پیام روشن برای جامعه افغانستان دارد. نخست اینکه زنان و دختران جسارت و شجاعت بیشتری پیدا خواهند کرد و با ارادهای قویتر و الهام از کشور همسایه، امیدی در دل زنده خواهند کرد که این شب به سحر خواهد رسید و سرانجام کار طالبان نیز زوال و سقوط است؛ چه با دخالت خارجی و چه با فروپاشی درونی. سقوط هر رژیم اسلامی یا دیکتاتوری در منطقه، روحیه رژیم ظالم و خودکامه دیگری را نیز تضعیف میکند. مهمتر از همه اینکه حکومت اسلامی ایران حامی سیاسی و معنوی طالبان است و حذف آن به نفع مخالفان طالبان خواهد بود.
پیام دیگر سناریوی سقوط یا تغییر و اصلاح رژیم در ایران این است که طالبان به خود بیایند و به فکر اصلاح باشند. در غیر این صورت، پایان کار هر دیکتاتور دینی رسوایی و محاکمه در برابر جامعه بینالمللی است. هیچ حکومتی بدون پشتوانه مردمی عمر طولانی نداشته و نخواهد داشت. وقتی جنازه جمهوری اسلامی ایران از زمین برداشته شود، طالبان نیز همذاتپنداری خواهند کرد که شاید رژیم بعدی ما باشیم؛ رژیمی که جهان از مرگ و حذف آن با گرمی و خشنودی استقبال خواهد کرد.






