بیستوچهار سال از حملات تروریستی یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ میگذرد؛ روزی که شبکه القاعده با ربودن چهار هواپیمای مسافربری و اصابت دادن دو فروند آن به برجهای تجارت جهانی در نیویارک، حدود سه هزار انسان را به کام مرگ فرستاد. این حمله که بیسابقهترین ضربه به خاک امریکا از زمان جنگ جهانی دوم بهشمار میرفت، شوک عظیمی به جهان وارد کرد و ایالات متحده را به اعلام «جنگ جهانی علیه تروریسم» واداشت؛ جنگی که نخستین میدان آن افغانستان بود و سرنوشت این کشور را دگرگون ساخت.
طالبان که از سال ۱۹۹۶ بر افغانستان حاکم بوده و به اسامه بنلادن و دیگر رهبران القاعده پناه داده بودند، از تحویل آنها به واشنگتن سر باز زدند. امریکا به همراه متحدانش به افغانستان حمله کرد و در مدت کوتاهی رژیم طالبان را سرنگون ساخت. رهبران طالبان به آنسوی خط دیورند گریختند و دولت جدیدی با حمایت غرب در کابل شکل گرفت؛ دولتی که قرار بود نماد دموکراسی و بازسازی ملی باشد.
افغانستان بار دیگر در کانون توجه جهانی قرار گرفت و میلیاردها دالر کمک خارجی به این کشور سرازیر شد. در شهرهای بزرگ، زنان به دانشگاهها و بازار کار بازگشتند، رسانههای آزاد رونق یافتند، آموزشوپرورش گسترش یافت و جامعه افغانستان چهره نو به خود گرفت. با این حال، این دستاوردها بر بستر ناهموار و در سرزمینی بنا شده بود که از دیرباز یکی از جنجالیترین موقعیتهای ژئوپلیتیکی جهان را دارد. دشمنان داخلی و خارجی افغانستان بیکار ننشستند و تروریسم، همان پدیدهای که امریکا به قصد نابودیاش آمده بود، آرامآرام دوباره جان گرفت و گستردهتر شد. طالبان در مناطق مرزی پاکستان تجدید سازمان کردند و حملاتشان را افزایش دادند. همزمان، فساد فراگیر، ناکارآمدی و رقابتهای درونی، دولتهای پساطالبان را فرسوده و بیاعتبار ساخت. آنها نتوانستند اعتماد عمومی را جلب کنند یا خدمات اساسی برای شهروندان فراهم آورند.
در سوی دیگر، امریکاییها و متحدان غربیشان پس از سالها جنگ و تلفات سنگین، به خستهگی و سرخوردهگی دچار شدند. فشار افکار عمومی در غرب برای پایان دادن به «جنگ بیپایان» افزایش یافت و سرانجام دولت امریکا به مذاکره مستقیم با طالبان روی آورد. نتیجه این روند، امضای توافقنامه دوحه در سال ۲۰۲۰ و آغاز خروج نیروهای خارجی بود. اما پیش از آنکه خروج به پایان برسد، دولت مورد حمایت غرب در کابل فروپاشید و طالبان در آگست ۲۰۲۱ بار دیگر قدرت را به دست گرفتند. این رویداد، شکست آشکار استراتژی امریکا را عیان کرد و نشان داد که پایان دادن به جنگ علیه تروریسم بهمراتب دشوارتر از آغاز آن است.
امروز، پس از گذشت بیش از دو دهه، این جنگ نهتنها پایان نیافته بلکه بیش از هر زمان دیگری مبهم، پراکنده و بینتیجه به نظر میرسد. مبارزه با گروههای تروریستی در بسیاری از مناطق جهان نه به نابودی آنها بلکه به گسترش و تکثیرشان انجامیده است. تجربه افغانستان و پاکستان نشان میدهد که تروریسم پدیده عمیقاً ریشهدار است که نمیتوان آن را با عملیات نظامی زودگذر از میان برد. این پدیده از دو منبع اصلی تغذیه میکند: نخست، باورهای دینی بنیادگرایانه که طی قرنها در ذهن و فرهنگ بخشهایی از جامعه نهادینه شده است؛ و دوم، بحرانهای اجتماعی همچون فقر، بیکاری و بیثباتی سیاسی که بهویژه در کشورهای کمترتوسعهیافته گسترده است. تا زمانی که این بسترها دستنخورده بمانند، هر حمله نظامی تازه صرفاً گروههای افراطی را خشنتر و مقاومتر میکند.
عامل دیگر ناکامی استراتژیهای ضدتروریسم، استفاده ابزاری برخی دولتها از گروههای تروریستی برای پیشبرد اهداف ژئوپلیتیکی است. ارتش پاکستان نمونه بارز این سیاست است؛ این نهاد دههها از گروههای اسلامگرا برای اعمال نفوذ در افغانستان و مهار رقیبان منطقهای بهره برد. اما این بازی خطرناک پیامدهای ناخواستهای داشته است. گروههایی که زمانی ابزار راهبردی اسلامآباد بودند، اکنون به تهدیدی برای امنیت خود پاکستان بدل شدهاند و حملات پیدرپی در داخل خاک آن کشور، این واقعیت را عریان ساخته است. این تجربه نشان میدهد که تروریسم، حتا برای حامیان اولیهاش، قابل کنترل نیست و خیلی زود از مهار خارج میشود.
از سوی دیگر، فساد و ضعف رژیمهای سیاسی بستر مناسبی برای رشد تروریسم فراهم میکند. در نظامهای فاسد، بحران به امر دایمی تبدیل میشود و تاجران بحران چه در درون دولت و چه بیرون از آن از این وضعیت سود میبرند. گروههای تروریستی بخش مهمی از این تجارت بحران را در اختیار دارند؛ آنها نهتنها در بیرون، بلکه در درون ساختارهای دولتی نیز شریک و همدست دارند. در افغانستان، فساد گسترده در دولتهای کرزی و غنی و زدوبندهای پنهان برخی مقامها با طالبان، زمینه را برای بازگشت دوباره این گروه فراهم کرد. ایالات متحده نیز که از جنگ خسته شده بود، بهجای مقابله با این چرخه فساد و بحران، از آن بهرهبرداری کرد و سرانجام بهجای نابودی طالبان، راه مذاکره و سازش با آنها را در پیش گرفت. حتا سازمان ملل نیز از این روند حمایت کرد. نتیجه این سیاستها چیزی جز فروپاشی دولت جمهوری اسلامی افغانستان و بازگشت طالبان به قدرت نبود.
جنگ افغانستان نشان داد که استفاده صرف از زور برای نابودی تروریسم نهتنها بیثمر است، بلکه به تقویت آن میانجامد. تندروی اسلامی را نمیتوان با بمباران و عملیات نظامی از میان برداشت، بلکه تنها با درک ریشههای اجتماعی، اقتصادی و فکری آن و اصلاح بسترهایی که آن را تغذیه میکنند میتوان به مهار تدریجی آن امید داشت. این فرایند زمانبر، پرهزینه و مستلزم اراده پایدار است؛ ارادهای که در دولتهای خسته، فاسد و بحرانزده دیده نمیشود. تا زمانی که دولتها از درون فرسوده و نهادهای بینالمللی درمانده باشند، گروههای تروریستی از این ضعف بهره خواهند برد و با به چالش کشیدن مشروعیت نظامهای موجود، قدرت و نفوذ بیشتری کسب خواهند کرد.
بیستوچهار سال پس از یازدهم سپتامبر، روشن است که جنگ علیه تروریسم نه پایان یافته و نه به هدف خود نزدیک شده است. این جنگ بهجای آنکه جهان را امنتر کند، آن را پیچیدهتر، بیثباتتر و ناامنتر کرده است. اگر جامعه جهانی درسهای این شکست را نیاموزد، احتمالاً این چرخه خشونت و افراطگرایی همچنان تداوم خواهد یافت و شاید نسلهای آینده نیز تاوان سنگین اشتباهات امروز را بپردازند.






