«افغان»، یکی از مفاهیمی مورد نزاع است که چندین دهه میشود، قدرت، تخیل و حافظهجمعی میلیونها انسان افغانستانی را به گروگان گرفتهاست. تابوی یکقرنه است. تابوی که از طریق سرکوب، زور، رسانه و آموزش در ذهنیتجمعی تداعی گردیده و کماکان تنوعی هویتی مردم افغانستان را انکار میکند.
از زمان زمامداری امانالله خان تا کنون، آگاهانه یا نااگاهانه مردم برای دفاع از برساخت «افغانی» خون دادهاند و رویاهای شان زیر چتر آن شکل گرفتهاست. برای همین، قطع رابطه با افغانیت کار ساده نیست، حتا گاهی نزد بسیاریها خیلی دشوارتر از بینسبت شدن آنها با دین است. بنابرابن، همانقدر که محاکمه فوری آدمها برای ابراز افغان بودن، انحصار گرایی را تقویت میکند، به چالش نکشیدن فرم افغانیت نیز-که به شکل رسوبی بر انسانهای ساکن در افعانستان تحمیل شده-گروگانگیری هویتی بیشتری بههمراه خواهد داشت. خط باریکی میان درک این دو وجود دارد.
با اینحال، واقعیت این است که اکنون این تابوی قرن، تکان خورده و دیگر افغانیت را نمیتوانیم یک واقعیت طبیعی و از پیش آماده بدانیم، برخلاف باید آن را محصولی از گفتمانهای رقیب فهمید که در این اواخر مساله برانگیز شدهاند. گفتمانهایی که هویت را به شکل یک فرایند میبیند تاریخی میبیند نه یک امر مقدس و طبیعی. چنانکه استوارت هال میگوید: «هویت، شفاف و بیمساله نیست، بلکه تولیدی است که هرگز کامل نمیشود، همواره در فرایند است و درون بازنمایی شکل میگیرد».
بنابراین، انتخاب افغان بودن یا نبودن بهمثابه هویت سیاسی افراد، سوا از اینکه حق طبیعی میلیونها انسان است؛ جوهری ثابت ندارد، بلکه محل کشمکش بر سر گفتمان هاست. گفتمانهایی زیادی را در سطوح مختلف، در مورد افغانیت میشود ترسیم کرد: سطح قومی، شهروندی و دیاسپوریک. ولی من در این فرصت تلاش میکنم، دوتا خوانش مهم از افغانیت را توضیح بدهم:
۱. گفتمان غالب: افغانیت بهمثابه هویتملی
واقعیت این است که تلقی غالب از افغانیت، گفتمانی دولتی و ملیساز است. این گفتمان «افغان» را از یک نام قومی-تاریخی به یک هویت فراگیر سیاسی تبدیل میکند و از مردم میخواهد بدون هیچ نوع تفکیک به افغان بودن وفادار بمانند. این وفاداری همراه با فرمانبرداری است. حتا در تجربه مناسبات سیاسی ما مرز زندهگی و مرگ آدمها را تعیین میکند. بخواهید یا نخواهید برای زندهگی در چارچوب افغانستان، افغانیت بر فرد تحمیل میشود. و برای عملی شدن آن از هر وسیله ممکن استفاده بهعمل آمدهاست.
چنانکه، هزاران شعر، متن، آهنگ؛ کتابهای درسی و دانشگاهی؛ برنامههای تلویزیونی و رادیویی و سایر امکانهای ارتباطی طوری تولید شده که حس افتخار و تعلقی انسان افغانستانی را با مفهوم «افغان» گره زدهاست. در واقع، نوعی از تعلق آرمانی برخلاف واقعیت در روان مردم صورتبندی گردیدهاست. البته، این روندی است که در همه کشورها برای تعلق مردم نسبت به هویتملی شان صورت میگیرد، ولی مشکل اصلی گفتمان افغانی، برخلاف تجربه سایر کشورها، یکدستسازی اجباری آن است: قدرت سیاسی و دولتی؛ زبان، تاریخ، نماد و حتا حس افتخار را طوری تنظیم کرده که «افغان بودن» با پذیرشِ سلسلهمراتب موجود یکی انگاشته شود.
در این گفتمان، خرد مردم جای خود را به خرد دولتی دادهاست. مردم بیشتر از اینکه به مثابه سوژههایی اندیشنده و صاحب هویتهای چند پاره پنداشتهشوند، بهعنوان مخاطبانی فراخواندهشده عمل میکنند؛ یعنی باید خود را با تعریفی هماهنگ کنند که از بالا به آنان عرضه شده و با ابزارهای گونهگون طبیعی جلوه داده میشود.
نتیجهی این فرایند، چنین است که بسیاری افراد هویت خود را نه از تجربه زیسته، زبان مادری، حافظه محلی و پیوندهای اجتماعیشان، بلکه از دریچه یک روایت رسمی میشناسند. بنابراین، خیلیها نمیدانند که هویتملی شان با هژمونی مفصلبندی شدهاست. بسیاریها حتا تصور نمیتوانند از این هویت که سالها درون آن زیستهاند، دوری کنند؛ چون منافع و تعلق آنها با این گفتمان وابسته ساخته شده. از سوی دیگر، مردم افغانستان همیشه فقیر بودهاند و بهجای دغدغه هویت، به پیدا کردن غذا میاندیشند. همزمان با اینها، بسیاریها اگاهانه در پی ترویج این هویت بر همهگان هستند. تفکیک تمامی این سطوح نیازمند تامل است.
نکته قابل توجه در این گفتمان این است که هویتهای قومی و زبانی همه مردم را در بر نمیگیرد و اکنون میلیونها انسان نسبت به آن خود را بیگانه احساس میکنند. برای همین، سازه معیوب هویتملی ما در چارچوب افغانیت، یکی از موانع اصلی اساسی توسعه فرهنگی و سیاسی پنداشته میشود.
۲. گفتمان اعتراضی: مذاکره برای هویت
سالهاست در برابر تلقی و گفتمان غالب، «گفتمان اعتراضی» شکل گرفتهاست. هدف اصلی این گفتمان، بیرون شدن از زیر سایهی گفتمان غالب است؛ بهاین منظور که افراد بتوانند هویت را به مثابه تجربه درونی درک کنند و آنرا جایگزین برساخت اجتماعی-سیاسی هویتملی تحمیلی بسازند.
مفهوم اعتراض در این گفتمان، مرزهای گفتمانِ غالب را میشکند و تلاش بر این دارد تا مانع تحمیل هویت ملی از بالا به پایین شود. در واقع، گفتمان اعتراضی معلول چند پرسش جدی است: چه کسی حق دارد تعیین کند «افغان» کیست؟ چگونه میتوانیم از طریق دیالوگ هویت سیاسی خود را بازتعریف کنیم؟ چرا برخی زبانها، اقوام و حافظههای تاریخی باید در تعریف رسمی هویت ملی حذف یا فرعی شوند؟
پاسخ هرکسی به این پرسشها بستگی به میزان درک آنها از واقعیت دارد و اینکه چگونه میتوانند نسبت خود را با تجربهی زیسته و فرم برساختهی هویتی درک کند.
چارلز تیلور، در مقالهاش «سیاست بهرسمیت شناختن» (۱۹۹۲) به دفاع از حق پرسش انسان در باره هویت، میپردازد: «هویت ما تا حدی از راه بهرسمیتشناختن یا نبودن آن، و اغلب از راه بدشناختنِ ما از سوی دیگران شکل میگیرد؛ از اینرو، یک فرد یا گروه میتواند آسیب واقعی و تحریف واقعی ببیند، اگر مردم یا جامعهی پیرامونش تصویری محدودکننده، تحقیرآمیز یا حقیرکننده از او را بازتاب دهند.»
مهمترین موضوع در اندیشه چارلز در این مقاله، تعریف شدن انسان توسط دیگری است؛ دیگری که وجود او را به رسمیت نمیشناسد و واقعیتمصنوعی را به جای تعریف واقعی او جا میزند. آنهم تعریفی که برمبنای آن، ممکن انسان آسیب ببیند و طوری به دیگران وانمود شود که آنگونه نیست.
این ادعا را زمانی بهتر درک میتوانیم که با هویت «افغانی» مهاجرت را تجربه کنیم. روایت بسیاری از شهروندان افغانستان از مهاجرت، دلالت بر تجربه حقارت به نسبت هویت افغانی دارد. در اینجا، طرف سخن من فرد یا گروه خاصی نیست، بلکه بیشتر از آن نقد برساخت نامطلوب از هویت است که همه انسانهای مهاجر افغانستانی نمیتواند با چنین تعریفی خود را پیدا کنند. بدتر از آن، تصوری که نسبت به افغان در بیرون وجود دارد، روابط، شناخت و امکان زندگی بهتر را از انسان افغانستانی گرفتهاست.
برای همین، انسان کنونی نوع نگاهش به هویتملی عوض شدهاست. نه تنها در بیرون از افغانستان بلکه در داخل هم اگر مردم به جرم هویتخواهی محکمه و کشته نشوند، بیزاری عمیقی نسبت به این هویت دارند. بنابراین، اندیشیدن و پرداختن به گفتمان اعتراضی در برابر گفتمان غالب از مفهوم افغان، نیاز جدی همه آدمهایی است که دوست دارند با آگاهی و تجربهی زیسته خودشان تعریف شوند.
با آن که گفتمان اعتراضی در برابر گفتمان غالب خیلی ضعیف است و هنوز نتوانسته وفاداری تحمیل شده مردم نسبت به «افغانیت» را متزلزل سازد، ولی در دو دههی گذشته، این گفتمان توانست تصور بسیاری از مردم درباره هویتملی را دگرگون کند. به ویژه تجربه پنجساله حاکمیت طالبان و دشمنی آشکار این گروه برای به حاشیهراندن مردم از صحنه زندهگی بهدلیل تفاوت فرهنگی و قومی، بیداری مردم را روزافزون کردهاست.
در این تلقی روزافزون، انسان هزاره، اوزبیک، پشتون، ترکمن، تاجیک، بلوچ، نورستانی یا هر گروه دیگر، پیش از آنکه زیر یک برچسب واحد ذوب شود، حامل تجربهای مستقل و حقدار است، نه بیگانه وطن.
برای همین، گفتمان اعتراضی در پی نفی وطن نیست-آنچه که افغانیت تلاش دارند این گفتمان را ضد وطن معرفی کند- بلکه بیشتر در پی دموکراتیزهکردن معنای وطن و معنای تعلق آدمی به هویتملی است. در واقع، گفتمان اعتراضی تلاش میکند، هویت تحمیلی را به محلی برای هویت قابل مذاکره بدل کند.
بااینحال، اگر گفتمان اعتراضی مثل گفتمان غالب، در پی انحصار حق تعیین انتخاب افراد باشد، در دام همان منطق گرفتار میشود که نسبت به آن اعتراض دارد. شاید وظیفه بنیادی گفتمان اعتراضی این باشد که هویت افغانی را از یک فرم سخت و فرمان بدون تغییر، به یک قرارداد باز و گفتوگو پذیر بدل کند، تا هویتملی از گفتمان دولتی به گفتمان مردمی تغییر ماهیت دهد.






