ما فرزندان روستا، وقتی آفتاب بیشتر از همیشه بر باغچه و مزرعه تابید، بیلچه و داس را بر زمین گذاشتیم و گروهگروه به شهر آمدیم؛ با دستوپنجههایی که هنوز بوی علف میداد، در صنف درس نشستیم و با ذهنی سپید به تخته سیاه خیره شدیم. معلم به ذوق ما آفرین گفت و ما، نوجوانان نورس، جبر و هندسه را همچون گندمزار درو میکردیم.
پدران ما تعهد کردند که با پول گندم و سیب، هزینه قلم و کاغذ ما را فراهم کنند. یکی زمین داشت و یکی نداشت. یکی باغش را گرو گذاشت و دیگری خودش را. من پدران بسیاری را میشناسم که برای تامین هزینه تحصیل فرزندشان، خانه و دیار را ترک کردند، به ایران رفتند و با کار شاق، خرج درس دختر و پسرشان را به دست آوردند؛ پدرانی سالخورده و خسته، اما با هدفی روشن: بیسوادی بس است.
من برادرانی را میشناسم که به نوبت درس میخواندند. یکی به ایران میرفت، کار میکرد، ساختمان میساخت، خیابانها را جارو میکرد و هزینه تحصیل برادر و خواهرش را فراهم میکرد. آن دیگری که فارغ میشد، نوبت برادر بعدی میرسید تا درسش را آغاز کند. هیولای فقر در برابر اراده پدران و برادران روستا شکست خورد و ما، با شکمی نیمهسیر، ذهنمان را سیر میکردیم و به تحصیل ادامه میدادیم.
دوستان ما به دانشگاه رفتند، فارغ شدند، لیسانس، ماستری و دکترا گرفتند. یکی استاد شد، دیگری مشاور و آن یکی کارمند دولت. مشغول ساختن انجمنها و شکل دادن به جریانهای سیاسی و فرهنگی بودیم. رویای مهاجرت از سرمان پریده بود، زندهگی جریان داشت و روح عاصی ما کمکم آرام میگرفت؛ تا اینکه شب از راه رسید.
آفتاب ناگهان غروب کرد. در تاریکی، یکدیگر را گم کردیم. ما فرزندان روستا، گروهگروه به سوی میدان هوایی هجوم بردیم. نمیدانستیم به کجا میرویم، چرا میرویم و چگونه میرویم. میدیدم همسایهها از من تندتر میدوند؛ گویی کابل یکشبه به جزیرهای ناشناس بدل شده بود و همه به پر و بال طیاره آویخته بودند تا گور خود را گم کنند. این، آغاز آشکار تحقیر نسلی بود که رویا داشت، امیدوار بود و باور نمیکرد لشکر سیاه از راه برسد و آرمانهای یک نسل را یکباره ترور کند.
ما پراکنده و تکهتکه شدیم. نیمی از ما به امریکا رفت، نیم دیگر به اروپا و کانادا، و جمعیت بسیاری خود را به خیابانها و پسکوچههای ایران و پاکستان سپردند. هزاران نفر، دستهجمعی، بیخانه و بیوطن شدند. باسواد و بیسواد، با چشمان بسته، نخست خود را به پولیسهای مرزی و سپس به کارفرمایان سپردند. جنرالها و افسرها تحقیر شدند. شاعران و نویسندهگان تحقیر شدند. استادان و محققان تحقیر شدند. کارهایی را انجام میدادند که بلد نبودند و همین به تحقیر و اضطراب میانجامید.
کشورهای همسایه در تحقیر ما پیشدست بودند. جوانانی که اسناد تحصیلی و عنوان شغلی خود را فراموش کردند و به جای آن، با لهجه تهرانی سخن گفتند و با لباس پاکستانی به خیابان رفتند تا رضایت صاحبکار و ارباب را جلب کنند؛ تا ثابت کنند از تهرانیها، تهرانیترند. اما دیر نگذشت که سرخوردهگی و ناامیدی، زیر فشار این تحقیرها، خود را آشکار کرد. کسانی که برای رهایی از هیولا به دامن همسایهها پناه برده بودند، یکییکی بازگشتند.
جوانانی که این روزها خبر مرگشان را میشنویم؛ یکی را در دایکندی سر میبرند، دیگری را در هرات، یکی خودکشی میکند و آن دیگری را غم نان در معدن طلای بدخشان زیر کوه دفن میکند. مثل دوست و برادر من، ناجی بیگزاد، که کوه لغزید و جهانش را برای همیشه تاریک کرد. ناجی همان کسی بود که وقتی صاحبکارش در ایران به او گفت: «این سگِ ما رهبر توست»، از شدت تحقیر سیاه و سفید شد، بساطش را جمع کرد و با چهار کودک خردسال به جهنم طالبانی بازگشت.
کسانی که به غرب آمدند، آنان نیز تحقیر میشوند؛ به سبک انسان اروپایی. کسانی که خود را استاد دانشگاه، محقق، داکتر یا معلم معرفی میکنند، با هیجان، با عکسها و نمایشهای رمانتیک ظاهر میشوند، اما شش ماه یا یک سال بعد، یکییکی شغلهای خود را از دست میدهند یا آنها را رها میکنند و با سرخوردهگی درمییابند که متمدنانه تحقیر شدهاند و از کار بیزار میشوند. قد و قامتت به اندازه نیست؛ نام وطنت پیش از خودت حرف میزند. همکارت با لبخندی میپرسد: «ایمیل آدرس داری؟» نه از سر کنجکاوی، بلکه با چنان تعجبی که گویا از کوه آمدهای، متعلق به نسل پیشاتاریخ هستی و برای نخستین بار با واژه «ایمیل» روبهرو شدهای.
کسی که پس از سه یا چهار سال، خود را آلمانی یا فرانسوی معرفی میکند، نامش را عوض میکند، لهجهاش را تغییر میدهد و احساس میکند غربی شده است؛ اما زن میانسال همسایهاش، در یک عصر تابستان، در حالی که آبجوی سردش را سر میکشد، میپرسد: «اهل کجایی؟» تو با لبخند میگویی: «اهل فرانکفورتم.» اما او دوباره میپرسد: «نه، نه، واقعاً اهل کجایی؟» و تو آب دهانت را فرو میدهی و میخواهی از برابر آن زنی که در آن لحظه، بسیار متمدن و بسیار نفرتانگیز به نظر میرسد، گم شوی.
به اشکال گوناگون تحقیر میشوی؛ در صنف، در محل کار. وقتی احساساتی میشوی و اندکی پکر، با زبان دوم نمیتوانی خودت را خالی کنی؛ نمیتوانی آنچه را در درونت میگذرد، آشکار کنی. لکنت میگیری، نوک قلمت را میفشاری، میفشاری، خون از پنجههایت میچکد و خودت را کاملاً احمق احساس میکنی؛ کسی که حتا نمیتواند یک جمله بگوید.
خبر میرسد که دوستت در شمال هالند خودش را کشته است؛ دوست دیگرت در برلین. شوکه میشوی که چگونه آدمهای شاد و موفق خودکشی میکنند؛ کسی که دیروز عکسهایی زیبا از ساحلی آرام منتشر کرده بود. در شوک زندهگی میکنی و در حافظهات میماند که بعضیها را گلوله میکشد، بعضیها را سرطان و بعضیها را تحقیر. آن وقت میفهمی که آدمها همیشه لازم نیست بیمار شوند تا بمیرند.
و ما، تحقیرشدهگان، خودمان را به اشکال مختلف میکشیم؛ یکی در آلمان خودش را زیر چرخ قطار میاندازد، دیگری در بامیان خودش را حلقآویز میکند و آن دیگری آنقدر دراز میکشد، آنقدر دراز میکشد و جگرسوختهاش را کف دستش میگیرد که کوه بلرزد؛ که کوه واقعاً فروبریزد و جانش را برای همیشه بگیرد.
ما بسیار تحقیر شدیم. هرگز باور نمیکردم که گروهگروه از وطن خود فرار کنیم، دستهجمعی تحقیر شویم و بعد، یکییکی، برگردیم و بمیریم.






