در هفتههای اخیر، در رسانهها و شبکههای اجتماعی افغانستان موجی از گمانهزنیها درباره نشستی در اسلامآباد بالا گرفته است؛ نشستی که برگزارکنندهگانش آن را «اکادمیک و پشت درهای بسته» معرفی کردهاند، اما در فضای مجازی بهسرعت با برچسب «گردهمایی گروههای ضد طالبان» بازاریابی شده است. روایتهای هیجانی از «اتحاد قریبالوقوع» گروههای ضد طالبان با پاکستان دستبهدست میشود؛ حال آنکه از همان ابتدا گفته شده بود گروههای سیاسی و نظامی قرار نیست در آن حضور داشته باشند. این فاصله میان واقعیت ادعاشده و تصویری که در افکار عمومی ساخته میشود، خود علامت هشداردهنده است: وقتی قاب اولیه با سوءتفاهم و بزرگنمایی آغاز میشود، ادامه مسیر نیز معمولاً به سمت انتظارات کاذب، سوءبرداشتهای خطرناک و هزینههای ناخواسته میرود. حتا اگر فرض کنیم موضوع دقیقاً همانگونه باشد که میزبان میگوید ـ «اکادمیک» ـ بازهم باید توضیح داد چرا نزدیکشدن مخالفان طالبان به پاکستان در حال حاضر ایده خوبی نیست و چرا اعتماد به این روند، آنان را در تله بازی دوگانه گرفتار میکند. این در عین حال بهمعنای رد مطلق حضور در چنین نشستهایی نیست؛ حرف اصلی «هوشیاری» است نه «انکار». باید با عقلانیت وارد شد، نه با هیجان.
نخست باید زمینه امروز را دید. سیاست افغانستان برای نهادهای امنیتی پاکستان هرگز صرفاً یک پرونده خارجی نبوده است؛ افغانستان در دکترین امنیتی ارتش و آیاسآی، دههها بهعنوان «حایل قابل مدیریت» تعریف شده است. معنای عملی این تعریف روشن است: استفاده منظم از شبکههای نیابتی، بازنگهداشتن درهای نفوذ سیاسی و امنیتی در کابل، و تبدیل هر فرایند گفتوگو به اهرمی برای چانهزنی در پروندههایی که پاکستان اولویت میداند. امروز نیز همان منطق با صورتبندی تازهای خود را نشان میدهد.
پاکستان از سر فشارهای رو به افزایش طالبان پاکستانی (تیتیپی) و حملات مرزی میخواهد طالبان را وادارد هزینه این تهدید را بپردازند؛ ازهمینرو، هر راه تازهای که «گفتوگو با چهرههای افغان» را به نمایش بگذارد، بهسرعت به برگه فشار و معامله تبدیل میشود. اگر مخالفان طالبان در چنین قابی ظاهر شوند، حتا اگر نیتشان خیر باشد، ناخواسته بخشی از یک صحنهآرایی بزرگتر خواهند شد که هدف اصلی آن تغییر رفتار طالبان در افغانستان در پرونده تیتیپی است، نه تقویت یک بدیل ملی و مشروع در افغانستان.
با اینهم، اگر حضور مییابند، قاعده نخست باید این باشد که تنها با دستور کار مشخص وارد شوند. هر تعهد باید قابلاندازهگیری، زمانبندیشده و مشروط به اقدام متقابل باشد ـ از تعهد کتبی به پرهیز از دخالت مخرب در آینده افغانستان تا احترام صریح به منافع افغانستان پساطالبان و تضمین اینکه اپوزیسیون صرفاً ابزار فشار بر طالبان نیست، بلکه شریک واقعی در مقابله با ایدیولوژی طالبانیسم در افغانستان است. با این حال، در حال حاضر نشانهای از تمایل پاکستان به این مسیر دیده نمیشود؛ برعکس، اسلامآباد بیشتر در پی لابیگری برای بهرسمیتشناسی طالبان نزد جامعه بینالمللی است.
هدف کلان دیگر پاکستان، در دست گرفتن سرنوشت افغانستان از جامعه جهانی است. در فضای بیبرنامهگی و عقبنشینی عملی بسیاری از بازیگران خارجی از پرونده افغانستان، پاکستان میکوشد پیام سادهای به جهان مخابره کند: «کلید درِ مشکلات افغانستان در دست ماست.» صحنهسازی نشستهای «اکادمیک»، حلقههای «گفتوگو» و دعوتهای گزینشی از چهرههای افغانستان ـ حتا اگر عنوان ضد طالبان نداشته باشند ـ در اصل ابزاری برای نمایش دست بلند است، زیرا به کشورهای منطقه و غرب میفهماند که پاکستان همزمان به سویچهای نفوذ در دو سوی معادله دسترسی دارد؛ یعنی میتواند با مخالفان طالبان حرف بزند و با خود طالبان معامله کند. این قاب، اگر جا بیفتد، به اسلامآباد اجازه میدهد در میزهای بزرگتر بگوید: «گذشته از کابل، بدون ما هیچ ترتیبی در افغانستان پایدار نمیشود.» کارکرد این نمایش فقط خارجی نیست؛ مصرف داخلی هم دارد. ارتش و نهادهای امنیتی با برجستهکردن نقششان در افغانستان، برای افکار عمومی خود بودجه و ابتکار عمل امنیتی میگیرند و هر نقدی به هزینههای بیرونمرزی را با ادعای پیشگیری از تهدید خنثا میکنند. در بیرون، همین تصویر به کارت چانهزنی تبدیل میشود: از همکاری امنیتی و کنترل مرز گرفته تا امتیازهای اقتصادی و سیاسی. پیام ضمنی این است: اگر پاکستان در معادله شریک نشود، آشوب بازتولید میشود؛ و اگر شریک شود، مدیریت ممکن است. این استراتژی روی چند لایه همزمان بنا شده است:
- نخست، نمایش قابلیت مدیریت دوگانه با فراهمکردن برنامههایی برای برخی چهرههای ضد طالبان بهعنوان ویترین «همهجانبهنگری»، در حالی که ارتباط با طالبان نیز حفظ میشود.
- دوم، تولید و پرورش چهرههای جدید. هرچه این چهرهها زودتر و پراکندهتر در قاب اسلامآباد ظاهر شوند، شکافها در درون گروههای ضد طالبان پررنگتر میشود و امکان صورتبندی یک منشور و هدف مشترک ضد طالبانی دیرتر فراهم میگردد.
- سوم، اگر این روندها شکست بخورند، پاکستان فرصت دارد بگوید: «فضا دادیم، اما خود افغانها به تفاهم نرسیدند»؛ و اگر پیش برود، میگوید: «بدون ما پیش نمیرفت.» در هر دو حالت، پاکستان اعتبار میانجیگری را میگیرد بیآنکه الزاماً رفتار امنیتی خود را تغییر داده باشد.
برای مخالفان طالبان، خطر دقیقاً همینجاست: مشارکت در چنین برنامههایی، حتا با نیت خوب، به اسلامآباد امکان میدهد برگه «ضرورت» و «انحصار نفوذ» را در دست داشته باشد، بدون آنکه هزینه واقعی بدهد. در سطح عملی، پاکستان از این تصویر برای فشار بر طالبان در پروندههایی چون تیتیپی استفاده میکند، اما برای مخالفان هیچ سازوکار تضمینشدهای برای قدرت، امنیت اجتماعی یا حمایت پایدار تعریف نمیشود. به زبان ساده، اسلامآباد میخواهد بفهماند که «بدون من نمیشود»، و دقیقاً چون خلأ بینالمللی وجود دارد، این پیام خریدار پیدا میکند.
پس قاعده دوم باید این باشد: خط سرخ منافع افغانستان را پیشاپیش اعلام کرد. هر ترتیبی که به انحصار نفوذ، شکستن انسجام جریانهای ضد طالبان یا نمایندهگیسازی بهجای شراکت برابر منتهی شود، بیرون از خط سرخ است و روند باید فوراً تعلیق شود. در کنار این تصویرسازی بیرونی، یک واقعیت دیگر را نیروهای ضد طالبان باید در نظر داشته باشند: پاکستان امروز، پاکستان دهه هشتاد میلادی نیست. نه آن شبکه پشتیبانی سخاوتمندانه امریکا و کشورهای عربی را با خود دارد و نه ظرفیت اقتصادی و سیاسی برای برداشتن بار پروژههای پرهزینه و بلندمدت بیرون از مرزهایش را. خود پاکستان زیر فشار حملات تیتیپی فرسوده میشود؛ مناطق مرزی دیگر حیاط خلوت مطمئن نیستند و افکار عمومی داخلی نیز نسبت به هزینههای ماجراجویی بیرونی حساستر شده است. در چنین وضعی، هر وعده پررنگ کمک به مخالفان طالبان بیش از آنکه مسیر پیروزی باشد، ابزاری برای مهار و مدیریت صحنه است. وقتی میزبان چنین برنامههایی نه میتواند و نه میخواهد پای تعهدات سخت بایستد، دستاورد واقعی برای مخالفان طالبان چه خواهد بود جز چند تیتر خبری و شبکهسازی شکنندهای که با یک چرخش سیاسی بعدی دود میشود؟
از سوی دیگر، تضاد منافع با کابل را نمیتوان با بزک «اکادمیک» پوشاند. طالبان از منظر بقای خود، عقبنشینی در برابر خواستهای امنیتی پاکستان را معادل از دستدادن برگهای نفوذ درونسازمانی و ریزش در میان جنگجویان میدانند. یعنی اگر طالبان حرف پاکستان را گوش کنند، در چشم نیروهایشان ضعیف و وابسته دیده میشوند و بخشی از پایگاه خود را از دست میدهند؛ به همین دلیل همواره میگویند «تیتیپی مشکل داخلی پاکستان است»، و از هزینهدادن مستقیم طفره میروند. در چنین ساختاری، هر فرایند گفتوگویی که از اسلامآباد مدیریت شود، عملاً ابزار فشار بر طالبان است نه ریلگذاری برای ترتیبات مشروع و پایدار در افغانستان. مخالفان طالبان اگر در این مسیر قدم بگذارند، در بهترین حالت تماشاگر معاملههای امنیتی طالبان و پاکستان خواهند بود و در بدترین حالت، خودشان به مهره مصرفشدنی بدل میشوند.
یک بُعد کمتر گفتهشده اما کلیدی، بازی مثلثی با هند است. پاکستان موازی با نگهداشتن طالبان در مشت خود، برخی چهرههای منتقد طالبان را هم گزینشی دعوت میکند تا پیام حسابشده به دهلی نو برساند: حلقههای ضد طالبان هم به میزهای اسلامآباد رفتوآمد دارند. معنای عملی این پیام، ایجاد شک سیستماتیک در هند است؛ یعنی کسانی که در دور نخست طالبان روابط کاری نزدیکتری با دهلی نو داشتند، اکنون در قاب اسلامآباد نیز دیده میشوند. نتیجه مطلوب پاکستان این است که هند نسبت به این نیروها دچار تردید شود، هزینه سیاسی نزدیکی با آنها را بالا ببیند و همکاری آینده را در حالت تعلیق نگه دارد. وقتی دهلی نو در اعتبارسنجی به نتیجه منفی برسد، پاکستان هم دست هند را از میدان افغانستان کوتاهتر کرده و هم مخالفان طالبان را از یکی از معدود منابع بالقوه پشتیبانی در آینده دور میسازد.
البته اینها به معنای بستن درِ تعامل نیست. افغانستان و پاکستان همسایهاند؛ نمیتوانیم یکدیگر را نادیده بگیریم. ما به رابطه بهتر نیاز داریم، اما رابطهای برپایه منافع مشترک؛ نه صرفاً منافع پاکستان که متاسفانه در طول تاریخ قاعده غالب بوده است. پاکستان معمولاً افغانستان را ابزاری برای نفوذخواهی خود به کار گرفته است، نه شریک برابر. این واقعیت را باید پذیرفت، اما از دل همین واقعیت نیز میتوان چارچوب واقعگرایانه برای همسایهداری جست.
پس، منظور این است که درِ گفتوگو را نبندیم، اما با «هوشیاری حداکثری» وارد شویم. ما ملتی نیستیم که تامین منافعمان را از دیگران گدایی کنیم؛ باید منافع ملی را با اصول همسایهداری محترمانه گره بزنیم. فرصتها را ـ وقتی واقعاً باشند ـ بگیریم و از دست ندهیم. شرکتکنندهگان در چنین نشستهایی اگر میروند، باید خط سرخ منافع افغانستان را همراه خود ببرند و حتا لحظهای آن را زمین نگذارند. وگرنه، تجربه تلخ شراکت با پاکستان دوباره تکرار خواهد شد. هر بار که افغانستان اراده استقلال نشان داده و خواسته دست نفوذ بیرونی ـ بهویژه نفوذ پاکستان ـ را کوتاه کند، اسلامآباد دکمه گروههای نیابتیاش را فشار داده است. احمدشاه مسعود، پس از خروج شوروی، به سمت دولتسازی ملی و دور از مداخله رفت؛ اما پاکستان بهجای همکاری، ماشین نیابتیاش را روشن کرد: نخست گلبدین حکمتیار و سپس طالبان. حاصل چه شد؟ جنگ نیابتی، سوختن سرمایه اجتماعی، و برآمدن نظمی که کابل را گروگان نیازهای امنیتی اسلامآباد ساخت. امروز نیز اگر بدون تعهدات سخت و راستیآزماییشده وارد شویم، همان چرخه با نامها و پوسترهای تازه برخواهد گشت. راه درست این است که تعامل را مشروط کنیم، ضمانتهای اجرایی بگیریم و هر جا منافع مشترک به انحصار نفوذ بدل شد، بیدرنگ ترمز بکشیم.
برگردیم به همان سوءتفاهم اولیه: اینکه در شبکههای اجتماعی یک نشست «اکادمیک» بهعنوان «کنفرانس ضد طالبان» فروخته میشود، نشانه کمحوصلهگی و عطش برای خبرهای بزرگ در جامعه فرسوده ماست. اما سیاست عاقلانه از همین جا آغاز میشود که هیجان را از تحلیل جدا کنیم. حتا اگر خبر رایج حقیقت نداشته باشد، باز هم دلیل کافی داریم که بگوییم نزدیکشدن به پاکستان، بدون تغییر واقعی در رفتار آن کشور در حمایت از تروریسم در افغانستان و جهان، و بدون احتیاط، ایده خوبی نیست. مخالفان طالبان اگر میخواهند مسوولانه عمل کنند، باید از اعتماد بیقیدوشرط پرهیز کنند، گفتوگو را به پذیرش شرط و سنجه گره بزنند، سبد روابط خود را متنوع نگه دارند و، مهمتر از همه، توجهشان را به همکاری و گسترش مقاومت در داخل افغانستان و ایجاد همدستی میان جریانهای مختلف داخلی در برابر طالبان معطوف کنند. در غیر این صورت، هر برنامه تازهای با هر نام و پوستر، فقط صورت آرایششده همان بازی قدیمی خواهد بود که سالهاست هزینه آن را مردم افغانستان میپردازند. تعامل، بلی؛ اما فقط تا جایی که منافع مشترکِ قابل سنجش تامین شود ـ نه یک قدم بیشتر.







