واژه بوم را در واژه نامه ها، جا، زمین، سرزمین، شهر، ناحیه، ماوای، زمینه و متن و… معنا کرده اند و بومی آنچه که منسوب به یکی از معناهای با لا باشد؛ منسوب به بوم، اهل محل، اهل ناحیه ولی وقتی از شعر بومی یا بومی گرا سخن می رود، مراد پیوند شعر با کدام یکی از معناهای فوق است.
در این روز ها بومی گرایی به ویژه زمانی که تب غزل سرایی بالا گرفته است و در زمانی که شاعران هرکدام تلاش دارند تا به حد ممکن زبان غزل شان را به گفتار روزمره نزدیک سازند، باب دهان شاعران شده است.
به میزان این نزدیکی و دوری شعر به زبان بومی، این گروه شاعران مورد پسند قرار می گیرند. به بیان روشن تر امروز یکی از مولفه های اساسی آنچه به نام غزل مدرن یاد می شود، سادگی زبان و گرایش فراگیر به مردمی کردن این زبان است. اما این گرایش به سادگی در زبان، در شعر سپید نیز هوا داران خود را دارد؛ پس از دهه چهل شاعرانی چون نصرت رحمانی و به خصوص سید علی صالحی این گرایش را به عنوان یک حرکت نو تیوریزه کردند. به قول سید علی صالحی که در مصاحبه ای می گوید “من همان زبانی را در شعر مورد استفاده قرار می دهم که هر روز همسایه ای با رو به رو شدن با همسایه ای دیگر حال و احوال او را می پرسد”.
در شعر امروز دیگر کسی به خود زحمت خواندن مکرر تاریخ بیهقی را نمی دهد چون هیچ کسی در صدد دست یابی به زبان فخیم و مطنطنی نیست که زمانی فضیلت پنداشته می شد؛ آن سان که شاملو به قول خودش ده سال تمام و با قبول مرارت و ریاضت کشی به آن رسیده است. امروز شاعر خودش را کمتر دانای کل می داند و بر آن نیست تا از جایگاه یک پیامبر جامعه را مورد امر و نهی قرار دهد یا در صدد تغییر وضع موجود باشد؛ بلکه شاعر نیز یکی از همان افراد عادی ای است که در پیرامون او کار و زندگی می کنند. به نظر اغلب شاعران امروز، عصر شاعران پیامبر گونه و منجی منشی به پایان رسیده است. شاعر در شعر امروز به شدت دچار روزمره گی است و می خواهد از این روزمره گی ها با مخاطبان سخن بگوید. ولی از یک واقعیت دیگر نیز نباید چشم پوشید که پس از آن پنج شاعر نخستین – نیما، اخوان، شاملو، فروغ و سهراب سپهری – و کسان دیگری در درجه دوم مثل نادر پور، فریدون مشیری، سیاوش کسرایی، رویایی و احمد رضا احمدی هر قدر به زمان ما نزدیک می شوی با کمتر شاعری روبه رو می شوی که حتا با شاعران درجه سوم دهه چهل قابل مقایسه باشند. شاعرانی که خود را پیرو سبکی که پس از انقلاب ظهور می کند می دانند، هرکدام با کار های ارزشمندی که دارند و با عرض حرمت به جایگاه ادبی و زحمات شان شاعرانی نیستند که بشود آن ها را در برابر شاعران دهه چهل نهاد. کسانی چون محمد علی بهمنی، علی منزوی، علی معلم، یوسف علی میر شکاک، سلمان هراتی، احمد عزیزی، حسن حسینی، قیصر امین پور و دیگران… .
جستجوی دلایل این افت یا هرچیزی دیگری که عنوان می شود، کاری است که باید ادبیات شناسان بدان بپردازند ولی این واقعیت را نمی توان انکار کرد که شاعران امروز با این غزل ها نمی توانند ادبیات فارسی را برابر ادبیات سایر ملل جهان مطرح کنند. در حالی که شاعران نسل پیش چون شاملو و رضا براهنی برای جایزه نوبل نامزد شده بودند. امروز کی را می توان یافت که در زمان ما و از میان نو-کلاسیک سرایان سزاوار این مقام باشد؟ به هر روی بر آن نیستم تا به قالب های کلاسیک کم بها بدهم، مولانا و حافظ هم با همین قالب ها شعر گفته اند و امروز از شاعران بزرگ در سطح جهان شناخته می شوند ولی آیا می توان در زمانه ما با غزل، سعدی و مولانا و حافظ و بیدل شد؟ این هم سوال دیگری است که چرا غزل ما نمی تواند به اوج های غزل کلاسیک فارسی دست یابد. یا جریان دیگری به نام شعر پست مدرن که انتی تز غزل است و چه غزعلباتی به این نام، گرایش به قالب های کلاسیک را در شرایطی که شعر سپید به نفع غزل عقب نشسته است توجیه می کنند. به تبعیت از سخن بزرگی که در شرایط ناگزیری میان انتخاب بد و بدتر انتخاب بد نشانه عقلانیت است. گرایش به نو گرایی یا آوانگارد بودن در شعر، در شرایط فعلی به معنای پست مدرن سرودن است و این گرایشی است، مذموم – البته از جایگاه یک مخاطب متوسط-
به هر حال با این اشاراتی که از بحث اصلی کمی بیرون شدیم، خواستم تا شمه ای از وضعیت عمومی ادبیات را بیان کنم.
بحث ما در مورد بومی گرایی بود که به عنوان یک خصوصیت ادبی از قدیم الایام تاکنون در آثار ادبی وجود داشته است ولی امروز و با علمی شدن مباحث ادبی به ویژه در حوزه سبک شناسی و نظریات ادبی با نام ها و عناصر گوناگونی رایج شده است. ولی کمتر به این نام- شعر بومی.
غزل امروز که این همه نیاز جوانان را از نیاز به مطالعه باز داشته است از همین وضع تاثیر پذیرفته است. امروز شاعر جوان ما به کتاب خوانی برای توسعه ظرفیت های شاعرانه اش و رجوع به شعر جهان و حتا غزل کلاسیک احساس نیاز نمی کند بلکه بیشتر مواد خام خود را از محیط زندگی اش می گیرد و با تمرکز روی گفتار مردم و اهتمام به ضرب المثل ها و اقوال و استفاده آن ها به طبع عوام الناس اکتفا می کند. به همین دلیل است که شاعر از جایگاه ریاضت های جانکاهی که نیما و شاملو به آن به کرات تاکید می کنند، به یک شاعر مردمی و بی سوادی که منبع تغذیه اش گفتار ها و ترانه های شفاهی اند تقلیل می یابد و اگر صد سال هم به همین منوال بگذرد به استفاده از تجربه شاعران ملل دیگر رغبتی نمی یابد. غافل از این که اگر در دهه سی و چهل و پیش از آن چشم و گوش شاعران به سوی شعر فرانسه و هسپانیا و روس و انگلیس باز نمی شد، ما اکنون نه شاملویی داشتیم و نه فروغی و نه اخوانی و امروز هم که این ترجمه ها بیشتر شده اند کسی به خواندن آن ها برای این که هوای غزل سرایی را خراب می کنند، توجه نمی کند.
بن بست موجود شعر فارسی ناشی از یک مغالطه ویرانگری است که تمام جغرافیای شعر فارسی را فرا گرفته است. ناشی از یک گسست یا گریز عمدی از شعر عظیم دهه چهل و فرهنگ شاعرانه ای که در آن آوان رواج داشت.
شعر بومی و شعر بومی گرا
شعر بومی که معمولا با شعر بومی گرا یکی گرفته می شود، شعری است اصیل، به لحاظ شناسه هایی که این شعر را با سایر شعر ها به ویژه شعر بومی گرا متمایز می سازد. شعر بومی همان شعر محلی است که در آن جلوه های زندگی روستایی در نشانه های روستایی خود را نشان می دهند. در این نوع شعر جلوه های طبیعت حضور زنده دارند؛ یعنی در این نوع شعر تمام عناصر شعر غیر شهری اند و در آن از عناصر شهری و پدیده های صنعتی خبری نیست. بر عکس شعر مجموعه ای از تجربه های نابی است که از زیستن در دل طبیعت زنده مایه گرفته اند، حسی که انسانی روستایی یا کسی که در حافظه اش نوستالوژی زندگی روستایی را حمل می کند، دارد و این حس حتا گاهی از درون شهر ها با همان بدویت نخستین سر می کشد. نمونه آن را پر رنگ تر در دوبیتی های عامیانه ما و در ادبیات رسمی در شعر های عاصی می توان یافت که تداوم همان دوبیتی های مردمی در شهر اند.
شمالک بوی گندمزاره آورد
شمیم گیسوان یاره آورد
به خیر باشه سفرهایش که باخود
دوای دیده بیماره آورد
شهر بی قهرمان، ص399
دو کفتر از سر تنگی جدا شد
دوتا عاشق زهمدیگر سوا شد
یکش بر بام آتش آشیان بست
یکش آن سوی ملک های خدا شد
شهر بی قهرمان، ص400
…
سفر در پیش دارم بی تو ای دوست
پریشان روزگارم بی تو ای دوست
به جز مادر که می گوید پس از ای
کسی دیگر ندارم بی تو ای دوست
شهر بی قهرمان، ص396
یا این رباعی معروف او که برشی از زندگی روستایی را در هاله ای از رمانتیسیسم فرو برده است.
یک قریه و یک ستاره بالای سرش
چوپان بچه ای و رمه ای دور و برش
بنشسته کنار خرمنی دخترکی
افشانده به روی شانه گیسوی ترش
به این گرایش مبدا گرایی فرهنگی هم می گویند، البته در مقاله ای این اصطلاح برای شعر بومی گرا آمده بود، در حالی که شعر بومی خود از مبدا سرچشمه گرفته است نه این که به مبدا که روستا باشد گرایش داشته باشد. یکی از مولفه های اصلی بحث مبداگرایی فرهنگی، ارجمند دانستن انسان تعلیم نیافته است. ریشه این این تفکر وحشی ارجمند در حیات فرهنگی اروپا گرایشی به پاکی و بی گناهی است که مظهر آن انسان اولیه است. از جمله متفکرینی که به این ایده دامن زدند روسو بود. روسو به این باور بود که هر آنچه تازه از زیر دست آفریدگار در آمده باشد، خوب است و همه چیزها در دست انسان زوال می یابد. ما نمونه های وحشی ارجمند را در شعر های فارسی هم داریم؛ مثل شعر اسب سفید وحشی منوچهر آتشی.
اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گران سر
اندیشناک سینه مفلوک دشت ها است
اندوهناک قلعه خورشید سوخته است
بر سر غرورش، اما دل با دریغ، ریش
عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش
اسب سفید وحشی سیلاب دره ها
بسیار از فراز که غلتیده در نشیب
رم داده پر شکوه گوزنان
…
در شعر او وجوه نستالوژیک ذهنیت با مایه های روستایی در هیات کولی وارگی ظاهر است. شاعر بومی شاعر محصور کوه و دشت و دره است. یعنی ذهنیت شاعرانه او چنان انباشته از جلوه های روستایی است که عناصر زندگی شهری و شناسه های آن در نظرش کم مایه و بی حس می نمایند.
برعکس، شعر بومی گرا از شاعری است که ته مانده های زندگی روستایی در ذهنیت شاعرانه اش همچون خاطره ای گرامی و دور دست وجود دارد و گاهی که از خشونت زندگی شهری به ستوه می آید، این فریاد برگشت به روستا در هیات آوازی دردناک در شعرش طنین انداز می شود یا ذهنیت یک شاعر شهر نشین که هیچ تجربه ای از زندگی روستایی ندارد، ولی از طریق تجربه غیر مستقیم زندگی روستایی از راه خواندن آثار دیگران یا تجارب کوتاه مدت زندگی در روستا، شیفته آن می شود و با توسل جستن به کلمات بومی یا باز خوانی این خاطرات، این نوستالوژی بر گشت به روستا در آثارش خود را نشان می دهد که این شعر بسیار متفاوت است، از شعری که بومی گری جان مایه آن است. قابل گفتن است که شعر تاجیکستان از این رهگذر سرشار ترین نوع آن در حوزه زبان فارسی کنونی است.
به شعری از عسکر حکیم توجه کنید:
پرندگان سفرکرده آمدند از دور
به شاخه های درختان قطار بنشستند
ز عطر تازه گل ها دماغ پر کردند
به بوی لانه پاری خمار بشکستند
گزیده اشعار، ص134
شاید یک شاعر شهر نشین بتواند پرندگانی را که در بهار روی شاخه ای قطار نشسته اند ببیند، ولی حس برگشت به لانه و یا به بوی لانه پار، لانه نو ساختن را نمی تواند در یابد.
یا در شعری از مومن قناعت:
ای آبشار!
آیینه بی غبار من
یار زمان کودکی بی قرار من
از روز های رفته تویی یادگار من
گزیده اشعار مومن قناعت، ص86
نسبت زبان فاخر و عامیانه با شعر بومی
یکی از دلایلی که باعث این مغالطه شده است، حضور عناصر زبانی در شعر است. برخی ها فکر می کنند که با حضور چند واژه بومی یا قول و ضرب المثل می توان شعری را بومی گفت، درحالی که شعر بومی می تواند جامه فاخری نیز به تن داشته باشد، همان گونه که در اول این مقاله ذکر کردم. مهم جان مایه این اشعار است که ربطی به زبان ندارد. یعنی شما اگر با زبان بومی در مورد موتر و طیاره و خط ریل و برق از نگاه یک شهر نشین صحبت کنید، شعرتان بومی نیست ولی اگر با زبانی کاملا معیاری و فخیم قصه ای روستایی را با حسی صمیمانه بیان کنید شعر تان بومی است. یا در بستر این زبان طبیعت خالص را با عناصر زنده آن باز تاب دهید. مانند بخش عظیمی از شعر های نیما که مشحون اند از جلوه های طبیعت شمال؛ از دریا و دره گرفته تا پرنده ها و گیاهان آن سامان. اگرچند در زبان رسمی و نسبتا فاخر.
مورد اول به نحوی همان شعر بومی گراست. یعنی یک ذهنیت درگیر با مسایل شهری در پشت این کلمات خودش را از جلوه های یک نواخت شهری پنهان می کند.
شعر بومی گرا بیان گرایش است به یک نوع زندگی دور از دست رس و اظهار بیزاری از مظاهر زندگی مدرن، تمایل باز گشت به بدویتی که در ناخود آگاه فردی و جمعی ما نهفته است -از دید یک شهر نشین- ولی شعر بومی خود همان تجربه اصیل و دست اول از طبیعت روستایی است با تمام مظاهرش. البته میزان این بومی گری را می توان از بسامد این عناصر و جلوه های طبیعت در شعر شاعران سنجید. این باز تاب می تواند در فزیک زبان نیز خودش را نشان دهد؛ یعنی از طریق ورود نا به هنگام و غیر ارادی عناصر یک زبان روستایی در شعر، نه از طریق کاربرد چاشنی وار و تصنعی این عناصر.
این بحث را با غزلی از قهار عاصی می بندیم؛ با وجود آن که زبان شعرش نتوانست یا مجال نیافت که از چنبره زبان کلاسیک خود را به یک بارگی یا به میزانی بیشتر از آنچه که در شعر هایش انجام داده است برهاند، ولی رگه های نیرومند شعر بومی را بیش از هر شاعر دیگر در افغانستان می توان در شعر های او دید:
از جلگه نور و علف با چشمه ساران آمدی
ای ابر نوروزی من، لبریز باران آمدی
از عشق و ابریشم به من سوغات محمل بسته ای
با کاروانی یک قلم سبز و بهاران آمدی
نام خدا، زین آمدن این کوتلی این تهمتن
مثل نسیم رحمتی، بر کشتزاران آمدی
برگ و نواجادوگری، حال و هوا جادوگری
واه ای صنوبر قامتم آشوب دوران آمدی
در خواب های شکرین، فوار می دیدم تو را
گل داد تعبیری چنان، که آبشاران آمدی
شهر بی قهرمان، ص38






