پیشتر گفته شد که بریتانیایىها از اهمیت آرامش در کوهستان که به ادامهی پادشاهى شاه شجاع میانجامید، آگاهى داشتند و به همین منظور بهترین افسرانشان را که در جنگهای پیهم، خود را آزموده بودند و پیروزى بزرگ نصیبشان شده بود، به کوهستان فرستادند. یکى از این افسران ممتاز همان «میجر پاتنجر» بود که هنگام هجوم دولت فارس و روسیه بر هرات، وزیر یار محمد خان و شهزاده کامران را مدد کرد و در اروپا و آسیاى میانه لقب فاتح هرات را از خود ساخت. از کسان دیگرى که با «میجر پاتنجر» در پایگاه چاریکار ماموریت داشتند «کپتان کاردینگتون»، «ویلیام برادفورد»، «انسن سالسبرى» و «کپتان هاوتن» بودند. این افسران با شانزده سرباز بریتانیایى دیگر رهبرى یکى از شجاعترین سربازان جهان یعنى «گورکه»ها را به عهده داشتند. «گورکه»ها که در دلیرى در دنیا شهرت دارند، در سال ۱۸۳۸ میلادى به دستور کمپنى شرقى بریتانیا زیر فرمان شاه شجاع که در لودهیانهی هندوستان پناه برده بود، آمدند تا با دیگر سربازان و افسران بریتانیایى براى بازگیرى اورنگ شاهى شاه شجاع و سپردن آن به شجاع به کابل هجوم آورند. در ظاهر این سپاه را شاه شجاع گرد آورده بود و به نام سپاه شاه یاد میشد، اما در حقیقت کمپنى هند شرقى براى آن که به مردم افغانستان بنمایاند که شاه شجاع با سپاه خودش به کابل آمده است، این سربازان را جلب کرده بود تا در ظاهر زیر فرمان شاه شجاع باشند. از میان افسران «کپتان هاوتن» براى ساختن دژهای مستحکم در چاریکار موظف شد. این افسر هم در ساختن دژ مستحکم و هم در تدارکدیدن دیگر نیازهای پایگاه ارتش مانند آب آشامیدنى، خوابگاه افسران و سربازان، ذخیرهگاه براى مواد غذایى فعال بود. بریتانیایىها دلخوش به اینجا ـ جایى بدون دشوارى ـ گمان نمىکردند که مردم کوهستان روزى بر آنها برآشوبند، اما یکى از روحانیان کوهستان که در «خواجه سه یاران» میزیست و از طرفدار بریتانیایىها بود، بریتانیایىها را از نیت مردم کوهستان آگاه ساخت. او در نامهای به آنها نوشت که مردم کوهستان میخواهند به پایگاه بریتانیایىها یورش برند. «میجر پاتنجر» توجهى به این نامه نکرد و آن را زادهی تخیل دانست، تا این که شورش مردم کوهستان رنگ حقیقت گرفت و کاخ باور «میجر پاتنجر» را چنان کوبید که پیوسته از «مکناتن» درخواست سپاه بیشتر از کابل کرد. مگر «مکناتن» و سپاه او در کابل درگیر پاسخ شورش شدیدترى بودند که این شورش هم توسط مردم کوهستان و مردم دیگر جاهای افغانستان پیگیری میشد.
پس از آنکه جنگ بریتانیایىها با مردم کوهستان شدت گرفت، آن دژهای مستحکم یکى پس از دیگرى به چنگال مردم کوهستان افتاد، تا این که تمام سپاه بریتانیا در یک دژ جمع شد تا براى زنده ماندن از همان یک دژ دفاع کند. «کپتان هاوتن» دربارهی کسانى که از دژ دیگرى به او پیوسته بودند، مینویسد: «تمام اموال خود را ترک گفته بودند. «میجر پاتنجر» دست خالى به پیش ما آمد. اسناد او را دستیارش در زیر لباس خود پنهان کرده بود تا هنگام گریز به دست دشمن نیفتد. با دیدن سربازان و افسران جوان چنان احساسی به من دست داد که گویى آنها فرزندان هستند و هر یکشان را در آغوش گرفتم و خوشآمد گفتم.»
افسران بریتانیایى که حالا همه در یک دژ با هم بودند، هنوزهم امید داشتند که سپاه بزرگترى از کابل براىشان میرسد. دلهره و ترس بر آنها اثر گذارده بود، چنانکه یکى از افسران، روزى از پنجره به طرف جادهی کابل میبیند و شادمان میشود که سپاه بزرگى در حال رسیدن به جانب پایگاه است، اما همین که تصویر نزدیک میشود، افسر درمییابد که افسون سراب شده و او گلهی بزرگ گوسپندان را، سپاه بریتانیا گمان کرده است.
مورال در بین سرباز و افسر بریتانیایى بسیار پایین آمده بود. در این گیر و دار، چند بارى نمایندههای شورشیان نزد افسران سپاه آمدند و از آنها خواستار تسلیم بىقید و شرط شدند، اما افسران به گمان این که روزى از کابل براىشان کمک میرسد، از تسلیمشدن کنار میرفتند. تسلیم نشدن باعث کشتن بیشتر سربازان و افسران بریتانیایى شد و براى این که سپاه از کشته شدن افراد بىشمار آگاه نشود، مردگان را در شب زیر خاک میکردند و جسد بىجان حیوانات را از دژ بیرون میکشیدند، بىآن که زیر خاک کنند. در پایان همهی این تدابیر به ناکامى انجامید و «میجر پاتنجر» که به گفتهی انگلیسها، هرات را از چنگال روسها نجات داده بود، به افسران و سربازانى که هنوز با او بودند، پیشنهاد کرد که دستههای جداگانهای تشکیل بدهند و در تاریکى شب به طرف کابل فرار کنند. در میان «گورکه»ها زنان و کودکان هم بودند که افسران گویا دلیر بریتانیایى به آنها پرداختى نکردند و حتا یکى از افسران براى آن که کودک شیرخوارى را ساکت کند تا گریهاش باعث افشاى مکان مخفى آنها نشود، کودک را محکم به زمین زد که بر اثر آن کودک مرد.
سرانجام از میان ۷۵۸ سرباز و افسر که در شهر چاریکار مستقر بودند، تنها «میجر پاتنجر»، «کپتان هاوتن» و دو تن از «گورکه»های زخمى به کابل رسیدند. شدت جراحت «کپتان هاوتن» به حدى بود که دست راستش را داکتر قطع کرد. با همهی این دشوارىها، «کپتان هاوتن» و «میجر پاتنجر» در شمار افسرانى هستند که پس از اسیر شدن، در میان اسراى وزیر اکبرخان زنده ماندند. «کپتان هاوتن» با این وجود که دست راستش را از دست داده بود در سال ۱۸۵۰ یعنى تقریبا بیست سال پس از جنگ اول افغان و بریتانیا، خاطرات خود را که در آن دلیرى مردم کوهستان درج است، با دست چپ، در لندن نوشت.
در تمام مدتى که در جنگ و گریز گذشت، افسران بریتانیایى در چاریکار، از شورش بزرگتر مردم کوهستان که توسط میر مسجدى خان و سلطان محمد خان نجرابى رهبرى میشد آگاهى نداشتند، تا اینکه «میجر پاتنجر» به پایگاه بریتانیایىها به کابل رسید و در آنجا دریافت که «سر الکساندر برنس»، کسى که بایست جانشین «سر ویلیام هى مکناتن» میشد، توسط شورشیان کوهستانى به رهبرى میر مسجدى خان و شورشیان لوگرى به رهبرى امینالله خان لوگرى در کابل به قتل رسیده است. این خبر «میجر پاتنجر» را تکان داد و دانست که تمام مردم افغانستان براى شکست سپاه انگلیس دست به هم دادهاند و چاریکار یگانه جای براى شورشیان نبود.
References:
1- Eyre Lieut. Vincent Eyre, Retreat and Destruction of the British Army, January 1842.
2- Allen Charles, Soldier Sahib, Abacus, 2001.
3- Sale Lady, Disaster in Afghanistan, London 1843.
4- Lal Mohan, Life of The Amir Dost Mohammad Khan of Kabul, London, 1846.
5- Waller John H, Beyond the Khayber Pass, Random House, Ney York, 2002
6- Haughton John, With the Gurkas in Afghanistan, London, 1850.






