ماه اسد برای مردمان مناطق شمال کابل یادآور داستان کوچ دستهجمعی و اجباری آنان از سوی طالبان در سال ۱۳۷۸ خورشیدی است. مطابق آمار سازمان ملل متحد، در اسد آن سال، ۴۰۰ هزار تن از شمالی کوچانده شدند که اکثریت آنها مجبور به فرار به پنجشیر شده بودند. فاجعه اینگونه شکل گرفت که جنگجویان شمالی برای مدت طولانی لشکر طالبان را در شمالی زمینگیر و آسیبهای جدی بر ماشین جنگی طالبان وارد و طی درگیریهای طولانی و نفسگیر، تلفات سنگینی بر جنگجویان این گروه تحمیل کردند. نیروهای مهاجم که متشکل از جنگجویان داخلی و خارجی و مجهز با ادوات جنگی پیشرفته بودند، پس از تصرف این مناطق دست به انتقامجویی کور و وسیع زدند؛ به کشتار دستهجمعی پرداختند، خرمنها را طعمه حریق ساختند، جنگلها را به آتش کشیدند، کانالهای آب را منفجر کردند، کشتزارها را نابود کردند، مردم را مجبور به کوچ اجباری کردند و خلاصه کوشیدند حتا اثری از زندهجان در آن جغرافیا باقی نماند. در این برهه کوتاه زمانی، داستانهای گریهآور بسیاری روی داده است؛ اما هنوز کمتر مستند و مکتوب شده است. سوالی که هر وقت با مرور و بازخوانی آن حوادث ذهن را میآزارد این است که چرا به جنایتهای طالبان در آن مقطع زمانی کمتر پرداخته شده و چرا هیچ نهادی تا کنون توجهش را معطوف به مستندسازی حوادث تراژیک آن سال نکرده است؟ این در حالی است که ملتهای دیگر جهان، در مورد حوادث بهمراتب کوچکتر و کماهمیتتر از این، اقدامهای شایسته صورت داده و برای ثبت دقیق و علمی این حوادث در حافظه جمعی، تمام سعی خود را بهکار بستهاند.
علتهای متفاوتی را میتوان در این زمینه دخیل دانست. یکی از علتها این میتواند باشد که افغانستان کشور عقبافتاده است و فرهنگ پاسداری از خاطرات جمعی در آن رواج ندارد و بیاهمیت است (مردمی که برای بقا میرزمند، چه میدانند حافظه تاریخی چه چیزی است). ساکنان این سرزمین هنوز هم وابسته به فرهنگ شفاهیاند و از عهده مکتوب یا مستند کردن حوادث برنمیآیند. از جهت دیگر، حافظه جمعی نیز موضوع و مفهوم اکتسابی و برساخته است و امر تکوینی و ذاتی نیست. با توجه به این موضوع، شاید دستهای پیدا یا پنهان در پی این بودهاند که این حوادث را از ذهن این ملت بزدایند و تاریخ را به ذوق خود مهندسی و چشمانداز آینده را بهگونه دیگری طراحی کنند. ملتهایی که به انباشت تجربهها ارزش قایل باشند، از گذشته عبرت میگیرند و اشتباهات گذشته را تکرار نمیکنند.
در دوران بیستساله جمهوری، فضای باز بهوجود آمد و افراد و نهادهایی با استفاده از این فضای باز، کارهای قابل توجهی در زمینه بازخوانی تاریخ چند دهه اخیر انجام دادند. اکنون برای کسی که در تاریخ پژوهش میکند لازم است به این کارها توجه نشان دهد وگرنه حاصل کارش ناقص و ابتر خواهد بود. با آنهم، نقیصه عمده بیشتر این بازخوانیها این بود که گزینشی و گاهی حزبی و ایدئولوژیک با مسایل برخورد میکرد و از داوری بیطرفانه راجع به حوادث چند دهه پسین، طفره میرفت. در حال حاضر وضعیت بهگونهای است که دستیابی به پژوهش بیطرفانه در مورد تاریخ چند دهه آخر، کار دشواری است. بیشتر این بازخوانیها بهجای این که روندها را بهصورت جامع و مانع مورد مطالعه قرار دهد، به تمرکز بر شخصیتها و قهرمانتراشی دست زده و نقش عوامل دیگر در خلق روندها و حوادث را یا به کلی نادیده گرفته و یا در بهترین حالت، کماهمیت ثابت کرده است. بدون شک چنین رویکردی نهتنها جذابیتی برای مخاطبان کنجکاو و آگاه ندارد بلکه اساساً علمی و بربنیادهای محکم استوار نیست.
عامل دیگری که به احتمال مانع مستند شدن فجایع ماه اسد ۱۳۷۸ در شمالی شده، شرمآور بودن برخی از آن حوادث است. گزارشهایی وجود دارد مبنی بر اینکه طالبان و گروههای تروریستی همپیمان آنها، در کنار جنایتهای دیگری که در حق ساکنان این جغرافیا مرتکب شدند، بر شماری از دختران و زنان این منطقه تجاوز جنسی کردند و برخی از آنان را به اسارت بردند. معلوم نیست چه تعداد از دختران در طی این حوادث مورد هتک حرمت قرار گرفتند یا به اسارت برده شدند؛ اما احتمال دارد کوشش مردم شمالی برای فراموشی این حوادث دردناک ناشی از این باشد که نمیخواهند به مسایلی بپردازند که در عین حالی که دردناک است، در عرف رایج «شرمآور» هم است. مردم افغانستان نسبت به مسایل ناموسی بهشدت حساسند و کمتر کسی حاضر است در مورد این مقولات با صراحت و بدون لکنت زبان حرف بزند. اما در این میان، دردناکتر این است که سکوت در برابر جنایتها و مخفی نگه داشتن آن، به نوعی آب ریختن به آسیاب جنایتپیشهگان است.
عامل دیگری که احتمالاً در مستند نشدن فاجعه اسد ۱۳۷۸ خورشیدی در شمالی نقش دارد، تلاش این مردم برای سرپوش گذاشتن بر شکستشان در برابر طالبان است. ظاهراً آنها نمیخواهند اعتراف به شکست کنند و داستانهایی را شرح دهند که یادآور زبونی و ذلتشان باشد. رویهمرفته روانشناسی جمعی مردم افغانستان بهگونهای طراحی شده که اعتراف به شکست را کسر شأن خود تلقی میکنند و در این راستا غالباً سعی میکنند بهدنبال مقصر بیرونی بگردند. معمولاً مردم افغانستان از رشادتها و جگرآوریهای خود با مبالغه و اغراق سخن میزنند و بدینگونه میکوشند دستاوردها را به خود نسبت دهند؛ اما زمانی که سخن از فرار، شکست و تسلیمی به میان میآید، ملامتی را بر گردن دیگران میاندازند و شاید میخواهند وجدان خود را از معذب بودن رهایی دهند (تئوری فرافکنی فروید).
راه دوری نمیرویم. در مورد فاجعه فروپاشی نظام جمهوری که دو سال قبل در پیش چشم شگفتیزده جهانیان اتفاق افتاد، تا کنون روایتهای پرشماری ارایه شده است. غالب این روایتها در یک چیز وجه مشترک دارند و آن این که راوی هیچ نقشی در زمینهسازی برای فروپاشی و سقوط نداشته و همه وظایفش را بهدرستی انجام داده است. کمتر کسی حاضر است نقش خود را در شکلگیری حوادثی که منتهی به غلبه دوباره طالبان شد، بپذیرد و از مردم پوزشخواهی کند. حتا رهبران تاثیرگذار و نقش اول نظام پیشین نیز بهجای آن که بدهکار باشند، در صحبتهای خود لحن طلبکارانه بهخود میگیرند. تا زمانی که فرهنگ معذرتخواهی و اعتراف به اشتباه در جامعه ما جا نیفتد و فرافکنی جایش را به مسوولیتپذیری ندهد، به احتمال قوی در آینده نیز شاهد تکرار حوادث دردناک گذشته خواهیم بود. این سخن حکیمانه را هر که گفته راست گفته که مهمترین فایده خواندن تاریخ این است که از تکرار اشتباهات آن جلوگیری شود.
با همه اینها، نکته قابل توجه این است که شکستها بیشتر از پیروزیها به انباشت تجربه در حافظه ملتها کمک میکند و چراغی فراراه آنها برمیافروزد تا چشمانداز خود را روشنتر ببینند و برای رسیدن به اهداف متعالی، استوارتر گام بردارند. تاریخ مجموعهای از کامیابیها و ناکامیهاست. اگر قرار باشد از تاریخ درس بگیریم و حوادث غمبار را دوباره شاهد نباشیم، باید در پهلوی این که از کامیابیها یاد میکنیم و از آن نیرو میگیریم، شکستها را نیز باید از یاد نبریم و از آن عبرت بگیریم و در کارهای غلط پیشین خود که منتهی به این شکستها شده، تجدید نظر کنیم. آلمانیها که ملت هوشیار بودند، از شکست سنگینی که در جنگ جهانی دوم خوردند، بهخوبی به ضعفها و معایب خود پی بردند و تصمیم گرفتند بهصورت همهجانبه در صدد اصلاح آن معایب و ضعفها برایند و زمینههای آن شکست سنگین را از میان بردارند. ما باید از آلمانیها یاد بگیریم. یادآوری ضعفها و شکستها نهتنها عیب نیست بلکه برای تقویت حافظه تاریخی، واجبتر از هر واجبی است.






