طالبان اسلحه به دست برای بستن آخرین منبع درآمدش آمدهاند. پشت درب آرایشگاهش صف بستهاند تا آخرین امید زندهگی را نیز از او بگیرند. دودسته درب آرایشگاه را میکوبند و با زور داخل میشوند. شب و روز ایام غدیر است. مراسم عروسی در هر جای شهر برپاست و بازار آرایشگران نیز گرم. سالون آرایشگاه زهرا پس از مدتها با مشتریهای مراسم عروسی با جنبوجوشتر شده است. با ورود طالبان و نوک تفنگ که زنان را به نشانه گرفتهاند، همه از ترس سر جاهایشان میخکوب میشوند. زهرا از کار دست برمیدارد و فوراً جواز و امر فعالیتش را که دو هفته پیش با پرداخت هزینه هنگفت به دستور این گروه، گرفته است، به تفنگداران طالبان نشان میدهد. او فکر میکند که نشان دادن امر فعالیت، او را از مخمصه خلاص خواهد کرد، بیخبر از اینکه افراد طالبان برای بردن امر فعالیت آمدهاند تا برای همیشه او را از کار کردن باز دارند. طالبان همانطوری که به او زل زدهاند، با خشم میگویند که جواز و امر فعالیت را بدهد، در غیر آن هر ماه مالیات به نامش ثبت خواهد شد. زهرا دلش نمیآید که طالبان سالها زحمت او را به همین آسانی برباد دهند و به یک جدال ناعادلانه با افراد طالبان میپردازد. یک گوشه کاغذ به دست او و گوشه دیگر به دست طالبان است و هر دو آن را به سمت خود میکشند. پروایی از طالب و نوک اسلحهای که هر دم او را تهدید میکند، ندارد؛ زیرا آن کاغذ معمولی نه، بلکه وسیلهای برای پر کردن شکم شش فرزندش در شرایط بحران اقتصادی است. «اگر یک روز کار نکنم، فرزندانم شب نان ندارند.» تا توان دارد، با طالب مبارزه میکند و هر دم احتمال نقش بر زمین شدنش به دست این گروه وجود دارد، اما زور تفنگ و طالب پیروز این نبرد ناعادلانه میشود. افراد این گروه او و همه مشتریانش را در داخل آرایشگاه قفل کرده، جواز و امر فعالیت را با خود میبرند. زهرا با همکاری دکانداران محل از آنجا نجات مییابد و به دنبال آنان به حوزه هفتم شهر کابل میرود. او به آمر حوزه التماس میکند تا یگانه راه درآمد و تامین نان فرزندانش را نگیرند؛ اما طالبان را دلی است از سنگ و گوشی که شنوایی ندارد. آنان به او میگویند: «زن را چه به کار، برو خانه بنشین که قدر تو در خانه نشستن است. شوهر خود را بگو کار کند.»
زهرا مالک یکی از سالونهای آرایشگاه در شهر کابل است. او از ۱۸ سال به این سو در این حرفه مشغول کار است. پس از حاکمیت طالبان و بیکار شدن شوهرش، او یگانه نانآور خانواده هشتنفری است. شوهرش پیش از حاکمیت طالبان در استرهمحکمه دولت سابق بهعنوان خانهسامان کار میکرد و بعد از تسلط طالبان، او نیز مانند صدها کارمند دیگر این ارگان بیکار شده است. آرایشگاه یگانه منبع درآمد خانواده زهراست که توسط آن شش فرزندش را بزرگ کرده و به مکتب و آموزشگاه فرستاده است. «خودم سواد کافی ندارم. نخواستم فرزندانم مثل خودم بیسواد باشند. از خوب خوردن و خوب پوشیدن خود کم کردم تا فرزندانم هیچ کمبودی در زندهگی و در درس خواندن نداشته باشند، اما چه شد!»
او برای بزرگ کردن فرزندانش در شرایطی که کار شوهرش هیچگاه دستیار خوبی برای بهبود وضع اقتصادی آنان نبوده، از جانش مایه گذاشته و سخت کار کرده است. چهلساله است، اما کار زیاد انواع مرضهای نفسگیر را برای او به ارمغان آورده و درد شبانه او را نیمهجان کرده است. میگوید: «هجده سال است نه روز رخصتی دارم و نه روز خوشی. همیشه در همین دکان کار کردهام و سختی کشیدهام. حتا درد زایمان شش فرزند خود را در همین دکان در حین کار کردن، تحمل کردم. هفتهای که قرار بود فرزندم تولد شود، در همین دکان در حال جان کندن بودم. وقت زایمانم که نزدیک میشد، زمانی از حال خود باخبر میشدم که خون زیر پایم، شاگردانم را به جیغ و فریاد میکشید. فقط به خاطر اینکه زندهگیام خوب شود.» او سه فرزندش را نیز به دلیل کار سخت شبانهروزی، پیش از تولد از دست داده و پس از تحمل درد جانسوز، از شفاخانه دوباره به کار برگشته است.
زهرا، خانمی از جنس فولاد و محکم و با استقامت است. این اولین و آخرین نبردش با روزگار نیست. او برای ایجاد سالون آرایشگاه نیز هزینه جانی، اهانت و حقارت زیادی را تحمل کرده است. در ابتدای کارش بارها به دلیل کسبش از سوی اقارب و جامعه مورد سوءظن قرار میگیرد. او را به دلیل کار کردن در این حرفه، بیعفت خوانده و سالون آرایشگاهش را نیز مکان کارهای بداخلاقی عنوان کردند. «اقارب و دوستانم زمانی که خبر شدند سالون آرایشگاه باز کردهام، با من قطع رابطه کردند و بارها شنیدم که میگفتند زهرا فاحشهخانه باز کرده است.» مردم منطقهای که در آن سالون آرایشگاهش را دستوپا کرده، نیز بارها او را تهدید میکنند. مردم با یکدیگر میگویند که او زن خوبی نیست که در منطقه خودش جایی ندارد، مبادا که زنان آنان را گمراه کند. «از ترس پنهانی به آرایشگاه میرفتم و پنهانی از آنجا خارج میشدم.»
این تهدیدها تا حدی تشدید مییابد که برادر یکی از شاگردانش که برای یادگیری کسب آرایشگری نزد او آمده بود، خواهرش را در پیش چشمان او با چاقو به قتل میرساند. او در سالون آرایشگاه علاوه بر شاهد بودن انواع جدال و ناملایمتها، شاهد قتل یکی از شاگردانش نیز بوده است.
او، اینهمه ناملایمتی را به خاطر ساختن آینده خوب فرزندانش و تداوی دختر مریضش که سالهاست از فلج پاها رنج میبرد، تحمل میکند. تداوی دخترش نیاز به پول هنگفتی دارد. ده سال است که در کنار تهیه مایحتاج خانه، پولی برای تداوی او نیز ذخیره میکند. او و شوهرش در این مدت توانستهاند تنها یک عملیات دخترش را که ۳۰۰ هزار افغانی هزینه برداشته است، انجام دهند. او اما برای صحتیابی کامل، نیاز به سه عملیات دیگر نیز دارد که هر کدام بیش از ۳۰۰ هزار افغانی هزینه دارد. مقدار پولی که در این مدت کمر زهرا را شکستانده است، اما اکنون طالبان آخرین امید برای صحتیابی دخترش را نیز از آنها گرفته است.
ضجههای شبانه زهرا را پایانی نیست. در آخرین لبه پرتگاه امید به زندهگی رسیده است. یگانه راه نجات از این ورطه را کشتن خود و فرزندانش میداند. او برای آخرین بار نیز سری به ناحیه هفت شهر کابل میزند تا شاید بتواند جواز و امر فعالیتش را پس گیرد، اما حدود یک ساعت عذر و زاری در حوزه امنیتی طالبان، هیچ تاثیری بر حالش نمیکند. از ناچاری روزگار از طالبان میخواهد تا با آوردن فرزندانش در ناحیه، او و شش فرزندش را به رگبار ببندند تا برای همیشه از این مصیبت رهایی یابند.







