پس از بازگشت طالبان به قدرت محدودیتهای گستردهای بر فعالیتهای اقتصادی و اجتماعی زنان در افغانستان اعمال شده است. این محدودیتها در کنار محرومیت زنان از آموزش و بسیاری از فرصتهای کاری، بخش بزرگی از زنان شاغل را با بیکاری و مشکلات اقتصادی روبهرو کرده است. در این میان، بستهشدن آرایشگاههای زنانه یکی از تصمیمهایی بود که هزاران زن را از محل کار و منبع درآمد محروم کرده است؛ زنانی که برای بسیاری از آنان آرایشگری تنها یک حرفه نبود، بلکه راهی برای تامین هزینههای زندهگی، کمک به خانواده و داشتن استقلال مالی نیز بود.
برای زنانی که سرپرستی خانوادههایشان را بر عهده داشتند، از دستدادن این درآمد پیامدهای سنگینتری داشت. برخی از آنان پس از بستهشدن آرایشگاهها تلاش کردند کار خود را در خانه ادامه دهند، اما نبود مشتری ثابت و محدودشدن امکان فعالیت باعث شد درآمدشان بهشدت کاهش یابد.
فریبا یکی از این زنان است. او سرپرست یک خانواده هفتنفری است و پیش از بستهشدن آرایشگاهش از طریق آرایشگری هزینه خانوادهاش را تامین میکرد. پس از بستهشدن آرایشگاه، او ناچار شده کارش را در خانه ادامه دهد؛ کاری که به گفته خودش، درآمد آن با زمانی که آرایشگاه داشت قابلمقایسه نیست.
فریبا میگوید: «تا وقتی دکان داشتم، وضعیت بهتر بود و کاروبار رونق داشت و میتوانستم از طریق آرایشگری خرج و مصارف خانه را تامین کنم؛ اما حالا شرایط اقتصادی خیلی خراب شده است. دکانها بسته شده و من مجبور شدهام در خانه کار کنم. در خانه که میدانید کار مثل دکان نیست. خیلی از زنان یا اعتماد نمیکنند یا مردهایشان اجازه نمیدهند که به خانه بروند. به همین خاطر، گاهی مشتری میآید و گاهی نمیآید.»
کاهش درآمد فریبا در حالی است که مسوولیت تامین هزینههای یک خانواده هفتنفری بر عهده اوست. خانهای که آنان در آن زندهگی میکنند، «کرایی» است و ماهانه چهار هزار افغانی میپردازند. مادرش بیمار و یکی از برادرانش بیکار است.
فریبا پس از درگذشت پدرش مسوولیت تامین هزینههای خانواده را بر عهده گرفته است. او میگوید پدرش حدود هشت سال پیش شهید شده و از آن زمان خودش مسوول تامین مخارج خانه بوده است. او میگوید: «من پدر ندارم تقریباً هشت سال پیش در همین شبوروزها شهید شد. من سرپرست خانوادهام و مسوول تامین مخارج خانه هستم. این روزها حتا برای خوردن هم در خانه چیزی نداریم. بهخاطر مشکلات مالی مجبور شدم قرض بگیرم و حالا قرضدار هم هستم.»
مشکلات اقتصادی برای فریبا تنها به تامین هزینههای روزمره خانواده محدود نشده است. بیماری مادرش نیز بر نگرانیهای او افزوده است. فریبا میگوید در یکی از روزها که فشار خون مادرش بالا رفته بود، خانواده توان پرداخت هزینه یک معاینه را نیز نداشت.
او با ناراحتی میگوید: «دولت فقط بلد است که دستور بدهد اینکه سر غریب و بیچاره چی تیر میشود کی به قصهاش است؟ همی دیروز مادرم فشارش بالا زده بود تو باور میکنی، پیسه یک معاینه را نداشتیم؟ کم است از دست ای بیکاری و این زندهگی دیوانه شوم، از هر طرف سرم فشار است.»
فریبا تنها زنی نیست که پس از بستهشدن آرایشگاهها با چنین وضعیتی روبهرو شده است. در سال ۲۰۲۳، طالبان دستور بستهشدن آرایشگاههای زنانه در سراسر افغانستان را صادر کردند. بر اساس برآوردهای منتشرشده، در آن زمان حدود ۱۲ هزار آرایشگاه زنانه در افغانستان فعالیت داشت و نزدیک به ۶۰ هزار زن در این بخش مصروف کار بودند. با اجراییشدن این فرمان هزاران آرایشگاه بسته شد و شمار زیادی از زنان شاغل در این بخش منبع درآمد را از دست دادند.
این تصمیم تنها صاحبان آرایشگاهها را متاثر نکرد، بلکه شمار زیادی از زنان در این مراکز کار میکردند و از طریق همین شغل هزینههای زندهگی خود و خانوادههایشان را تامین میکردند. برخی از صاحبان آرایشگاهها نیز برای زنان دیگر فرصت کار فراهم کرده بودند که با بستهشدن این مراکز از بین رفت.
در خانوادههایی که درآمد زنان سهم مهمی در تامین هزینههای روزمره داشت، از دسترفتن این درآمد فشار اقتصادی را بر تمام اعضای خانواده افزایش داد. پرداخت کرایه خانه، خرید مواد غذایی، هزینه درمان و تامین دیگر نیازهای روزمره برای بسیاری از این خانوادهها دشوارتر شد.
برعلاوه مشکلات اقتصادی، بستهشدن آرایشگاهها مسیر حرفهای زنانی را نیز تغییر داد که سالها برای یادگیری این حرفه و راهاندازی کار خود تلاش کرده بودند.
خدیجه، باشنده کابل، یکی دیگر از این زنان است. او شش سال پیش از آمدن طالبان، آرایشگاه خود را راهاندازی کرده بود و از طریق همین کار در تامین هزینههای خانه نیز سهم میگرفت. خدیجه برای آموختن حرفه آرایشگری تلاش زیادی کرده بود تا این کار را بهشکل حرفهای و مدرن فرا گیرد. اما با صدور فرمان بستهشدن آرایشگاههای زنانه فعالیت حرفهای او متوقف شد.
خدیجه میگوید: «وقتی شنیدم که گفتهاند باید آرایشگاهها را ببندیم، واقعاً شنیدن این خبر برایم بسیار سخت بود. احساس میکردم تمام تلاشها و اهدافی که برای شغلم داشتم یکباره نقش بر آب شده است.» او میافزاید: «وقتی طالبان آمدند فکر نمیکردم حتا آرایشگاهها که مکانهای مخصوص زنانند نیز بسته شوند. باور این موضوع برایم سخت بود و پس از این اقدام برای مدتها از نظر روحی حال خوبی نداشتم.»
برای خدیجه، بستهشدن آرایشگاه تنها بهمعنای از دستدادن یک محل کار نبود. او سالها برای یادگیری این حرفه و ساختن آینده کاری خود تلاش کرده بود و آرایشگاهش بخشی از برنامههایی بود که برای زندهگی آیندهاش داشت.
او میگوید: «با خودم میگفتم چرا نتوانم در کشور خودم آزادانه زندهگی کنم؟ چرا باید رویاهای یک زن از او گرفته شود؟ گناه ما چیست؟ تاوان چه چیزی را ما باید بدهیم؟ دلم میخواست راهی پیدا کنم و از کشوری که زنان حق نفسکشیدن ندارند برای همیشه بروم.»
با وجود این دشواریها، خدیجه هنوز امیدوار است روزی دوباره بتواند به حرفه خود برگردد. او میگوید: «با وجود همه این دشواریها هنوز یکی از بزرگترین آرزوهایم این است که روزی دوباره آرایشگاهم را راهاندازی کنم و بتوانم کاری را که برایش سالها تلاش کردم از سر بگیرم.»
در کنار خدیجه و فریبا شماری دیگر از آرایشگران زن نیز تلاش میکنند مهارتهایی را که سالها برای یادگیریاش، وقت و هزینه صرف کردهاند، کنار نگذارند. برخی از آنان در خانه کار میکنند و مشتریان محدودی میپذیرند، اما کار در خانه نمیتواند جای درآمدی را بگیرد که قبل از بستهشدن آرایشگاهها داشتند.
محدودشدن بازار کار برای زنان در حالی ادامه دارد که بسیاری از آنان پیش از این از طریق فعالیتهای اقتصادی خود بخشی از هزینههای خانواده را تامین میکردند. از دسترفتن این فرصتها، وابستهگی اقتصادی زنان و فشارها بر آنان را افزایش داده است.
برای زنانی مانند فریبا، بستهشدن آرایشگاه تنها از دستدادن یک دکان نیست. او باید هزینه زندهگی یک خانواده هفت نفری را تامین کند و در شرایطی که مشتریانش کاهش یافتهاند تلاش میکند از همان مهارتی که سالها برای یادگیری آن زحمت کشیده است، درآمدی بهدست آورد.
برای خدیجه نیز آرایشگاه تنها یک محل کار نبود؛ آنجا نتیجه سالها تلاش، آموزش و برنامهریزی برای آینده بود؛ آیندهای که اکنون در انتظار بازگشت دوباره او به حرفهاش مانده است.
این همه در حالی است که محدودیتهای اقتصادی و اجتماعی بر زنان در افغانستان ادامه دارد و فرصتهای کاری آنان روزبهروز محدودتر شده است. برای شماری از این زنان، خواسته اصلی تنها داشتن یک شغل نیست؛ آنان میخواهند بتوانند از مهارتهایی که آموختهاند استفاده کنند، کار کنند و در تامین هزینههای زندهگی خانوادههایشان سهم داشته باشند.
پُشت هر آرایشگاه بستهشده، زنی قرار دارد که سالها برای ساختن آینده خود تلاش کرده است. برای فریبا بازگشت به آرایشگاه میتواند بهمعنای بازگشت درآمدی باشد که با آن هزینه خانه و درمان مادرش را تامین کند و برای خدیجه، فرصتی برای از سرگیری حرفهای باشد که سالها برای ساختنش تلاش کرده است.
برای آنان، بازگشت به آرایشگاه تنها بازگشت به یک محل کار نیست؛ بازگشت به حرفه، درآمد و بخشی از زندهگی است که با بستهشدن آرایشگاهها از آنان گرفته شده است.






