تبسم وقتی از روز امتحان پشتو حرف میزند، برای لحظهای مکث میکند. نگاهش به نقطهای دور خیره میماند؛ گویا هنوز در همان صنف است، پشت میزش نشسته و به ورق امتحانیاش نگاه میکند؛ ورقی که قرار بود پاسخهایش را روی آن بنویسد، اما هیچوقت فرصت نکرد آن را تا آخر پُر کند.
آن روز، تبسم دانشآموز صنف دهم در افغانستان بود. شاگردان برای امتحان پشتو آماده شده بودند. ورقها روی میزها قرار داشت و هرکدام سرگرم نوشتن پاسخهای خود بودند. همهچیز شبیه یک روز معمولی امتحان بود؛ روزی که قرار بود شاگردان پس از ماهها درسخواندن، آموختههایشان را روی کاغذ بیاورند. اما در میانه امتحان، خبر بهقدرترسیدن طالبان به مکتب رسید. خبر مثل موجی از یک صنف به صنف دیگر پیچید. آرامش جای خود را به ترس داد، سروصدا بلند شد و نظم مکتب در چند لحظه برهم خورد. شاگردان نمیدانستند چه اتفاقی افتاده و پس از آن چه خواهد شد. بعضیها با عجله از صنف بیرون شدند و دیگران نیز، در میان آشفتهگی و نگرانی، مکتب را ترک کردند. ورقهای امتحان نیمهتمام روی میزها ماندند؛ پاسخهایی که نوشتنشان ناتمام مانده بود و پرسشهایی که دیگر کسی فرصت نکرد به آنها جواب بدهد.
تبسم آن روز را چنین به یاد میآورد: «روزی که امتحان پشتو داشتیم، حکومت تغییر کرد و طالبها به قدرت رسیدند. همه ترسیده بودند. در مکتب سروصدا بلند شد و هیچکس نمیفهمید چه اتفاقی میافتد.»
با رسیدن آن خبر، امتحان برای تبسم دیگر اهمیت پیشین خود را نداشت. ترس از آنچه در حال رخدادن بود، جای فکرکردن به پاسخ پرسشها را گرفته بود. شاگردان از مکتب بیرون شدند، اما برای تبسم، آن روز با بیرونشدن از دروازه مکتب پایان نیافت. تغییر حکومت، مسیر زندهگی او را نیز تغییر داد.
مدتی بعد، خانواده تبسم افغانستان را ترک کردند و به ایران رفتند. مهاجرت، او را از مکتب، همصنفیها و محیطی که در آن درس میخواند، دور ساخت. با این حال، تبسم نمیخواست تحصیلش متوقف بماند. پس از رسیدن به ایران، حدود یک سال تلاش کرد تا راهی برای شاملشدن در مکتب پیدا کند. یک سال از درس دور ماند تا سرانجام توانست دوباره به صنف برگردد.
او در ایران تحصیل را از صنف دهم آغاز کرد؛ همان صنفی که در افغانستان مشغول آن بود. پس از یک سال انتظار، دوباره کتابهایش را باز کرد، به مکتب رفت و صنف دهم و یازدهم را خواند. به مضمونهای علمی علاقه داشت و در درسهایش تلاش میکرد. نتیجه کوششهایش نیز امیدوارکننده بود؛ او بالاترین نمره را به دست آورد و وارد رشته علوم تجربی شد.
برای تبسم، بازگشت به مکتب فرصتی بود تا پس از وقفهای که در افغانستان بهوجود آمده بود، دوباره به آینده فکر کند. او بار دیگر دانشآموز شده بود؛ با درسها، امتحانها و هدفهایی که میخواست به آنها برسد. اما اینبار مانع دیگری در برابرش قرار گرفت.
مشکلات اقامت و محدودیتهایی که مهاجران افغانستان در ایران با آن روبهرو بودند، ادامه تحصیل را برای تبسم دشوار ساخت. با وجود آنکه دو سال درس خوانده بود و میخواست آموزش خود را ادامه بدهد، نتوانست به مکتب برود. او بار دیگر از درس بازماند؛ اینبار نه بهدلیل تغییر حکومت در افغانستان، بلکه بهدلیل مشکلاتی که وضعیت اقامتش در ایران برایش ایجاد کرده بود.
وقتی تبسم از آن سالها حرف میزند، عکسهایش را با همصنفیهای ایرانی نشانم میدهد. در عکسها، او در کنار دخترانی ایستاده است که زمانی با هم در یک صنف درس میخواندند. از میان عکسها، پیامهای دوستانش را نیز نشانم میدهد؛ پیامهایی که در آنها از حالش پرسیدهاند و خواستهاند بدانند پس از بازگشت به افغانستان چگونه زندهگی میکند.
تبسم با دیدن عکسها و پیامها، از دوستانش یاد میکند. فاصله میان او و همصنفیهایش حالا بیشتر از فاصله میان دو صنف یا دو مکتب است. آنها در ایران ماندهاند و او به افغانستان برگشته است؛ اما هنوز از حال یکدیگر خبر میگیرند.
او درباره تجربهاش در ایران میگوید که مردم این کشور خوباند، اما سختگیریها و محدودیتهایی که از سوی دولت بر مهاجران افغان وضع شده، زندهگی آنها را دشوار ساخته است. برای تبسم، یکی از تلخترین پیامدهای این وضعیت آن بود که نتوانست درسهایش را ادامه بدهد؛ با آنکه به مکتب علاقه داشت، تلاش میکرد و در آموزش موفق بود.
اکنون تبسم در افغانستان است و منتظر بازشدن مکتبهاست. هنوز نمیتواند با اطمینان بگوید چه زمانی فرصت ادامه تحصیل را پیدا خواهد کرد. آنچه میداند این است که نمیخواهد درسخواندن را کنار بگذارد. پس از دو بار بازماندن از آموزش، هنوز میخواهد به مکتب برگردد.
وقتی از آینده و ادامه تحصیلش حرف میزند، کتابهایش در کنار اوست؛ کتابهایی که بخشی از مسیر ناتمام آموزش او را در خود دارند. عکسهای همصنفیهایش نیز یادآور روزهاییاند که توانسته بود دوباره به مکتب برگردد و در کنار دوستانش درس بخواند. حالا آن روزها به خاطره تبدیل شدهاند، اما خواست او برای ادامه آموزش هنوز باقی است.
در داستان تبسم، دو بار مسیر درسخواندن قطع شده است: بار نخست، زمانی که خبر بهقدرترسیدن طالبان امتحان پشتو را نیمهتمام گذاشت و خانوادهاش ناچار به ترک افغانستان شدند؛ بار دوم، زمانی که پس از دو سال تحصیل در ایران، مشکلات اقامت اجازه نداد آموزش خود را ادامه بدهد. هر بار، او کوشید دوباره به مکتب برگردد؛ یکبار پس از مهاجرت و یک سال انتظار، و اکنون در افغانستان، در انتظار بازشدن دروازههای مکتب.
شاید به همین دلیل است که ورقهای نیمهتمام امتحان پشتو در آغاز روایت تبسم، تصویری فراتر از یک امتحان ناتمام را به یاد میآورند. آن روز، شاگردان پاسخهایشان را روی میزها رها کردند و از صنف بیرون شدند؛ بیآنکه بدانند چه زمانی میتوانند به روزهای عادی مکتب برگردند. برای تبسم، سالهای پس از آن نیز با وقفههایی گذشت که خودش انتخاب نکرده بود.
امروز، او در انتظار فرصتی است تا دوباره به مکتب برگردد؛ فرصتی برای ادامهدادن درسهایی که نیمهتمام ماندهاند و آیندهای که هنوز به آن امید دارد. ورق امتحان آن روز روی میز ماند، اما رویای تبسم با آن ورق ناتمام نماند.






