نگاهی به مجموعه شعر «باغهای معلق انگور» اثر «سید ضیا قاسمی» به بهانه انتشار چاپ دوم
نشر سوره مهر در اقدامی بسیار ارزشمند دست به انتشار چاپ دوم کتاب «باغهای معلق انگور» اثر شاعر جوان و خوشقریحه «سید ضیا قاسمی» یک مجموعه کتاب با عنوان کلی «شعر امروز» زده است که از جهات بسیاری شایان توجه است. نخست اینکه این سری کتابها، مجموعه شعر شاعران جوان و مطرح این سالها است. دوم اینکه سعی شده است شعری سالم از لحاظ زبان و فرم انتخاب شود، شعرهایی که فارغ از دغدغههای فرمی و تکنیکی صرف، به خلق شاعرانگی همت گماشتهاند. در واقع شما در این سری از کارها با جریانات اصیل شعری بیشتر طرف هستید تا با موجهایی که در حال آیند و روند هستند.
نتیجه اینکه میتوان مطمین بود که تمامی کتابها استانداردی مشخص از نظر زیباییشناسی عمومی مخاطب ادبی را دارا هستند.
نکته سوم، سر و شکل آبرومند و شکیل کتابها و چاپ آنها است که در حین حفظ وحدت فرم – که لازمه کارهایی از این دست است – زیبایی دلپذیری دارد.
کتاب «باغهای معلق انگور» اثر شاعر جوان و خوش قریحه «سید ضیا قاسمی» یکی از کتابهای این مجموعه است. تورق نخستین کتاب ما را با مجموعهای متشکل از دو قالب شعری روبه رو میکند: غزل (که حجم عمده دفتر است)، سپید و در کنار این دو البته دو رباعی و یکی دو نیمایی.
غزلها:
غزل قاسمی، غزل عاشقانه دلنشینی است که مبتنی بر تصویرسازیها و مضمونپردازیهای نو است. در کنار این، نسیم غمی آشنا در لابهلای واژگان او وزیده است: غمی برخاسته از غربت و نوستالژی وطن.
هر چند تمامی غزلهای دفتر عاشقانه نیست و برخی مستقیما به مسایل اجتماعی و به خصوص حضور افغانها در غربت میپردازد؛ مثل غزل «افغانی»:
خیابان، ظهر، خلوت بود و او پر موج و توفانی
قدم میزد خودش را، غرق در افکار طولانی …
به روی نرده خم شد … بعد چشمان خودش را بست
کسی از پشت سر او را صدا زد: آی افغانی!
اما در بسیاری از آثار، این پرداخت بسیار درونیتر از این غزل – روایت است:
ای روح سرگردان سرگردان سرگردان
از بلخ تا قونیه، از بهسود تا تهران …
گذشته از این زبان پرداخته و بیان روان شاعر در تمامی اشعار نمودی آشکار دارد که در مجاورت با واژگان فارسی دری یا شیوه بیان متفاوت برخی واژگان حلاوتی دیگر به شعر داده است:
ز روی راه سیبی گَنده را با پا به جوی انداخت
چه بیهودهست این دنیای مدفون در فراوانی
یا :
لبانت قند مصری، گونههایت سیب لبنان را
روایت میکند چشمانت آهوی خراسان را …
چنانت دوست میدارم که با شوق تو میخواهم
بسازم وقف چشمت تاکهای مست پروان را …
چنان که از همین مثالها نیز مشخص است، شاعر با توجه به تصویرسازی بر آن بوده است که از فرمزدگی بگریزد و شعر سالم و بیپیرایهای بگوید.
نکته مشخصه دیگر، طنز شیرین نهفته در برخی ابیات است که چنان که گفته شد بیشتر غمگنانه است:
زمانه یک خبر خوش برایت آورده است
سلام! چشم تو روشن که عاشقت مرده است …
یا :
کسی که این طرف خط نشسته مجنون است
الو! سلام عزیزم! صدات محزون است …
نمیشود که بگویم که دوستت دارم
نمیتوانم لیلی! خلاف قانون است
(توجه کنید به استفاده هوشمندانه از اختیار شاعری در مصراع پایانی. استفاده از چنین اختیاری در اشعار قاسمی بسیار نادر است بنابراین بر چرایی آن در این مصراع میتوان تامل کرد. شاعر با ایجاد لکنت موسیقایی – و نه اشکال وزنی – «نتوانستن» مورد اشاره در مصراع را پررنگتر کرده است.)
میبینید که این طنزها بیشتر ماهیت مفهومی دارد اما گاه نیز این طنز در نتیجه تضاد درونی واژگان شکل میگیرد مثلا در غزلی که این گونه کلاسیک است:
نگاهت ناز گلها، نرمی آب روان دارد
دو چشمت شور باغستان مگر در خود نهان دارد؟
صدایت باغ سیالی پر از آواز و پرواز است
که مرغان جهان بر شاخههایش آشیان دارد
شاعر به این پایانبندی متفاوت میرسد که لبخندی شیرین بر لب میآورد:
صدایت دور از من، ماه من! بردار گوشی را
مگر این روح عاشق تا کجا تاب و توان دارد؟
در حقیقت این تفاوت ناشی از یک تفکر عاشقانه است. این اندیشه که عاشقانگی ماهیتی ازلی ابدی ست، رود ساری که در اکنون جاری است اما سرچشمهاش در ازل است و مصباش در ابد. لذا هر ماجرای عاشقانهای با لیلی و مجنون نسبت دارد چنان که با رومیو و ژولیت و … این همان پیوند عاشق کلی با معشوق کلی است که در حقیقت ستایش عشق است نه معشوق و عاشق. همان که به شکلی دیگر در گفته سعدی هست:
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
و در همین غزل قاسمی نیز میگوید :
ببین در غارهای دور هر سو کندهام نقشی
گلی، ماهی، نه! آهویی که چشمی مهربان دارد
تو را در کوزهها، در جامها، روی قلمدانها
تو را در هر چه از این شور شیرین داستان دارد …
نکته دیگر در عاشقانههای قاسمی، توجه او به معشوق به عنوان یک ماهیت زنانه است. معشوق شعر قاسمی بیشکل و صورت نیست و ماهیت ماورایی هم ندارد. زنی است اهل همین حوالی: انسانی که دوست دارد و دوست داشته میشود.
کنار پنجره گیسو به گیسوی شب و باران
حواست نیست عاشق کردهای حتا درختان را
(توجه کنید به دو واژه شب و باران که هر یک وجهی از گیسو را در خود میپرورند: سیاهی را و رشتهرشته بودن را)
و هر گاه که معشوق را تا مرتبت خدایی بالا میکشد، مقصودی دارد که در تصویرسازیاش نمود مییابد:
تو را من میپرستم بعد از این تا هر زمان باشم
نمیسازم دگر در بامیان بودای ویران را
غیر از اشاره روزآمد شاعر در مصراع دوم میتوان به این نکته نیز توجه کرد که تفکر ویرانکننده مجسمه بوداها همان تفکری است که شاعر به مدد عاشقانگیاش با آن میستیزد.
و البته شعر شاعر ما در عین سادگیاش، از ظرافتهای زبانی نیز خالی نیست:
چنان ملاحتات افکنده شور در آفاق
که در پیات همه جا خون دل روان بوده
(توجه کنید به رابطه ملاحت و شور)
البته میشود به عنوان یک پیشنهاد شاعر را به توجه بیشتر به این مقوله معطوف داشت.
سپیدها :
سپیدهای قاسمی همان زبان روان را دارند با این تفاوت که اینجا به زبان به عنوان یک گستره مناسب برای نمود شاعرانگی، در کنار خلق تصاویر توجه بیشتری شده است:
زمین سیاره کوچکی است
با غمهای بزرگ
حنجرهام را در باد میتکانم
چشمهایم را در رود
خوشا به حال گنجشکان
که میتوانند بر سیمهای خاردار
بنشینند و آواز بخوانند
خوشا به حال آفتاب و نسیم
که در فرودگاهها از آنها اثر انگشت نمیخواهند …
نکته اینجاست که در شعرهای سپید، قاسمی به زبانی امروزیتر، با واژگانی پرطراوت-تر میرسد و در نتیجه خلق تصویرهای نو برای او آسانتر نیز میشود.
در کنار این همان ویژگیهای کلی غزل قاسمی در سپیدها نیز هست: طنز غمگنانه:
نه مثل پرنده
از آسمانی که پاسبان ندارد
نه مثل نسیم
تن ساییده به سیم خاردار
مثل یک آدم
دو ساعت در صف میایستم
پاسپورتم مهر میخورد
و از مرز میگذرم …
و همان غم غربت و توجه به وطن:
سلام بر تو
ای ماه!
تو نه ماه تهرانی
نه ماه لندن و پاریس
نه ماه صحاری اعراب
تو ماه کابلی
که با زیبایی افسانهگونت
پشت کلکین نشستهای
و با من چای سبز مینوشی …
و البته همان عاشقانگی:
تن تو
بیداری درختان انگور است
تن تو
رویای دشتهای گل سرخ
تن تو باغهای معلق بابل است
و من شاعری بیابانگرد
که از نظارهات
مشاعرش را از دست داده است.
نکته جالب توجه تاثیر پنهانی است که به نظر نگارنده در شعرهای قاسمی از آثار نزار قبانی و شیرکو بیکس وجود دارد. در عاشقانهها مثل همین مثال بالا، اشتراک لحن با نزار به وضوح و با کمی تدقیق آشکار می شود. همان تصاویر منقطع و فلاشوار و البته با ارتباط پنهان در کنار مضمونپردازی تنانه:
حالا
او
تنها یک ضمیر مفرد غایب است
در شعرهایم
که زیباییاش را خلع کردهام
و نامش را
از قطار کلمات
از پنجره
بیرون انداختهام …
(توجه کنید به ضد عاشقانههای نزار)
و البته در شعرهای میهنی لحن شیرکو را با همان شیوهی پرداخت و غم غربت و البته گاهی فریادگون:
ماه پشت ابر است
آهستهتر بخوانید
آهستهتر پا بکوبید
زمین پوشیده است از مه
کلمات من!
کلمات عزیز من!
یادتان باشد
از زیر آوار بیرون کشیدهام شما را
چون مادران هراسان
باران بمبها و موشکها را
به جستجویتان دویدهام
با قایقی شناور بر خون
به خانهام آمدید …
من بیست و سه سال است که با مرگ قدم زدهام
بیست و سه سال است
از میلههای کلاشینکف
آب و نانم دادهاند
شعرهایم همیشه با یک انفجار شروع شده است
و در همان آغاز
ماههایم تکه تکه شدهاند
و پرندگان از شاخههای کلماتم گریختهاند …
بیشک در شیوه بیان و تصویرپردازی میشود مشابهتهایی بین این اثر زیبا و اثر پرشکوه شیرکو (نپرسید چگونه …) پیدا کرد. البته بدیهی است که این تاثیر، امری مذموم نبوده و اصولا در حیطه تقلید نیست. بلکه برخاسته از درک صحیح شاعر از مقتضیات ژانر شعر است. او این لحن آشنا را به زیبایی به کار میگیرد تا حرف خودش را، تصویر خودش را و اندیشه خودش را به مخاطب منتقل کند. بیتردید ممکن است که همه اینها کاملا ناخودآگاه نیز باشد. شاعر ناخودآگاه لحنی را برگزیده که مالوف به ذهناش بوده است و اتفاقا مالوف با ذهن مخاطب نیز هست و به انتقال حس و درونمایه کمک میکند.
خلاصه آنکه مجموعه «باغهای معلق انگور» مجموعهای شیرین و دلچسب است که شعرهایش مثل خود شاعر صمیمی و مهرباناند. این مهربانی سبب میشود که مخاطب با شعر همراهی بیشتری پیدا کند و دست در دست آن به کشف زیباییها برود.






