چند سال پیش، وقتی فیلم Forrest Gump را دیدم، ساختار و روایت آن را جذاب و تاثیرگذار یافتم. در این فیلم، شخصیتی با بازی تام هنکس (Tom Hanks)، بخشهایی از تاریخ امریکا را بهشکل معنادار و نمادین به تصویر میکشد. امروز، با خواندن رمان سهصد صفحهای دفی برای گلسا، اثر منیژه باختری، بار دیگر به یاد آن فیلم افتادم؛ زیرا این رمان نیز، مانند آن فیلم، درباره تاثیر جنگ و بحران سیاسی و تلخی حوادث آن بر زندهگی انسانهاست.
در دفی برای گلسا، این «بانو جان» است که از آغاز تا پایان رمان حضور دارد و داستان زندهگی خود و دیگران را همچون افسانهای شیوا برای ما روایت میکند. در فیلم نیز این فارست گامپ است که یکتنه میدود و با راستی و درستی، روایتگر داستان خویش است. نکته قابلتامل در هر دو اثر، فارست گامپ و دفی برای گلسا، این است که نشان میدهند درد انسان سرزمینی که دستخوش جنگ و نا آرامی می شود، تقلیلنیافتنی است. این دو روایت، بهجای آنکه مستقیماً به خود بحران بپردازند، تاثیر آن را بر تاروپود زندهگی انسان و سرنوشت او به تصویر میکشند؛ تا جایی که خواننده را عمیقاً درگیر میکند.
ساختار روایی و چندصدایی رمان
دفی برای گلسا که با فصل جذاب درباره درگیری پیر و جوان، گذشته و حال، تاریکی و روشنی آغاز میشود، روایتگر زندهگی سه نسل از زنان یک خانواده است؛ روایتی که از پایان به آغاز پیش میرود. خواننده در ابتدای داستان با چند شخصیت و نام آشنا میشود و سپس، در بخشهای بعدی، همان پرسوناژها زبان باز میکنند و داستان خود را بیان میکنند؛ داستانهایی که نشاندهنده شناخت نویسنده از جامعه افغانستان و نگاه انسانی او به مردم این سرزمین است.
شیوه روایت زمانی خواندنیتر میشود که قصه هر سوژه، هم از زبان خود او و هم از زبان دیگری بیان میشود. این شیوه، احساس همذاتپنداری عمیقی در خواننده به وجود میآورد.
بافت رمان بر حرکت از شخصیتی به شخصیت دیگر و از قصهای به قصه دیگر استوار است؛ قصههایی که پیوندهای قوی و چند لایه با یکدیگر دارند. نویسنده با مهارت، روایتهای گوناگون را در کنار هم قرار میدهد و به هر کاراکتر فرصت میدهد تا بخشی از حقیقت زندهگی خود را آشکار سازد. با وجود آنکه محور و کلیت داستان درباره زنان است، شخصیتهای مرد نیز فرصت کافی مییابند تا وجود و جهان درونی خود را به نمایش بگذارند؛ مردانی که خود قربانی جبر جغرافیایی، جنگ، سنت و شرایط سیاسی مملکت خویشند.
از ماکوندو تا گل شاخ
قریهای که منیژه باختری در دفی برای گلسا توصیف میکند، مرا به یاد ماکوندو، رستاق خیالی رمان صد سال تنهایی، اثر گابریل گارسیا مارکز، میاندازد. باختری نیز با توصیف دقیق و زنده گوشهوکنار قریه، از درخت انگور و قلعه گرفته تا خانهها و شخصیتهای ساکن آن، جهانی داستانی میآفریند که خواننده بهتدریج با جزئیات آن مانوس میشود.
کتاب منیژه باختری با اصطلاحات بومی، لحن پرکشش و واژهگان بهجا و محکم، روایتی صمیمی میآفریند. رفتار شخصیت مرکزی داستان در اروپا، گسست رابطه او با دختری که در آن محیط بزرگ شده است و گذشته و اندوهی که گریبانگیر اوست، برای خواننده غریب نیست. گویی آفرینشگر آیینهای در برابر انسان اهل افغانستان میگذارد و او را به خودش نشان میدهد؛ آدمهای آشنا و مانوس که گویی یا دیدهایم یا هم دربارهشان شنیدهایم.
یکی از ویژهگیهای برجسته کتاب، ظرافت در توصیف روابط میان شخصیتهاست. رابطه قهرمان اصلی زن با دیگر دختران و زنان، همدلانه و برخاسته از درک یکدیگر است. رابطه پرسوناژ اصلی مرد با همرزمانش نیز چنان هنرمندانه شکل گرفته است که برای خواننده ملموس، قابلفهم و تاملبرانگیز میشود.
تابلوهای زنده انسانی و صحنههای دراماتیک
صحنههایی که معمار این اثر با قدرت واژهگان به تصویر میکشد، به صحنههای فیلمهای هنری و سینمایی شباهت دارند؛ صحنههایی که عمیقترین لایههای وجدان انسانی را بیدار میکنند. این تصاویر گاه چنان دقیق و هنرمندانه پرداخته شدهاند که خواننده با خواندن هر سطر و تجسم آن، در جای خود میخکوب میشود. برای مثال، صحنهای که بانو جان در میانه سیل به سنگی تکیه میزند و حقیقت را درمییابد، ستودنی است. همچنین، لحظهای که دختر افغان ـ اروپایی، سینی سرخ را مقابل هاجر میگذارد، غیرقابلپیشبینی است و تعلیق آن جذاب است.
در بخشی دیگر، مردی که فرزندان، خانه و باغ، آبرو و عزت، نامونشان و روح و روان خود را در راه هدف میهنپرستانه از دست داده است، از جمع همرزمانش به بیرون رانده میشود و از کوه به پایین میلغزد؛ درحالیکه نگاه ترحمآمیز دیگران را نیز تحمل میکند. این صحنه، نفسگیر و سنگین است. این بخش کتاب، تصویری تاثیرگذار است که در ذهن خواننده نقش میبندد.
اوج قدرت روانی چهره اصلی رمان، بانو جان، در ماجرای نجات دخترش، هاجر، آشکار میشود. نویسنده این بخش را همچون تصویری از یک تابلوی هنری، پیش چشم خواننده میآورد. بانو جان، هاجر را از چنگال دیو و دد می رهاند، او را به مهمانخانهای میبرد و موهایش را قیچی میکند و تا جایی که میتواند دختر را از رنج عظیم دور میکند و به زندهگی بازمیگرداند.
این تصویرهایی که رمان با واژه در ذهن خواننده نقش میاندازد، مخاطب را به تامل وامیدارد و این برای خالق یک اثر دستاورد کمی نیست.
ترانهخوانی بهجا، بهموقع و معنادار، بخش دیگری از تجانس این اثر با محیط افغانستان است که به زیبایی با ساختار داستان پیوند خورده است. این ترانهها درعینحال که اشک به چشم خواننده میآورند، با واقعیت اجتماعی افغانستان نیز نزدیکی زیادی دارند. گذشتهگرایی شخصیتهای این کتاب و فضای تاروتاریکی که بر ذهنیت آنان حاکم است، خواننده را اندوهگین میکند؛ فضایی که همچنان به حقیقت جامعه امروز افغانستان نزدیک است.
نویسنده با استفاده از سینی سرخ بهعنوان نمادی از گذشته و ترانههای زنانه و پرسوز، نشان میدهد که درک عمیقی از جهان عاطفی زنان دارد و میتواند این جهان را با قلم خود به تصویر بکشد. او با قدرت واژهگان خود نشان میدهد که زنان رنج را سینهبهسینه به یکدیگر منتقل میکنند؛ همانگونه که این زنانند که نسل بعدی را نجات میدهند.
جهان نمادین رمان
همانگونه که زنان افغانستان، امروز با محدودیتها و محرومیتهای گسترده روبهرویند، در فضای رمان نیز نشانههای امید چندان پررنگ نیست. حتا شخصیت نسرین، که در بخشی از داستان چون پرتو نور ظاهر میشود، سرانجام روشن و کامل پیدا نمیکند. اگر به واقعیت نیز بنگریم، دختران جوانی که در بیست سال گذشته درس خواندند و رشد کردند، اکنون سر به زانو گذاشتهاند و در خانهها و پستوها با نگاه تار به آینده نشستهاند.
هجوم ملخهای سیاه بر گل شاخ، مرا به یاد موشها در رمان طاعون، اثر آلبر کامو، انداخت. در این رمان نیز خوردن ملخ، همانند تصویر موشها در اثر کامو، ناخوشایند است. بااینحال، من رمان طاعون را آغاز کردم، اما آن را ادامه ندادم؛ درحالیکه هنگام خواندن دفی برای گلسا، آرزو میکردم هرچه دیرتر به پایان برسد. در این رمان، در میانه حمله نظامی و جنگ و قهر طبیعت، چه در کابل چه در گل شاخ، فرزندانی زاده می شوند که گاه ناموزونند و گاه بر بال پشهها میرانند و در حادثهای، در راه مکتب جان میبازند. خواننده رمان گاه با واقعیت محض روبهرو میشود و گاه با جهان سوررئال. جداکردن خواننده از دنیای واقعی و بردن او به عالم تخیل، شیوهای است که نویسنده آگاهانه انتخاب میکند تا نمادی باشد بر سیاهی روزگار. همچنان که دایرهنواختن بر مرگ پرسوناژ اصلی نیز زیباست. شرنگستِ دایره بر مرگ بانو جان، صدای بیداری است که به گوش خواننده میرسد.






